تبليغاتX
بابا بزرگ
 
بابا بزرگ
 
 
! یادداشت های بابابزرگ یا دغدغه های یک ذهن چروک
 
 

... سگ بود، به گربه نیز آراسته شد ...

 

پ . ن : دارم کارتون گربه - سگ میبینم !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:44  توسط امیر   | 
 

... گفت: همه چیز رو میشه با پول خرید ... حتی تو رو !

... گفتم: درسته اما من قیمتم خیلی بالاست ... وسعت نمیرسه منو بخری ...

... گفت: خب پولامو جمع می کنم !

... گفتم: رقم، خیلی بالاتر از این حرفاست! انقدر بالا، که تا این لحظه هیچ میلیاردی برای خریدم پا پیش

نذاشته !!  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:20  توسط امیر   | 
 

میگه: اگه به دخترا تو مهمونی نگاه (هیز) بکنی، باهات قهر می کنم !

میگم اتفاقا اونجوری بهتره : من میتونم بیش تر نگاه کنم ولی تو نمیتونی قهر تر کنی ... !

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 4:49  توسط امیر   | 
 

 

اینجا یه وبلاگه که صاحبش یه امامزادس. این امامزاده کوچولوی ما قاطیه آدمایی بزرگ شده که همشون

از دم، امام و طبیعتا معصومن - امیدوارم ناراحت نشی که (ع) بعد از اسمت نمیذارم رفیق ! همونطور

که حتما می دونین معصومین از اشتباه و گناه پاک و بری و بر کلیه ی حقایق زمین و زمان مشرف و

محیط هستن. برای همین هم امامزاده کوچولوی ما حق داره که فکر کنه همه چیز رو راجع به حق و

حقیقت می دونه و بقیه - یعنی ما آدمای معمولی که تو کل جد و آبادمون یه طلبه ی حوزه علمیه  هم 

نداشتیم چه برسه به امام - با همون حجم عقل، سالها درس خوندن و مطالعه کردن، سر از ساده

ترین مسائل پیرامونشون هم در نمیارن و حتما باید یه امام یا امامزاده ای پیدا بشه تا اون مسائل رو

براشون توضیح بده.

یک مثال : مثلا من بعد از ۲ سال و خرده ای وبلاگ نویسی هنوز نمی دونم ماهیت چیزی که دارم توش

مطلب می نویسم اصلا چی هست و اینکه تا الان فکر می کردم وبلاگ، یکجور فضای شخصیه که به

شخص این اجازه رو می ده راجع به هرچیزی که تمایل داره، بنویسه، فکر کاملا مزخرفی بوده ! 

خوشبختانه، خداوند تبارک و تعالی تصمیم میگیره برای هدایت من، یکی از بنده های بسیار فهیم و

اندیشمندشو بفرسته که از قضا، یک امامزاده در کلاس جهانیه. این امامزاده ی بزرگوار کسی نیست جز

علی اصغر طائب 

حتما الان با خودتون میگید آخ جون ! همیشه از بچگی دوست داشتم ببینم وبلاگ یه امامزاده چه 

جوریه ؟! و به سرعت روی لینک مزبور کلیک می کنید. فقط برای اینکه یهویی تو ذوقتون نخوره، عنوان

پنج پست اخیر ایشون رو براتون همینجا میذارم:

۱- محرم تسلیت باد (همراه با عکس)

۲- مسیحا میلادت مبارک (همراه با عکس قشنگ - ضمنا به واج آراییه "میم" هم توجه کنید!)

۳- کوروش کبیر  

۴- پندی از بزرگان (قطعه شعری فراموش نشدنی - از آن عبرت خواهید گرفت !)

۵- سیر افول سیراف (احوالات یک بندر، در قرن پنجم هجری - خواندن این مطلب به بیماران قلبی اکیدا

توصیه میشود)

کمی نا امید کننده بود نه ؟ خب حتما با خودتون میگید حتی یک امامزاده هم همیشه در اوج نیست

و اشکالی هم نداره که ۵ تا پست اخیرش به لعنت خدا هم نیارزه. اتفاقا منم همین فکر رو کردم. برای

همین نگاهی به قسمت « عناوین مطالب وبلاگ » این بزرگوار انداختم و چشمم به جمال این عناوین

روشن شد:

* پرسپولیس

* ۵۰ عامل برای افتخار کردن به مرد بودن !

* احمقانه ترین سوالات از مایکروسافت

* ترین های جهان در سال ۲۰۰۸ میلادی

* مناسبتهای خاص

* تستهای روانپزشکی

 سوالی که پیش میاد اینه که ایشون یک امامزاده با گرایشات «زرد» هستند ؟ آیا حقایقی که از دید ما

مردم عادی پنهان است، در لابلای این مطالب ظاهرا کم ارزش نهفته است ؟! آیا واقعا برای تاکید بر 

روزمرگی در زندگی، به امام نیاز داریم ؟!

و اینهم تیر خلاص:

پیوند های وبلاگ:

فتوبلاگ علی اصغر طائب

اسپیس علی اصغر طائب

۳۶۰ علی اصغر طائب

وبلاگ هواداران علی اصغر طائب

وب سایت تیم فوتبال پرسپولیس

پروفایل مدیر وبلاگ

پیش بینی مسابقات فوتبال همراه با جوایز نقدی

اون لینک " وبلاگ هواداران علی اصغر طائب " منو کشته ! ناخودآگاه آدمو یاد هری پاتر میندازه.

علی اصغر طائب جان ! آیا شما یک چهره ی برجسته ی علمی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی، اقتصادی،

ورزشی، سینمایی، هنری هستید که طرفدار داشته باشید یا صرفا یک خودشیفته ی بیکاره هستید؟

حتما سری به لینک «وبلاگ هواداران ...» بزنید تا با چشمهای خودتون ببینید که چیزی برای دیدن وجود

نداره !

علی اصغر طائب عزیز، بنظر شما تولید زباله در فضای مجازی، نوعی هنر محسوب میشود ؟!

.......................................................................

فقط برای آگاهیه بیشتر دوستان، فراز هایی از کامنت گهربار شما رو که توش، شق القمر کردید و گوز رو

به شقیقه ربط دادید اینجا میارم: (البته چرا فرازهایی ؟! خب همشو میارم)

سلام بابا بزرگ
گویا جنابعالی تحمل شنیدن حقیقت رو نداری/ به قول یه نفر حقیقت همیشه تلخه/
به جای اینکه عصبی بشی بیا یه خورده روی همون یه جمله ای که البته از سر بیکاری (چون آدمی که همیشه کارهای مهمی داره معمولا این مطالب غرب زدگی رو نمی خونه) بهت گفتم تفکر کن.

در ضمن جایی که همه می تونن توش وارد بشن و کلا کارهایی که دوست دارن (از قبیل نوشتن- خوابیدن- ویا رفع حاجت کردن)انجام بدن رو محیط عمومی می گویند نه فضای شخصی. فضای شخصی شما دفترچه خاطراتتان است که اگر دوست دارید می تونید بجای استفاده از محیط همگانی اینترنت در محیط شخصی دفترچه خاطرات
نظرات خود را بیان کنید.
ضمنا اگر شما غذای امام حسین علیه السلام را با قابلمه می روید سراغش و ساعتها پشت درب هیئت می ایستید تا شکم خود را سیر کنید, خوب است اما ما آنرا به نیت شفای مریضان و برای تبرک امام حسین (ع) می خوریم. پس کارهای خود را به حساب دیگران نگذارید.

راستی نگفتی از کجا پول می گیری؟؟؟....

 

طائب جان ! 

فکر کن که حقیقت از دهن شما بیرون بیاد ! با تعریف جامع و مانعی که از فضای عمومی ارائه دادی

(مخصوصا مورد رفع حاجت)بنظر میرسه که دهان شما هم یکجور فضای عمومی باشه؛ پس بیایم همگی

امیدوار باشیم که یکوقت شما هوس نکنی حقایق زیادی رو به زبون بیاری، چون اونجوری واقعا کثافتکاری

میشه ... 

من نمی دونم « تعریف کردن » رو چه کسی به شما یاد داده اما مطئنا چند تا درس اساسی رو نگرفتی.

شما و هم مسلکانتون کلا تعریفتون از فضای شخصی اینه:

جایی که حتی بزور هم نشه واردش شد (روی دیگه ی تعریف شما از فضای عمومی و خصوصی)

با این تعریف عملا فضا و حریم شخصیی وجود نخواهد داشت و بر طبق همین اصل هم نیروی  انتظامیه

ما به خودش این اجازه رو میده که همیشه و در همه حال، در حال سرک کشیدن در خصوصی ترین ابعاد

زندگیه مردم باشه و اگه احیانا هر از گاهی خبری از نصب چهار و خرده ای میلیون دوربین مدار بسته در

سراسر انگلستان و به تبع اون نارضایتیه مردم اون کشور توی مثلا روزنامه ی جام جم چاپ میشه، 

معنیش اینه که ما هم درست همین برنامه رو براتون داریم (که طبق دستور دادستان کل کشور

قراره با هماهنگی با نیروی انتظامی همچین اتفاقی هم بیوفته) و خوشحال باشید از اینکه ما فوقش

از ۲۰۰، ۳۰۰ هزارتا دوربین استفاده می کنیم. پس ببینید چقدر وضع شما از مردم انگلیس بهتره !!؟

ضمنا در رد تعریف فوق العاده تون از فضای عمومی بگم که موزه هم یک فضای عمومیه اما توش نه

میشه نوشت - که اگر بنویسی سر و کارت با نگهبان موزه س - نه میشه خوابید و نه میشه نشست

یه گوشه با خیال راحت رید. مگر اینکه شما تونسته باشی اینکارو بکنی که اگه واقعا اینجور باشه در این

مورد تعریفت رو نمیشه رد کرد اما ازت تعریف هم نمیشه کرد !

ضمن اینکه شما بسیار بیجا می کنی که برای من تعیین تکلیف می کنی که چیز هایی که می خوام

بنویسم رو کجا بنویسم. شما یک نسخه از قانون اساسی هستی که راه افتادی کامنت های روشنگر

برای این و اون میذاری و توش مشخص می کنی که کی کجا بنویسه ؟! یا مامور اجرای قانون هستی ؟

و ضمنا چه کسی گفته اینترنت یک محیط همگانیست ؟! آیا ایمیل، یک فضای شخصی نیست ؟؟ 

شما فکر می کنی هر جایی که بشه سر رو پایین انداخت و مثل گاو واردش شد - اگرم اهرم زوری برای

جلوگیری از ورود افراد نداشته باشه - فضای عمومی محسوب میشه ؟؟ شما اگه توی مسافرت برای

استراحت چشمت به یه مزرعه بیوفته بدون اینکه از صاحبش اجازه بگیری - چون خیلی از مزارع حصار و

پرچین ندارن و کسی رو هم بابت وارد شدن و یا نشستن توی یک مزرعه نمیندازن زندان - صاف سرتو

میندازی پایین و میری توش میشینی سفره پهن می کنی و بعدشم کنار یه بوته ای رفع حاجت میکنی

و احیانا زیر سایه ی یه درختی یه چرتی هم میزنی با این استدلال که یک فضای عمومیه ؟!  آفرین !

     از همه ی اینها که بگذریم، بیناییه شما مشکلی داره ؟؟ یا درک عبارت های ساده ی زبان فارسی

برات سخته ؟

توی کامنتی که برات گذاشتم حرفی که زدم مشخصا در ردّ و تقبیح « در ایام محرم، با قابلمه اینور و اونور

راه افتادن » بود. پس این جمله ی " اگر شما غذای امام حسین علیه السلام را با قابلمه می روید

سراغش و ساعتها پشت درب هیئت می ایستید تا شکم خود را سیر کنید" چه معنیی می تونه داشته

باشه جز اینکه شما دقیقا به همون احمقیی هستید که کامنتها و مطالب وبلاگتون نشون میده !؟ 

بله حقیقت تلخه. مثلا این حقیقت که شما احمقی ولی احمق تر از شما هم کم نیست، یک حقیقت

تلخ و ناخوشاینده. البته فکر نکن که دارم بهت توهین می کنم. نه. به آدمی که فکر نمی کنه میگن

احمق. و من فقط به اسم درستت صدات زدم همین. برای اثباتشم چه دلیلی بهتر از این که اون مطلب رو

در مورد دکتر معتضد اصلا نتونستی درست بخونی و همین که دیدی یه اسمی  از یک کتاب به قول

خودت غربی آورده شده، به مطلب انگ غرب زدگی چسبوندی غافل از اینکه اصلا محتوای اون مطلب

چیز دیگه ایه و نه در ستایش غربه و نه در مذّمت شرق ...

تو حتی انشا و نگارشتم ایراد داره. مطالب غربزدگی ؟؟ البته منظورت رو رسوندی و منم فهمیدم که

خواستی بگی « مطالب غربزده » اما نتونستی شکل درستشو بیان کنی. چرا همچین ایراد بظاهر کم

اهمیتی بهت میگیرم ؟ چون از اونهمه مطلبی که راجع به دکتر معتضد نوشتم فقط این ایرادو گرفتی که

 " نشنیدم کسی بگه پیرزن خفه می کنم ". می خوام بگم آدمایی تو سطح - ظاهر - گیر می کنن که

مشکلاتشون هم تو سطحه. یعنی کسی که بگه " دیشب رفتیم کنسرت سنفونیک " و فرق کنسرت و

ارکستر رو ندونه نمی تونه یه منتقد موسیقی باشه. کسی که معنیه پلان و سکانس و برداشت رو

نمی دونه هم نمی تونه منتقد سینمایی باشه. کسی که نمی تونه  شکل درست کلمات رو استفاده و

یا درکشون کنه هم طبیعتا نمی تونه پی به معنی و محتواشون ببره. خیلی واضحه نه ؟!

می خوام بگم که کامنتت آدمو یاد اون آدمای زشت و کریهی میندازه که دور هم توی شبکه ی یک و دو

میشینن و با اعتماد به نفس کامل راجع به چیزایی اظهار نظر می کنن که اصلا و ابدا ازش سر درنمیارن.

کسی میاد اونجا میشینه راجع به موسیقی اظهار نظرای بیجا می کنه که اگه ۴ میزان یکی از ساده 

ترین کرال های باخ رو بذاری جلوش و ازش بخوای اتفاقات هارمونیک همون ۴ میزان رو برات توضیح بده،

با دهن باز نگاهت می کنه و میگه باخ کیه دیگه !؟ وزیر فرهنگ و ارشادمون هم کسیه که اگه مثلا

تصویر یه تابلوی معروف مثل Harmony in red (کار Henry Matisse)  رو بذاری جلوش و بگی تو این

نقاشی چه بلایی سر «حجم» اومده یکم منّ و من میکنه و میگه این نقاشی بنظر نمیاد یک اثر با

درون مایه ی مذهبی باشه... اون بابا حتی نمی تونه  «دو، ر، می، فا، سل، لا، سی» رو  هم از

حفظ بگه ! طبیعتا اونوقت هر کسی با طرز فکری غیر از طرز فکر شما هم میشه غربزده و منافق و برانداز

و ضد انقلاب و دشمن اسلام و غیره و غیره ... اونوقت دم از جامعه ی چند صدایی می زنین !

آره برادر، من از آمریکای جهانخوار پول میگیرم این چیزا رو می نویسم (در جواب اون سوالت که خواستی

بدونی از کی پول میگیرم). این لابیه صهیونیسم لابیه صهیونیسمی که هی اینور و اونور میگن هم همون

لابیه مجتمعیه که ما توش زندگی می کنیم. من آخر هفته ها با اولمرت بیخ دیواری بازی می کنم و اگه

پا داد میشینیم عرق و جوجه هم میزنیم بعدش. یه چند وقتی هم با چلسی، دختر کلینتون، بودم.

شما هم کما فی السابق احمق باش و باور کن! 

 

 

پ. ن: می خواید اون روی «علی اصغر طائب» رو هم ببینید ؟ ایشون توی وبلاگ شخصی که فقط بخاطر 

جریانات اخیر از اجرای عادل فردوسی پور حمایت کرده، اینجوری اظهار نظر کردن:

نویسنده: علی
 
دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت: 14:31
 
felan ke timetoon (esteghlal) rideh.
 
اینکه حمایت از اجرای عادل فردوسی پور چه ربطی به ریدن و یا نریدن استقلال داره (اینجور که ما از
 
اخبار ورزشی میشنویم، گویا فعلا داره همه ی تیم هارو گل بارون میکنه. ما که بخیل نیستیم، نوش
 
جونشون اگه خوب بازی می کنن) برمیگرده به همون مطالبی که من در بالا در مورد ایشون گفتم.
 
جالب اینکه تو عنوان کامنت، دیگه تاکیدی روی « علی اصغر طائب » نیست و به همون « علی » اکتفا
 
کردن. علی جان وقتی کامنت گذاشتنت تو یه وبلاگ غریبه انقدر بچه گانه و بدور از ادبه، حتما از اون
 
دست آدمایی هستی که نصف عمرتو  داخل - و یا دور و بر - ورزشگاه آزادی میگذرونی و تو استادیوم به
 
بازیکنای حریف فحش ناموس میدی. شخصا فکر میکنم غربزدگی به بی شعوری شرف داره،  گرچه  
 
همونطور که تو وبلاگت هم گفتم، نظر شما هم محترمه !  

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 7:17  توسط امیر   | 
 

یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...   

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 3:14  توسط امیر   | 
 

 

سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2:28  توسط امیر   | 
 

تقدیم به معتقدین، آنها که مدام دم از «اعتقاد به روح» می زنن ...

تقدیم به بدجنس ترین دوستانم، که در هر فرصتی میل به انبوه نویسیم را توی صورتم تف می کنند.

تقدیم به فرزندانم، که در آینده ای نامعلوم - وقتی که پا به عرصه ی وجود گذاشتند - بخوانند و بدانند که

از قبلا تر ها به یادشان بوده ام. (این یکی واقعا بی مورد بود !!)

  و در آخر

این پست مینیمال را به خوانندگان صبور و بی طرفی تقدیم می کنم، که از ماکسیمالیسم رادیکال

این وبلاگ همیشه رنج برده اند ولی ... !

 

... بهم گفت خورشت قیمه دوس داری ؟

گفتم خورشت قیمه ای دوس دارم که با گوشتای تکه تکه درست شده باشه نه با گوشت چرخ کرده.

بهش گفتم خورشت قیمه با گوشت تکه تکه رو به قیمه با گوشت چرخ کرده ترجیح می دم نه به این

خاطر که از نظر من اونجوری خوشمزه تره، نه ! اونو ترجیح می دم چون گوشت تکه تکه رو میشه از

تو خورشت جدا کرد و نخورد ولی گوشت چرخ کرده رو نه ... ! 

 

..................................................................................

ضمنا هفته ی بسیج مبارک، اینجوری هم منو نگا نکنین،اگه این انقلاب رو یه نهال رو به رشد در نظر

بگیریم، بسیج حکم کود رو برای اون داره ! منظورم اینه که کمک به رشدش می کنه خب ! غیر از اینه ؟!  

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:21  توسط امیر   | 
  

بنظر میرسه توی عنوان این پست خواستم بصورت ناشیانه ای به اسپم ها - کامنتها یا ایمیل های

تجاری مزاحم - توهین کنم. خب اگه قرار به توهین باشه یه راست میرم سر اصل مطلب و طرح صمیمیت

کوتاه مدت و فشرده ای با مادر فرستنده یا نگارنده ی اسپم میریزم تا هم حرف نا گفته ای باقی نمونه و

هم منظور خودمو به صورت دقیق رسونده باشم. پس قضیه نمی تونه یه توهین ساده باشه. خب پس 

چه مرگم بوده که اینو نوشتم ؟! خیلی سادس ، فقط یه تشابه ظاهریه ساده بین اسپم و اسپرم نظر

منو به خودش جلب کرد. تشابه هر ۲ تا در اینه که شاید از هر صد هزارتاشون یه دونه به نتیجه برسه.

اما قصد ندارم تو این پست وقتتونو با دغدغه های شخصیم تلف کنم. علت اصلیه نوشتن این پست

چیز دیگه ایه. طبق روال هر پست حتما از خودتون می پرسین " خب جونت بالا میاد اگه این چند خط اول

پست رو ننویسی و از همون اول علت اصلی رو بگی ؟؟ الاغ ! "

اولا مراقب حرف زدنتون باشید. ثانیا باید بگم که در واقع فقط مرض دارم ! همین !

و حالا بپردازیم به این پست هیجان انگیز:

هیچ کسی رو ندیدم که از دیدن یک کامنت اسپم راضی و خوشحال بوده باشه. طبیعتا این ناخشنودی

شامل حال امیر هم می شه. فکر کنم لازمه که دوباره تذکر بدم که وقتی می گم  امیر ، طبیعتا منظورم

اسم بردن از خودم نیست. بطور نسبی روی قواعد دستور زبان فارسی مسلط هستم چون تقریبا ۲۵

ساله که دارم به این زبون تکلم می کنم. منظور از امیر ، در واقع دوستم امیر ِ که نویسنده ی ۳۰۰۰ وبلاگ

در وبلاگستان فارسیه. اما از همه بیشتر با وبلاگ " تاملات نابهنگام (خاطراتی برای فردای سابق) "

شناخته شدس. دلیلشم سادس چون این وبلاگشو ۸۰۰ برابر وبلاگای دیگش آپ دیت می کنه.

تیم مجربی متشکل از بهترین دانشمندای حال حاضر دنیا با ۶ ماه زیر نظر گرفتن این وبلاگ بوسیله ی

پیشرفته ترین دستگاه های ساخت خارج، موفق شدن مقدار تقریبی تعداد مطالب پست شده در روز 

توسط امیر رو (با تلورانس  ۱۰ + و - پست) حساب کنن. کاری به اون عدد لعنتی نداریم فقط همینقدر

بدونید که عدد خیلی زیادیه !

اینارو گفتم تا بدونین که چه تلاش شبانه روزی و چه همت بلندی پشت نگارش و بذارش (فعل امر از

مصدر گذاردن) این پستها ، خوابیده ! 

حالا حساب کنین که یک نفر اینجوری داره تلاش می کنه اونوقت یه همچین کامنتی برای یکی از

پستهای حساس و جدیش گذاشته بشه:

" سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
موفق باشی
در ضمن اگر میخوای از اینترنت نهایت استفاده رو ببری حتما از سایت ما دیدن فرمایید "

فکر می کنید که امیر فحش مادر به این آدم میده ؟؟

طبیعتا نه. نه ، نه به این دلیل که فحش مادر بلد نیست. به این دلیل که فرهنگ از در و دیوار وبلاگش چکه

می کنه پس به نوشتن این جمله بسنده می کنه :

" امیر: شما اسپم ها دل خجسته ای دارید ها... بهتان حسودیمان میشود فتیر! "

.................................................................................................

همونطور که دیدید امیر برای مخاطب قرار دادن یه اسپم عوضی حتی از ضمیر جمع استفاده می کنه !

خب پس تا اینجا معلوم شد که امیر هم فحش مادر بلده و هم ضمیر جمع. در مواجهه با یک اسپم

کوچولو از ضمیر جمع استفاده می کنه ولی از فحش مادر نه.

البته دایره ی دانسته های امیر فراتر از چند مدل فحش مادر و ضمایر جمع و مفرده. در ادامه خودتون 

صحت و درستیه حرف من تایید می کنید:

با دیدن جواب امیر به یک اسپم تبلیغاتی، متوجه هوش اجتماعیه امیر میشید:

" برای کمک به هموطنانتان که در حال فریب خوردن از موسسات اعزام دانشجو به مالزی و هند و اکراین و ارمنستان و...هستند این وبلاگ را لینک کنید.و اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و ....هستید و از معایب و سختی ها و بدبختی های ان خبر ندارید به این وبلاگ سر بزنید.


امیر: متاسفم ولی به هیچوجه عامل تبلیغ ناخواسته نمیشم! "

.........................................

حتی بعید می دونم که با هدف قرار دادن وجه ناسیونالیستیه شخصیتش و سعی در جریحه دار کردن

روحیه ی ایران پرستیش بشه امیر رو وادار به انجام کاری خلاف میلش کرد. اونم تو فضای مجازی !

ملاحظه کنید:

" بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

سلام!
بدو بیا!


امیر: خودت بدو برو..... نکبت!!

...........................................................................

«فحش مادر ندادن» ، «عامل تبلیغات ناخواسته نشدن» ، «استفاده از ضمائر جمع برای دشمنان» و

«عدم تاثیر پذیری از محیط و شخص» ، از ویژگیهای بارز شخصیت امیر محسوب میشه. بنظر شما آیا

ویژگیهای بارز شخصیتیه امیر به همین چند مورد محدود میشه ؟؟ " طبیعتا " نه. همش می گم «طبیعتا»

چون از نظر من در خیلی از جاها کلمه ی مناسبیه و راستشو بخواین، به این دلیل که بامزّم ! و البته

امیر هم بامزس - این قضیه (بامزگی) در مورد اسپم ها کاملا به خواست و اراده ی ملکانه ی امیر

بستگی داره :

"salam
webe khoobi darin
jaleb hastesh
be ma ham sar bezanid
bekhoda khoshhal mishim
nazar yadetoon nareha
ma montazerim
merci
bye


امیر: شما انقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون چی بشه؟ اگه گفتی؟ .... اینه! "

..................................................

و یا این یکی :

عزیزم خوبی وبلاگ خوبی داری بهت تبریک میگم.
خوشحال میشم به وبلاک من سر بزنی.

____سلام____00000__________00000___________ ______000000000______000000000_________ _خوبی____00000000000____00000000000________ ______000000000______000000000__وبلاگ جالبی داری_______ ________00000__________00000___________ _______________________________________ ___000__________________________000__موفق باشی__ ___0000________________________0000____ ____0000________باز هم سارا جیگولی بهت سر میزنه______________0000_____ _____00000__________________00000______ ______000000______________000000_______ ________0000000________0000000_0_______ ___________0000000000000000____00______ ______________00000000000_______00__سارا جیگولی منتظرها___ _______________________000_____000_____ ____________بدو بیا____________000000000______ __________________________000000_بدو بیاااااااااااااااااااااااااااااااا


امیر: سارا جیگولی ِ عزیز! من خوشحال نمیشم که تو بهم سر بزنی ها... خواستم در جریان
 
باشی!

.......................................................................................

یا این مورد که یکی از بامزه ترین هاست و در کل طنز کلام امیر رو در حد بالایی از کمال و پختگی نشون

میده :

" saaaaallam...........eidet0onam mobarak
khaste nabashid
be webloge manam iesari bezan
khasty man0o be esme شلوووووغ پلووووووووووووغ link kon
age mikhai manam linket mik0onam

امیر: ای تو روووح هرچی اسپم بی ناموس!

........................  ببخشید اشتباه شد ! منظور این یکی بود:

" سلام
وب جالبی دارین
خوشحال می شم به منم سر بزنین


امیر: نمی‌دونم این انگشت وسطی‌ام چرا خم نمی‌شه!!!!

.............................................................................

شنیدین می گن جواب بدی رو با نباید با بدی داد ؟؟ حالا فرض کنید قاطیه این بدی کمی هم خوبی وجود

داشته باشه. خب طبیعتا - برای بار هزارم ! - در این صورت شاید اخلاق حکم می کنه که جواب بدیه

همراه با کمی خوبی رو " اصلا " نباید با بدی داد. بنظر شما امیر برای این استدلال پشیزی هم ارزش

قائله ؟؟ با هم می بینیم :

"

(یک گل با ابعاد بسیار بزرگ برای اثبات حسن نیت !!!! متاسفانه نتونستم اینجا بذارمش)

با سلام

درگاه همسفر خاطره ها با مطلبي جديد به روز شد

همسفر خاطره ها وبلاگي نمونه در زمينه طراحي و زيبايي مي باشد که قالب وب توسط تيم مديريت همسفر خاطره ها طراحي شده است
خوشحال ميشم که به وبمون سر بزني
حتما نظرتو در مورد وبمون بنويس

با تشکر
همسفر خاطره ها

بدرود تا درودي ديگر


امیر: حماقت و خریت و مزخرف بودن که شاخ و دم نداره.... داره؟ ابله نمی‌دونی اینجوری
 
همه رو از خودت میرونی؟ "
 
...........................................................................................
 
همونطور که دیدید امیر در جواب یک گل بزرگ کامپیوتری و 58 شاخه گل رز ، کامنتی سرشار از کلمات
 
لطیف و عاشقانه میذاره ! خیلی ممنون امیر جان !!
 
 
.............................................................................................
.............................................................................................
 
ظاهرا این پست هم خیلی طولانی شد. دیروز توی شارونا بین امیر و دراک و شرمین بحثی پیش اومد
 
در رابطه با پستهای طولانیه من. بهشون گفتم که من این پستهارو یه بارکی و در یک مرحله مینویسم.
 
دراک به من گفت چرا خودتو خسته می کنی ؟ می تونی یه بخشیشو بنویسی و save کنی و بعدا
 
ادامه شو بنویسی. اونجا نتونستم برای دراک توضیح بدم که توی رتبه بندی کلیه ی موجودات عالم از
 
نظر حافظه ، تنها موجودی که زیر من قرار می گیره ماهیه و حافظه ی من فقط در حد کسری از ثانیه از
 

بیشتر بدانیم :

کوتاهترین حافظه در بین موجودات زنده متعلق به ماهی و در حدود ۳ ثانیه است !

 
حافظه ی یک ماهی بیشتره . برای همین وقتی یه مطلبی رو شروع می کنم اگه همون موقع کسی وارد
 
اتاق من بشه و من سرمو برگردونم ، اگه این چرخوندن سر کمی بیشتر از چند ثانیه طول بکشه من اون
 
فایل نصفه کاره رو پاک می کنم و دوباره از اول می نویسم !
 
در واقع بهترین روشی که برای پست گذاشتن سراغ دارم - البته در رابطه با خودم - اینه :
 
اول ناهار یا شاممو می خورم. بعد روش یک عدد نسکافه یا شیرکاکائو - ترجیحا به همراه شیرینی -
 
خرج هیکلم می کنم. کمی میشینم تا اول معده و روده ها و بعد کلیه ها و مثانه سر فرصت کار خودشون
 
رو انجام بدن. میرم دستشویی و بعد میام در اتاقو قفل می کنم و میشینم و یک پست میذارم ! همین !
 
 
 
در آخر فکر می کنم که این پست رو باید به چندین نفر تقدیم کنم:
 
* پس اول از همه این پست رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که امیر رو (فکر می کردن که)
 
میشناسن تا متوجه بشن که آدم هیچوقت واقعا نمی تونه دوستاشو بشناسه ! (قابل توجه آرتمیس !!)
 
* و بعد ، تقدیم می کنم به امیر که دوست بسیار بسیار خوبیه و انقدر با جنبه س که آدم موقع شوخی
 
کردن لازم نیست همش به این فکر کنه که الان ناراحت می شه یا نه و در ضمن احتمالا یه مدت
 
نمیبینیمش و دیگه نمی دونیم به کی گیر بدیم ... !! (خودش دائما در حال گیر دادن به این و اونه البته !)
 
* و تقدیم می کنم به شاهین فرهت ! (که در نظر امیر در دنیای موسیقی چیزی در حد یک اسپمه !!)
 
* و تقدیم می کنم به خانواده ی محترم رجبی ... که بدون هیچگونه چشم داشت معنوی خونه شونو
 
به عنوان لوکیشن در اختیار عوامل سازنده ی سریال " لاست " قرار ندادن تا دوستان عزیز ما بتونن از
 
دیدن مناظر و لوکیشن های جدید ، حظ کافی و وافی ببرند انقدر که طی 2 جلسه حضور در شارونا
 
تمام مدت یکریز راجع به این سریال حرف بزنن !! (ببخشید ! پست به این گندگی گذاشتم دیدم حیفه
 
اگه یه گیر همینجوری بهتون ندم !) 
 
* و در نهایت تقدیم می کنم به کلیه کامنتهای «اسپم طوری» البته نه این پست رو ! بلکه یک عدد
 
حواله ی مخصوص از طرف همه ی اهالی وبلاگستان فارسی .... باشد که مقبول افتد !  
 
 
 
 
  
 
 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط امیر   | 
 

 

دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در

شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش

رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس !  « انگار » که بچه ها با این زود به

زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع

به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم

خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش

اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :

چرم مشهد در تهران :

سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟

جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.

در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که

مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این

فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه

از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.

چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی

نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو

ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم

نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار

میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در

ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه

بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر

، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب

میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که  شما با دوستانتون

کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر

میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان

با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.

خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.

حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟

البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از

دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)

، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که

رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.

تور لیدر :

اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر

هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و

پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن

باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما

متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر

از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).

حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟

تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید

با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که

متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام

" دختر ". 

تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و

از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری

بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!

واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن  هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست

رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش -  فروگذار

نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از

متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین

عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو

سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف

حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران

کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.

وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم

به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا

حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه

کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های

قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا] 

بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل

ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از

همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن

اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه

های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای

رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !

در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال

کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.

بحق ِ مخ های نزده ! :

باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که

البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون

-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده 

بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی

باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط  قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش 

خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی

نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن

میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا

همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون

ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !

حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !

     داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف

اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال

نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن

همین منظره ها اومدم ! "

«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.

گروه رنگین کمان :

یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش

انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما

بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه

، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !)  گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این

گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون

نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال

تور لیدر رو بگیریم.

خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با

تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.

نکته هایی که جا انداختم :

* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به

ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !

* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های

خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر

در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به

بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت

خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین

ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با

توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم

نتونستن برگردن ایران !)

* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود

جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که

تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !

* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که

مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار

وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که

اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از

سحر رو ادامه داد.

* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی

خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت

سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)

* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !

* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع

قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)

* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و

ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر

برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !

* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به 

انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد

که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه

رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با

یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم

پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !

* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :

" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟

* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!

(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و

قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)

* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن

که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه

بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه

هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی

می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس

گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !

* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود

که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با

تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا

ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی

بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن

برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -

چایی سفارش بده !

* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و

جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع

چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض

کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان

داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن

این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی

که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت

شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو

گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای

نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی

باشیم !)

و در آخر :

تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.

واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به

بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش

میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد

بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با

اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:7  توسط امیر   | 
 

کمی دیرتر از ۶ به شارونا می رسی. داخل که می شوی طبق روال بچه ها دو میز رو بهم چسبوندن

و یکی کردن . گفتم طبق روال اما منظورم این نیست که ما هر روز میریم شارونا و میزهارو

دوتا یکی می کنیم. نه ! منظورم اینه که این یک حرکت غریزیه که ما آدما انجام میدیم. حیواناتی که

بصورت گله ای در طبیعت زندگی می کنن بمحض اینکه زیستگاهشون تنگ و محدود میشه بخاطر

حضور نزدیک بهم و از بین رفتن قلمروها استرس می گیرن و میمیرن (این یک واقعیت علمیه که ثابت

شده) اما ما آدما لزومی نداره که وقتی محیطمون تنگ و محدود شد انقدر دست روی دست بذاریم تا

از استرس بمیریم. ساده ترین کار اینه که مثلا دو تا میز رو بچسبونیم بهم تا فضای بیشتری ایجاد بشه!

اینم یکی دیگه از فرقهای اساسی انسان با حیوانه ! اینارو گفتم چون برادر امیر دامپزشکه و همش پزشو

به ما میده. البته منظورم از برادر امیر، برادر خودم نیست طبیعتا. عادت ندارم که خودم سوم شخص

خطاب کنم (فقط بعضی وقتا محض تنوع بصورت دوم شخص خطاب می کنم ، مثل ۲ خط اول همین

پست !). منظور از امیر، نویسنده ی وبلاگ خاطراتی برای فرداس. همونطور که می بینید دست زیاد

شده !

    داشتم می گفتم که وارد کافه میشی و میبینی ۴ تا از دوستات دور هم نشستن و منتظر بقیه ن.

با اومدن من انتظارشون به پایان نرسید چون من فقط جزئی از " بقیه " بودم. منم بازی می دن و همه

با هم منتظر بقیه میشینیم. برای اینکه حوصله مون سر نره و فقط کمی مشغول شده باشیم چیزهایی

رو سفارش میدیم.دوست جدیدمون بهاره، که از ناحیه ی گلو دچار گرفتگی شده بود یک کیک کشمشی

سفارش میده. من که مطمئن نبودم خوردن اون حجم کیک کشمشی به رفع گرفتگی گلو کمکی بکنه

سعی کردم یک جوری توجهش رو به این مسئله جلب کنم که توی اون جمع برای خوردن اون کیک

کشمشی به نسبت خودش افرادی بمراتب با صلاحیت بیشتر وجود دارن اما از اونجایی که بهاره نمونه ی

یک دختر کله شق بود، بدون عذاب وجدان کیک رو تا آخر خورد (به کله شق بودنش دروغگو بودن رو هم

اضافه کنید ! - ر. ک. به پی نوشت مطلب اخیرش در وبلاگش).

در کش و قوس مسخره بازیهای دوستانه با امیر ، شرمین ، بهاره و هما بودیم که دو واحد دکتر وثوقی

- جهت اجرای صحنه ! - وارد شارونا شد. از اونجایی که ۶۰ ٪ بچه های سر اون میز از بچه های دانشگاه

هنر بودن و با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ که دکتر وثوقی هم استاد دانشگاه هنر بود و با همین بچه ها

کلاس داشت و مد نظر قرار دادن این نکته ی مهم که منزل دکتر وثوقی دیوار به دیوار شارونا بود میشد

نتیجه گرفت که در انتخاب کافه خیلی هوشمندانه رفتار نکرده بودیم. با توجه به اینکه شرمین درست

روبروی در قرار داشت ، با دیدن دکتر وثوقی ، شرمین اولین  نفری بود که از جا پرید. به تبع اون هما و

بهاره و به تبع اونها من از جا پریدم. البته هرکدوم انگیزه های خودمون رو داشتیم. علت واکنش شرمین ،

قهر بودنش با استاد وثوقی بود. بهاره و هما از ترس اینکه آقای وثوقی چقولیشونو به دانشگاه نکنه

(یه لحظه به یاد محدودیت های دوران مدرسه افتادند !) و من صرفا بخاطر با جمع بودن ! - راستش بخاطر

واکنش بچه ها منم ترسیدم و فکر کردم که میخواد چقولیه من رو هم به دانشگاه بکنه اما بعد یادم اومد

که من دانشجوی اونجا نیستم ! - علت اینکه امیر مثل من از جاش بلند نشد این بود که اون به اندازه ی

من ترسو نیست !

    از اونجایی که شرمین با دکتر وثوقی قهر بود فورا رفت دم در و مشغول گپ زدن با استاد شد. ما هم

که با دکتر وثوقی قهر نبودیم اونارو به حال خودشون رها کردیم. شرمین بعد از اینکه تعداد متنابهی تیکه

بار استاد کرد، برگشت داخل و اعلام کرد که در اون روز فرخنده ، استاد و شاگرد با هم آشتی کردند.

با دیدن حال و هوای شرمین بعد از آشتی انقدر دلم آشتی خواست که نگو ! اما حیف که با هیچ کسی

قهر نبودم. پس به انتظارمون ادامه دادیم. همزمان با منتظر بودن گپ هم میزدیم و می خنیدیدمو

هله هوله می خوردیم. بالاخره انتظار به پایان رسید و بخش اعظم " بقیه " هم از راه رسید. اول یک

خانم « متشخّصیسیمو » به نام حسنا و بعد از اون یک عدد آقای صابر وارد شد. حسنا که معرف حضور

همه ی دوستان هست موجودی بسیار دوست داشتنیه. صابر هم از اون آدمهایی بود که فورا با جمع

می جوشن اما از اون « آدمایی که تو مهمونیا موقع شام میشینن بغل دستتو و یه جوری به نشونه ی

صمیمیت میزنن پشتت که سرت میره تو ظرف سالاد و خود اون شخص از خنده روده بر میشه و جوری به

بقیه نگاه می کنه که یعنی " مگه کار من به اندازه ی کافی باحال نبود ؟ پس چرا نمی خندین ؟ " و بقیه

می خندن فقط به این دلیل که مجبورن و از دیدن اون آدم احمق کلافه شدن » نبود ! اینارو گفتم تا بگم

زود جوش آدم حسابی زیاد پیدا نمی شه ؛ برخلاف صابر و بقیه ی بچه های اون شب ! دیشب یه تولدی

بودم که اتفاقا دقیقا یکی از همین آدمای مزخرف توش بود. اول تولد که هنوز کسی نیومده بود داشتیم

با دوستم در مورد دبوسی صحبت می کردیم (امیر جان واقعا شرمنده !) و منم داشتم کمی از پرلود

«قدم زدن در برف» رو براش می زدم. بعد سرو کله ی اون عوضی پیدا شد. نمی خوام بگم که چه در

خواستهای بی شرمانه ای از من داشت ! البته فکر بد نکنید ! منظورم در رابطه با قطعه زدن بود. اول

چند تا آهنگ «پاپ» در خواست کرد (دقیقا با همین کلمات) ! توی دلم گفتم حتما می خوای باهاشونم

بخونم !؟ الاغ !! بعد که بچه ها توجیهش کردن سطح توقعش رو کمی بالا برد و ازم خوابهای طلایی رو

در خواست کرد ... نگاه پر از نفرت منو که دید کمی خودشو جمع و جور کرد و تصمیم گرفت یه قطعه ی

بهتر در خواست کنه. به بهترین قطعه ای که میشناخت فکر کرد و بعد فکر می کنین چی گفت ؟!

گفت :  Love story ! اونو بزن ! و قبل از اینکه دفاعی از خودم بکنم اون احمق گفت نمی تونی بزنیش نه

؟! من پیانیست نیستم ولی فکر هم نمی کنم که آدم موسیقی بخونه تا بتونه آخرش خوابهای طلایی

رو بزنه. اینها تنها گوشه هایی از مجلس گرم کنی های اون جوانک احمق بود. از همه اعصاب خوردکن

تر این بود که یه شوخیه بی مزه رو ۱۰۰ بار انجام میداد و ... اصلا من چرا دارم راجع به دیشب مینویسم

؟! معذرت می خوام ! به ادامه ی پست توجه کنید :

گفتم که ادامه ی "بقیه" هم از راه رسید اما کمی زودتر از همه رفتن. در آخر ، آخرین جزء " بقیه " هم

از راه رسید. علی - از دوستان شرمین - اومد و نشست و در واقع مثل یک Subito piano عمل کرد.

جو متشنج کافی شاپ - که البته فقط و فقط بخاطر حضور ما چند نفر ایجاد شده بود ! * - با حضور علی

یهویی آروم شد که البته خودمونم درست نفهمیدم که چرا. البته بعد از گذشت ۳۰ ثانیه با سعی و تلاش

بچه ها جو مجددا متشنج شد و با نگاه کردن به قیافه ی رضا (صاحب شارونا) فهمیدیم که در وضعیت

" ارزششو داره بندازمشون بیرون یا نه " قرار گرفته که به این نتیجه رسیدیم قبل از اینکه تصمیم قطعیشو

بگیره (بهرحال به ریسکش نمیارزید. ممکنه ماها بچه های شلوغی باشیم اما به هیچ وجه احمق

نیستیم !) خودمون بزنیم به چاک.

     اینهمه روده درازی کردم اما قصدم فقط این بود که بگم یکشنبه شب از اون شبایی بود که زمان از

دستتمون در رفت اما هیچ نکته ی خنده داری از دستمون در نرفت و تا جایی که شد ۳ ساعت رو به

خوشی در یک جمع دوستانه گذروندیم که معمولا خیلی پیش نمیاد. خصوصا در وضعیت نه چندان جالب

فعلی ، ۳ ساعت زمان رو به خوشی از دست دادن واقعا غنیمته ! همیشه اعتقادم این بوده که بعضی

وقتا «وقت کشی طلاست !». از بچه هایی که اون شب شارونا بودن امیر جزو دوستان جدیدم محسوب

میشه که آشنایی باهاش واقعا اتفاق خوبی بود. قویا مصاحبت و مباحثت با ایشون رو به دوستان توصیه

می کنم (در واقع بغیر از نفرت و کینه ی عمیقی که نسبت به خورد و خوراک من احساس می کنه هیچ

نقطه ضعف دیگه ای نداره) !

۲ تا دوست جدید دیگه اضافه شد. هما و بهاره که دوستان بسیار خوبی بودند که من از حضورشون در

نشست های بعدی استقبال می کنم منوط به اینکه فقط باندازه ی معدشون کیک کشمشی بخورن و

امور سخت تر رو به « اهلش » واگذار کنند !! (قشنگ معلوم بود که بیشتر از توانشون خوردن !)

 

پ . ن : از اونجایی که بعضی از همین دوستان به نشست روز یکشنبه اشاره کرده بودند و کلیه ی

مطالبی که راجع به اون روز گفته بودن - مخصوصا در قسمتهایی که به من اشاره شده بود - کذب محض

بود ، تصمیم گرفتم که بصورت بی طرفانه و بی غرض و البته به طور خلاصه به شرح ماجرای اون روز

بپردازم !

پ . ن ۲ : از اونجایی که اون شب بچه ها گیر دادن به اینکه پستات خیلی طولانیه - بطور مشخص حسنا

و امیر ! نمی گذرم ازتون !! - تصمیم گرفتم این پست رو هم مثل پستهای قبلی طولانی بنویسم !

اصولا درصد تاثیر پذیریه من از محیط صفره !!

* : نمی گم کی دقیقا بیشترین سهم رو در متشنج کردن جو شارونا داشت فقط به گفتن این نکته

بسنده می کنم که بهاره هفته ی پیش که من و امیر طی کامنتی بهش گفتیم خب تو هم با شرمین

پاشو بیا شارونا ، گفته بود اگه من بیام رضا - صاحب شارونا - حتما میندازتمون بیرون !!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:3  توسط امیر   | 
 

چند سالی می شه که مردم از مسئولین « هلالیت » می طلبن ، هر سال هم بعدش مسئولین از

مردم « حلالیت » می طلبن ! عجب حکایت مسخره ایه این رویت ماه و اعلام عید فطر ... !!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:30  توسط امیر   | 
 

پاییز دوست داشتنی هم از راه رسید و البته از اونجایی که در این مملکت ، خوشی به کسی نیومده

همیشه وقوع یک اتفاق خوب و فرخنده همزمان میشه با یک اتفاق شوم و نحس. حتما از خودتون

می پرسین که این بابا منظورش چیه ؟! اینایی که میگه چه ربطی به پاییز داره ؟!

عرض میکنم خدمتتون !

در اینکه پاییز یکی از محبوب ترین فصلها از بین فصول چهارگانه س شکی نیست (نه لزوما به این دلیل

که خودمم پاییز بدنیا اومدما !) اما فکر کردن به این تاریخ اول مهر لعنتی واقعا حالمو بد می کنه ! البته

دوستان در جریان هستن که خیلی وقته که از " اول مهر " من گذشته ! اما یک حس نوستالژیک مزخرفی

من به این اول مهر دارم که لا تقول و لا تسأل !

اصلا دیدن این بچه های بدبختی که صبح زود شال و کلاه کردن و نیمه خواب و بیدارن و سیستمای

خیلی هاشون هنوز بوت نکرده و بالا نیومده و یه عده ی دیگه شون هم روی stand by هستن و با این

حال هر جوری که هست سعی دارن زود خودشون رو به مدرسه برسونن تا نارضایتیه ناظمین محترم

نصیبشون نشه ، واقعا منزجر کنندس !

خنده داره که دیدن بچه هایی که کیفای هموزن خودشون رو روی کولشون انداختن - که توش تعداد

متنابهی کتابای آشغاله که قطعا فقط به این درد میخورن که شهرداری باهاشون درختای کنار خیابون

رو  کود بده ! - برامون عادی شده اما از دیدن اینکه مثلا آقای ایکس توی مسابقات قوی ترین مردان ایران

با ۱۴۰ کیلوگرم وزن ، یه گونیه ۱۰۰ کیلویی رو ۲۰ متر با بدبختی جابجا می کنه شگفت زده میشیم !

یا دوست دارم بدونم که کدوم آدم عشق ثبت رکورد در کتابهای گینسی، حاضر میشه ۲ ساعت سر

کلاس درس معلمهای بی سواد ، روی اون نیمکتهای چوبیه وحشتناک - که در ۹۵ ٪  موارد بعد از ۱۲ سال

تحصیل و استمرار در نشستن روی اون نیمکتها ، نهایاتا منجر به گرفتن گلاب به روتون، بواسیر و یا سایر

«امراض نشیمنگاهی» میشه ! (البته من جزء اون ۵٪ که نگرفتن بودم ، شما رو نمی دونم !) - بشینه و

بدون اینکه از جاش جم بخوره و یا سرشو بزاره روی شونه ی بغل دستیش و چرت بزنه ، حواسشو بده

به اراجیفی که در ظاهر از طرف معلم و در واقع از طرف سیستم آموزشی داره به طرف مغزش پرتاب

میشه ! 

واقعا آدم چطور می تونه برای رفتن به مدرسه شوق داشته باشه وقتی که قراره ۱۲ سال از بهترین

سالهای عمرش توی مدارسی تلف بشه که تهش بهش «یاد بدن» که «یاد نگیره» !؟

واقعا ماها غیر از خوندن و نوشتن چه چیز دیگه ای توی این ۱۲ سال یاد گرفتیم ؟! حالا میشه بحث

دبیرستان و هنرستان و فنی حرفه ای و کاردانش و ... رو از این ۱۲ سال جدا کرد اما تا قبلش چی ؟!

تنها کاری که مدارس ما انجام میدن کشتن خلاقیت و تخیل توی بچه هاست. کلیه ی قوانین داخل

مدرسه به نحوی فردیت بچه ها رو تحت تاثیر منفیه خودش قرار میده. انواع محدودیت ها و تنبیه های

سلیقه ای (اونهم از طرف معلمهای بد سلیقه !) و تکالیفی که تنها ظرف چند سال می تونه یه بچه ی

با استعداد و ظرفیت های فکریه ویژه رو تبدیل به یک دستگاه فتوکپی یا زیراکس با کیفیت بسیار پایین

بکنه ! بچه ای فاقد خلاقیت ، بشدت بی تفاوت نسبت به هر مسئله ای و بچه ای که سوال نمی پرسه

نه برای اینکه خجالت می کشه ، سوال نمی پرسه چون هیچ وقت سوالی در ذهنش شکل نمی گیره که

اصلا نخواد بپرسه !

بهترین پیشنهادی که برای بچه هایی که تازه از امسال مدرسه رفتن رو تجربه می کنن دارم اینه که ۲ تا

پنبه بذارن توی گوششون و سعی کنن ابدا چیزی از حرفهای معلم رو نشنون و اگر احیانا خدای ناکرده

مقداری از اون حرفها از لای پنبه ها وارد گوششون شد ، نسبت به خارج کردن کلمات وارد شده به

گوششون ، از اون یکی گوش ، اقدام کنن ! حرفهای اعتقادیه معلمینتون رو به هیچ عنوان جدی نگیرین !

اینا حرفایی هستن که خود اون معلما هم ابدا بهش اعتقادی ندارن اما عادت کردن که هر سال این

خزعبلات رو توی کله ی بچه ها فرو کنن. چرا ؟! چون از نعمت داشتن یک ذهن آنالیزگر که بتونه مسائل

رو حلاجی کنه و به جواب منطقی برسه محرومن و طبیعتا خوششون هم نمیاد که شاگردی با ذهن

آنالیزگر داشته باشن !

تحت هیچ شرایطی با لیوان آب نخورید ! نافرمانی از فرماین مربیه بهداشت مدرسه (که در واقع یک

سمت تشریفاتی در مدارسه و گرنه از حیث آگاهی و تجربه در زمینه ی بهداشت و سلامتی با باقی

معلمین تفاوت چندانی نداره) از گوش ندادن به صحبتهای معلم در کلاس هم واجب تره !

اگر معلم وحشیی روی شما دست بلند کرد از بزرگنمایی کردن غافل نشید و بعد از مدرسه قضیه رو

فورا به والدینتون اطلاع بدید و بهشون بگید که بخاطر توهینی که جلوی دوستان و دشمنانتون به

شخصیت شما شده ، قصد خودکشی کردن دارید و دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارین و کار رو تا

جایی پیش ببرین که فردای اون روز اون معلم رو با دست بند از کلاس ببرن !

و چند تا توصیه ی مهم در رابطه با اون آشغالایی که بهتون دادن و گفتن اسمش کتابای درسیه :

۱- اونها بهیچوجه کتاب نیست ! در مورد بهترین استفاده ای هم که میشه ازشون کرد در بالا توضیح دادم.

۲- اونها بهیچوجه کتاب نیست ! پس ایرادی نداره که بعد از اتمام هر سال تحصیلی با دوستانتون نسبت

به آتیش زدن چندین جلد از این آشغالا ، اقدام کنین ! غیر از اینکه یک فعالیت سرگرم کننده ی کم خطر

محسوب میشه، در واقع یک حرکت سمبولیک در جهت مخالفت با سیستم آموزشی بحساب میاد !

۳- اغلب پیش میاد که سر کلاس و وسط پرحرفیهای معلم عزیزتون حوصله تون کمی سر بره. یکی از

ساده ترین روشها برای رفع این کسالت ، بازیه «مرد سر به دار » هستش. خدمت اون دسته از دوستانی

که این بازی رو بلد نیستن باید بگم که مثلا کتاب فارسیتون رو انتخاب می کنین و بعد در گوشه ی

پایینی و بیرونیه صفحه ، یک تصویر از مردی در حال رفتن سرش به بالای دار، نقاشی می کنین. در

صفحه ی بعدی فریم بعدی رو نقاشی می کنین تا اینکه در آخرین صفحه مرد اون بالا در حال خفه شدنه.

کافیه کتاب رو از صفحه ی اول و با سرعت زیاد ورق بزنین و از دیدن صحنه ی بالای دار رفتن سر یه آدم،

حسابی لذت ببرید !

اگر بنظرتون اینکار تکراری میاد کمی بیشتر خلاقیت بخرج بدید و برای تصاویر کتاباتون توضیحات بامزه و

پرت و پلا بنویسین ! برای آدمای توی عکس دیالوگای ناجور و بی ناموسی بنویسین و تا اونجایی که

ممکنه سعی کنین با استفاده از خلاقیتتون از درسهایی که توشون سعی شده یک نتیجه ی اخلاقیه

قابل پیش بینی قرار داده بشه ، نتایج غیر اخلاقی غیر قابل قابل پیش بینی بگیرید و این نتایج رو در

انتهای اون درس با خودکار و یا روان نویس بنویسین ! با اینکار شما می تونید بعد از دوران مقدماتی

تحصیل ، یک یادگاریه ارزشمند برای نشون دادن به این و اون داشته باشید که در واقع سند و مدرک اینکه

شما دوران مدرسه تون رو مثل بقیه به بیهودگی نگذروندین !

 

 پ . ن : قطعا همه ی معلمین این مملکت بی سواد نیستن اما تعداد بی سوادهاش از باسوادهاش

خیلی بیشتره. اونقدر که میشه برای دسته ی باسوادهاشون ، لفظ «اقلیت» بکار برد ...

 

 پ. ن : وبلاگم ۲ ساله شد !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:10  توسط امیر   | 
 

عالیه !

اینجا خودشیفتگی بیداد می کنه ! شرمین - در قسمت نظرها - به خودش میگه  «ما پیانیستا» و

بهاره هم در جواب میگه «ما ویولنیستا» ... !!!

بهاره از لاک نارنجی و هارمونیه دمپاییه جدیدشو و پاهاش میگه و شرمینم فوتبالیست بودنشو توی

صورت بقیه تف می کنه !

واقعا متاسفم بچه ها، خیلی سعی کردم بر خودم فائق بیام ! و گیری بهتون ندم اما نمی تونم از فکر

کردن به این واقعیت که با وجود شماها ، من «متواضع ترین» خودشیفته ای هستم که تابحال دیدم، 

خودداری کنم ... !  در کل بهتون حسودیم میشه، چون دوست متواضعی مثل من دارید !!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:11  توسط امیر   | 
 

 

فرض کنید مدتی است یکی از اعضای خانواده ی شما (خدای ناکرده !) دچار سردرد های آزار دهنده ،

پریودیک و کاملا مشابه می شود. طبیعتا بهترین کار ممکن خوردن استامینوفن و یا سایر قرصها و

جوشانده ها نیست. با کمی فکر کردن (3 الی 20 ثانیه – 3 برای افراد با IQ نرمال و 20 برای افرادی که

بصورت مادرزادی از خنگی رنج می برن) بهترین گزینه ای که به ذهن متخاطر می شه (یعنی خطور

میکنه !) رفتن پیش یک عدد متخصصه. تا اینجا حتما همتون قبول دارید که این، بهترین کار ممکنه. اما

دومین بهترین کار ممکنی که میشه انجام داد (بعد از رسیدن به نتیجه ی اول) اینه که دنبال یک دکتر

متخصص بگردید. با در نظر گرفتن این نکته که درصد خطاهای پزشکی در ایران از درصد حد مجاز آلاینده

های هوا هم بالاتره (نیازی به گفتن نیست که تیمهای نخبگان پزشکیه کشور ما بدون شرکت در «المپیاد

خطاهای پزشکی» سالهاست که صاحب جایگاه اولن) و این واقعیت که رفتن مریض پیش دکتر برای

معالجه، با خودشه، ولی از زنده برگشتن و یا برنگشتنش حتی خدا هم خبر نداره، می شه این نتیجه رو

گرفت که منطقی ترین کار، فکر کردن به بهترین گزینه برای مداواست یعنی مراجعه به یک سوپر متخصص.

سوپر متخصص یعنی پزشکی که منشیش با در نظر گرفتن میزان آشناییت شما با دکتر (و یا احیانا خود

منشی !) اقدام به دادن وقت قبلی از 6 ماه تا یک سال بعد، بکنه و طی هر بار مراجعه به اندازه ی نصف

حقوق یک ماهتون، از شما حق ویزیت بگیره. خب شما وقت قبلی رو هر جوری که هست می گیرید. در

روز موعود هم در ساعت مقرر همراه با مریضتون به مطب دکتر ...  مراجعه می کنید. البته فرآیند

مراجعه ی شما هرگز کامل نمی شه و ناتمام باقی می مونه چرا که مطب بسته اس ! بله دکتر به همراه

منشیشون نیستن ( البته دلیلی هم نداره که چون هر دو اونجا نیستن ، جای دیگه ای با هم باشن ! برو

فکرتو درست کن !!) در کل شما به این نتیجه می رسید که مطب رسما (و البته بدون هیچ دلیل خاصی)

بسته اس و طبیعتا مجبور می شید که مریضتون رو برگردونین خونه. اینکه چطور یک دکتر با داشتن اون

حجم مریض که همشون از مدتها قبل وقت قبلی دارن، مطب رو بدون هیچ اطلاعی تعطیل می کنه چیزیه

که قاعدتا جوابشو من نباید بدونم. بنظر می رسه بر خلاف گذشته این وظیفه ی منشی نیست که به

مراجعین زنگ بزنه و هرگونه تغییر برنامه در روال کار مطب رو از قبل خبر بده. در واقع این مریضه که باید

چند ساعت قبل از مراجعه به مطب دکتر زنگ بزنه از منشی سوال کنه که آیا تشریف دارید ما یه چند

دقیقه مزاحمتون بشیم ؟! طبیعتا هیچ میزبانی دوست نداره که سر زده براش مهمون بیاد مخصوصا اگه

میزبان، یه سوپر متخصص باشه !

        البته اکثر منشی های فعلی اگر هم بخوان واقعا براشون مقدور نیست که با «اون همه بیمار» یه

«تماس کوچیک» بگیرن چون با تلفن مطب با «بیمار خودشون» در حال بر قرار کردن «تماسهای بزرگ»

هستند ...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط امیر   | 
 

... گویا بزرگی گفته « بی سر باید رفت » !

اونهایی که « اهلش » هستند ، حتما درک می کنن که این جمله ی بظاهر بی معنی به مفهوم عمیقی

اشاره داره ... طبیعتا منم توی این مفهوم ، تعمق و تعقل بسیار کردم و البته اینم فهمیدم که در کنار

باقیه حسن های دیگه ای که نداره فقط یه بدی داره اونم اینه که آدم " وقتی بی سر" میره ، جهت ها

رو گم می کنه !

شاید به همین خاطر بود که مدتها فکر می کردم بی سر ، دارم " میرم " اما تازه فهمیدم که در واقع

بی سر ، دارم " میام "  !!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:17  توسط امیر   | 
 

 

 

ثمین هم دیروز رفت تا با رفتنش دل ملتی رو شاد کنه ! (تا اونجایی که من می دونم رفته ولی اصلا

بعید نیست که تو یکی از همین روزا اس ام اس بزنه که " من تهرانم می خوام بیام چندتا از CD هاتو 

ازت بگیرم با خودم ببرم ...!! " )   

باید اینجوری بگم که انگار آب از آب تکون نخورده ! همه ی راضییم و هر جوری که فکر می کنیم می بینیم

جای ثمین تحت هیچ شرایطی خالی نیست ! :دی

اما برای اینکه اونجا با خوندن این پست غم غربت رو احساس نکنه خالی از لطف نیست (اگرچه خالی از

منفعت هست !) که یه مقداری هم راجع به خوبی های ثمین براتون بگم :

واقعیت اینه که علیرغم اخلاقای بدی که داشت اما در کل آدم خوش قلبی بود و می شه اینجوری فرض

کرد که یکی از تعداد آدمای خوش قلب دور و برمون کم شد (البته اونقدرا هم اخلاقای بدی نداشت :دی)

من آدما رو به دو دسته ی آدمای نرمال و آدمای غیر نرمال تقسیم می کنم :

خود دسته ی نرمال ها به دو زیر شاخه ی نرمال های سطح اول و نرمال های سطح دوم تقسیم می شن

نرمال های سطح اول کسانی هستن که توانایی دارن دیگران رو بخندونن و نرمال های سطح دوم کسانی

هستن که تواناییه این رو دارن که با درک ظرافتهای رفتاری و گفتاریه افراد سطح اول ، به فعل شایسته ی

خندیدن اهتمام بورزند !

دسته ی دوم انسانهای بی شعوری هستن که متاسفانه مادر طبیعت در حقشون در حد کمال کم لطفی

کرده و حتی ساده ترین واکنش طبیعی ذهن رو نسبت به مسائل پیرامونشون در لحظاتی که در جای 

عادی خودشون قرار نمی گیرن و یا اتفاق نمیوفتن، ازشون دریغ کرده ! (یعنی خندیدن)

پیشنهاد من به افراد دسته ی دوم اینه که با هر روشی که فکر می کنن از پسش بر میان اقدام به

خودکشی کنن چون این ضایعه (یعنی عدم توانایی به خندوندن و یا خندیدن) مشکل جدییه که حتی با

مراجعه به پزشک هم برطرف نمی شه. خوشبختانه ثمین از افراد دسته ی اول (بعضی وقتها زیر شاخه

ی اول و اوقات دیگر زیر شاخه ی دوم) محسوب میشه که این به خودیه خود یه حسنه !

این تریلوژی رو با یک خاطره تموم می کنم :

مدت کمی پس از اینکه خدا جعفر رو به ثمین داد (همونطور که می دونید جعفر همون P.K یی بود که

پدر ثمین و مادر ثمین جهت سهولت در امر ایاب و ذهاب بهش دادن) ثمین احساس کرد که برای تست

رانندگیش نیاز به یک موش آزمایشگاهی - و یا به عبارت بهتر فردی که جونش براش اهمیت خاصی

نداره و میشه بهش به چشم یک تکه گوشت قربونی نگاه کرد ! - داره. خب طبیعتا اون فرد من نبودم برای

اینکه ممکنه کمی آدم غیر جدیی باشم اما به هیچ وجه احمق نیستم ! بعد از اینکه پیشنهاد ثمین به

دیگران در رابطه با همراهی کردنش در حین رانندگی - که طبیعتا شامل نشستن توی جعفر و واگذار کردن

کلیه ی امور به حضرت حق و توکل کردن بر امام عصر و 14 معصوم و 124 هزار پیامبر می شد - با

شکست مواجه شد همای سعادت روی شونه ی من نشست ( اول فکر کردم که نشسته اما بعدش

متوجه شدم که در واقع همای سعادت روی شونه من ریده !! ). متاسفانه از نظر ثمین این فکر خوبی بود

که من رو از خونه به سمت دانشگاه ببره و برگردونه و در همین حین منهم پیشرفتش در امر رانندگی رو

به چشم ببینم. از اونجایی که می دونید من در حال حاضر در قید حیات هستم (چون دارم همین مطلب

رو براتون توی وبلاگم می ذارم) پس دیگه نیازی به تعریف کردن تمام خطر هایی که از بیخ گوشمون

گذشت نیست ! در واقع قسمت اصلیه خاطره مربوط می شه به یکی از همین برگشت هامون از

دانشگاه به سمت خونه. یکی از عادات پسندیده ی ثمین این بود که در حین رانندگی، خوانندگی هم

می کرد، البته به قصد مسخره کردن خواننده های این مرز و بوم و یا مرز و بوم های دیگه - که البته در

نهایت منجر به پرت شدن حواسش و پدید اومدن حوادث مرگبار در اتوبان می شد - اون روز بخصوص ثمین

برنامه ی متنوعی رو (که شامل تقلید مضحکانه ای از لیلا فروهر ، سلن دیون و هزار نفر دیگه می شد)

اجرا کرد. به خودم گفتم که چقدر حیف می شه که شنیدن این برنامه با این کیفیت عالی بعد از تموم

شدن اجرای ثمین به همین یکبار شنیدن محدود بشه! در زندگی لحظاتی هست که آدم دوست داره اون

لحظات بارها تکرار بشن ! خب چی کار می تونستم بکنم ؟! با کمی فکر کردن - که توسط مغز خلاقم

صورت گرفت - متوجه شدم با امکاناتی که توی دستام دارم چه کارا که نمی تونستم بکنم ! اون امکانات

توی دستام در واقع همون گوشیه موبایلم بود. چهره ی عادیمو حفظ کردم و بعد دکمه ی Record صدا رو

فشار دادم همین ! از همون لحظه تمام مسخره بازیامون در حال ضبط بود ! اگر فکر کردی من آدم عوضیی

هستم که مدام، صدای دوستامو بدون اینکه در جریان باشن ضبط می کنم، باید بگم که متاسفانه شما

بی جا کردی ! چون من خودمم نقش فعالی توی اون برنامه به عهده گرفته بودم و گاهی با تقلید صدای

لوله پلیکا (برای نزدیکیش به صدای داریوش) و انواع صداهای دیگه و گفتن انواع خزعبلات به روشهای

مختلف اقدام به اجرای برنامه می کردم. انصافا ثمین هم اصلا کم نذاشت و اجازه نداد که حتی یک

خواننده هم از زیر دستش در بره. بعد از اینکه از مسخره کردن صنف خواننده ها خسته شدیم تصمیم

گرفتیم که ماشین های کناریمون رو که در حال حرکت بودن - به عبارت درست تر سرنشینای ماشین

های کناریمون رو - مسخره کنیم. نزدیک به 20 دقیقه به این مسخره بازیها ادامه دادیم - و در تمام این

مدت گوشیه من داشت به این مسخره بازیها گوش می داد (یعنی ضبط می کرد) - وقتی از تموم شدن

ذخیره ی ناچیز آبرومون مطمئن شدیم تصمیم گرفتیم که پایان این برنامه ی هیجان انگیز رو اعلام کنیم

و البته داشتیم به محلی که قرار بود ثمین برادرش رو اونجا سوار کنه نزدیک می شدیم (خب مسئله ی

اصلی این بود که هیچ کدوم از اعضای خانواده ی ثمین متوجه نشن که ثمین واقعا چه جوریه ! در

واقع اصلا درست نبود که حتی داداش ثمین هم متوجه می شد که ثمین اونی نیست که می شناسه

و به عبارت بهتر، بدتر از اونیه که تا الان فکر می کرده ! - البته من تمام خانواده هایی رو که می شناسم

همه همینجوری هستن ! یعنی فکر می کنن که بهترین بچه رو دارن چون بچه ی مودبیه که به همه

سلام می کنه یا شب به خیر می گه و تحت هیچ شرایطی مسواک نزده نمی خوابه اما واقعیت اینه که

همه ی اون بچه ها دوست دارن مدلی که خودشون دوست دارن با دوستاشون تفریح کنن و این موضوع

اونقدرا هم به خانواده ها ارتباطی پیدا نمی کنه ). به محل قرار که رسیدیم ثمین پیاده شد و در همون

لحظه من متوجه شدم که ثمین یادش رفته گوشیش رو همراه خودش ببره ... باز هم ذهن خلاق من

شروع کرد به فعالیت و ...

بعد از اینکه ثمین و برادرش منو تا یه مسیری رسوندن و من به نزدیکای خونه رسیدم و احساس کردم

که اونا بقدر کافی از من فاصله گرفتن (یعنی به اندازه ای که حتی اگرم بخوان حسش نباشه که برگردن)

به ثمین زنگ زدم و گفتم که یه چیزی برات بلوتوث کردم ... بعد از مدتی گوشیم زنگ خورد که خب طبیعتا

ثمین بود و وقتی گوشی رو برداشتم به مدت 30 ثانیه فقط فحشهای ناجور ( و بعضا جور !) شنیدم که

البته کاملا طبیعی بود چون همیشه همین کارو میکنه چه خوشحال باشه چه ناراحت چه عصبانی و

چه غمگین. در واقع ثمین دختریه که حالات روحیش روی حالات رفتاریش تاثیری نمیگذاره و حالات 

رفتاریش مستقل از حالات روحیشه !

داشتم می گفتم که شروع کرد به فحاشی. بعد از اینکه سهمیه ش تموم شد شروع کرد به شلوغ بازی

(که خب به اونهم عادت داشتم چون طی اون سه سال همیشه برنامه همین بود) و اینکه این چه کاری

بود کردی آبروم جلوی نیما - برادرش - رفت و اینکه نیما بعد از شنیدن اون خزعبلات گفته که شماها

(3 تا مونو می شناخت: من، ثمین و شرمین. احتمال داره منظورش از شماها همین 3 تا بوده باشه !) 

کلا دیوانه اید ! که من البته به ثمین گفتم که من از طرف جمع ازش بابت این تعریف، تشکر می کنم 

چرا که این کمترین توهینی بود که می شد کرد و جا داشت که نیما حرفای بیشتری بزنه که خوشبختانه

از اونجایی که مثل ماها نیست به گفتن همون کلمه ی دیوانه اکتفا کرد. به ثمین گفتم که از چی ناراحته

؟! می تونه هر از گاهی اینو برای خودش بذاره و از مسخره بازیهایی که درآورده لذت ببره. حتی می تونه

چند سال دیگه که ازدواج کرد و بچه دار شد برای شوهر و بچه هاش این فایل های صوتی رو پخش کنه 

که البته ثمین از این ایده اصلا استقبال نکرد اما من مطمئنم که هر از گاهی اونو برای خودش میذاره

(البته با هدفون قاعدتا !) و یاد ایام خوشی که در تهران با رفقاش داشت میوفته می شینه انقدر گریه

می کنه تا چشماش چند نمره ضعیف تر بشه و .... :دی

 در آخر باید متذکر بشم که من البته  اون فایل های صوتی رو برای هیچ کدوم از دوستام نذاشتم چون

آدم بسیار با شعوری هستم ! کما اینکه بچه ها بشدت اصرار داشتن بشنون که خب کاملا حق داشتن

اما خب ثمین هم این حق رو داشت که حتی 3 ثانیه ش رو هم نه برای شرمین نه رضا نه فرهاد و نه ...

نشنون که خب همونطور هم که گفتم اینکار رو هم نکردم اما امیدوارم که اونارو پاک نکرده باشه چون

در این صورت اشتباه بزرگی کرده و این اشتباه بزرگ اینه که در بعدها  هیچ وقت شوهرش و بچه هاش

متوجه حقیقت نمی شن و نمی فهمن که همسر و مادرشون واقعا اون زن ترسناکی نیست که الان می

شناسن و جوونیاش گاهی هم آدم بامزه ای بوده که با سخت تر شدن زندگی تبدیل به همچین هیولای

سنگدل و بیرحم و خالی از مهر و عطوفتی شده ... :دی

جا داره که در اینجا - یعنی در آخر این سه گانه - برای ثمین عمرانی به عنوان یکی از دوستانش آرزوی

موفقیت بکنم و اینو بهش بگم که از "همیشه شاد بودن" مهمتر اینه که آدم "تواناییه مقابله با مشکلات"

رو داشته باشه. پس جای آرزو کردن روزهایی خوش، آرزو می کنم که  همیشه قوی باشه.

ثمین جان خدا نگه دار

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:5  توسط امیر   | 
 

... یکبار - که در اینجا یعنی قبلا - ثمین طی تماسی تلفنی مراتب علاقه ی خودشو نسبت به فراگیری

درس «فرم در موسیقی» توسط من، ابراز نمود. از اونجایی که من وقت اضافی برای کمک کردن به

دوستانم ندارم (همونطور که احتمالا متوجه شدی ماها هممون سر و ته یک کرباسیم و اگر ثمین تصمیم

بگیره در مورد من و یا یکی دیگمون مطلبی بنویسه بنظر می رسه مطلب منو کپی پیست کرده! در کل

ما تعدادی دوست و رفیق هستیم که هیچ برتریه اخلاقی نسبت به هم نداریم !) بهش خندیدم و

گفتم برو بابا ! اما از اونجایی که ثمین خیلی پیگیر تر از این حرفاس و از پس مواردی  بدتر از من هم

براومده بهم گفت باشه تو بیا من بهت ناهار هم می دم. با کمی کلنجار رفتن و چونه زدن قرار شد

 ۱- بیاد دنبالم ۲- بهم ناهار بده و ۳- منو برگردونه (بین موردهای ۲ و ۳ یک زمانی هم برای تدریس فرم

تلف شد که تاثیری در روند شکل گیریه این خاطره نداشت برای همین لزومی ندیدم مطرحش کنم !)

     مورد ۱ بخوبی انجام شد. اون وسط - یعنی وقتی وقتمون رو با چرت گفتن و غیبت کردن می

گذروندیم و گاهی یه استراحتی به خودمون می دادیم و برای رفع خستگی، فرم می خوندیم - مادر

ثمین هم (عرض ادب خانم عمرانی ! شفاف می سازمِ یک : مادر ثمین، خانم بسیار با شخصیت و

دوست داشتنیی هستند که دست بر قضا بسیار هم اهل مذاح و  شوخی می باشند !) برای ما

شیرینی و نسکافه آورد که تا غافل شد ثمین ۲ تا از اون شرینی ها رو چپوند تو دهنش اما در آخر من به

عنوان متهم ردیف اول در رابطه با خورده شدن تمام اون چیزایی که رو میز بود (و ما بهشون برای

تجدید قوا جهت بیشتر غیبت کردن و پرت و پلا گفتن احتیاج داشتیم - شفاف می سازمِ دو: امتحان فرم

خیلی ساده تر از این حرفا بود که نیازی به کسب کالری و هیدروکربن و پروتئین اضافی داشته باشه !)

شناخته شدم... اون روز ثمین و مادر ثمین دست به یکی کرده بودن تا انتقام تمام اون روزهایی که

بچه های دانشگاه خونه ی همدیگه جمع می شدن و من با خوردن تمام خوراکی ها حسابی اعصاب و

روانشون رو بهم می ریختم و بچه ها با چشم گریون به خونه بر می گشتن - فقط همینو کم داشتیم که

این جمله ی آخرمو هم باور کنین ! دروغ محض بود ! - رو از من بگیرن. نوبت به مورد ۲ یعنی ناهار رسید

که بعدها تبدیل به نقطه ی عطفی در زندگی من شد (به این معنی که زندگی من بعد از اون به دو

قسمت جداگانه ی «قبل از ناهار خونه ی ثمین اینا» - که بازه ی زمانی از بدو تولد تا ۲۵ سال بعدش

یعنی درست تا دم ناهار خوردن در خونه ی ثمین اینا رو شامل می شه - و «بعد از ناهار خونه ی ثمین

اینا» - که یعنی بازه زمانی از بعد ناهار خونه ی ثمین اینا تا لحظه ی مرگ من که البته خدا اون روز رو

نیاره و یا اگه میاره، امیدوارم تو نباشی که اون روز رو ببینی !! - تقسیم شد)

حتما از خودتون می پرسین که چطور یه ناهار می تونه تبدیل به نقطه ی عطف بشه؟! در جواب باید بگم

که من تازه اون موقع بود که فهمیدم که ثمین الکی به کسی ناهار نمی ده و واقعا خیلی احمق بودم

(من اشتباه کردم چون معصوم نیستم ! اگر معصوم بودم این یه دونه اشتباه رو هم مرتکب نمی شدم !)

که با وجودی که خودم نسبت به کیفیت دشمنیه آشکار بینمون (یعنی ثمین و من) آگاه بودم با پای خودم

اومدم توی دام ! و حتما حالا همگی می پرسید که اون دام چی بود ؟! بهتون می گم :

روغن حیوانی !! بله ، روغن حیوانی !

       به عنوان یک شکنجه، استفاده از روغن حیوانی یکی از غیر انسانی ترین موارد برای من محسوب

می شه. من بدون اینکه باردار و یا پا به ماه باشم قابلیت این رو دارم که به محض حس کردن بوی روغن

کرمونشاهی و یا همون روغن حیوانیه لعنتی ساعت ها و بلکمم روزها بالا بیارم (گلاب با ظرفش تو

صورتتون !) بدون اینکه خسته بشم ! استفاده از کره در غذا در رتبه ی بعدی نسبت به روغن حیوانی قرار

می گیره...

       ... داشتم می گفتم که موقع ناهار شد و با نزدیک شدن به آشپرخونه رایحه ی روغن حیوانی به

اصطلاح زد زیر دلم ... ! خودمو کنترل کردم و ثمین رو کشیدم یه گوشه ای و ازش با طبیعی ترین حالت

ممکن پرسیدم ثمین مادرت توی غذا روغن حیوانی ریخته ؟! ثمین خندید (یک خنده ی شیطانی بود که

مو به تنم سیخ شد و فهمیدم که دوران خوشیم به سر رسیده !) و گفت آره ! دوست نداشتی نه ؟!

(تورو خدا می بینین ؟! قشنگ از قبل می دونسته که دوست ندارم !) خلاصه ثمین لطف کرد و این موضوع

رو با صدای بلند اطلاع مادرش رسوند و اون وقت ...

      ... خب خوشبختانه قضیه به خیر و خوشی تموم شد چون باید بگم اون روغن فقط موقع سرخ کردن

بویی شبیه به روغن حیوانی داشت ولی روغن حیوانی نبود (لااقل من دوست دارم این خاطره رو

اینجوری به خاطر بیارم و یا تعریف کنم !!)

پ . ن : اگر بعد از این پست، وبلاگ من دیگه هیچ وقت آپ نشد فوراْ پلیس (البته ترجیحا پلیس

 بین الملل !) رو در جریان قرار بدید. برای سهولت کار می تونید به اینترپل، مظنون شماره ی یک رو خانم

عمرانی و منظون شماره ی دو رو خانم عمرانی معرفی کنید (خانم عمرانیه اول، مادر ثمین و خانم

عمرانیه دوم خود ثمین - شفاف می سازمِ سه : به اینترپل ثمین رو خانم عمرانی معرفی کنید

چون پلیس بین الملل ثمین رو « فعلا » به اسم کوچیک نمی شناسه !)

    خاطره ی بعدی مربوط می شه به خونه ی قبلیه ثمین اینا ! ثمین یادته اون وقتا خونتون یوسف آباد بود

کنار دارینوش ؟! اگه تو یادته باید بگم راستش من یادم نیست ! چون اصلا تاحالا اون دور و برا نبودم ! در

کل فکر کنم آشناییمون محدود می شه به ۳ سال دانشگاه. پس اساسا بحث پیرامون خونه ی قبلیتون

بی مورده ! اما باید بگم که من همیشه اینجور خاطرات رو که تعریف کردنش برای من همراه با مخاطرات

نیست به خاطراتی مثل خاطره ی قبل ترجیح می دم !!

(این مطلب همچنان ادامه دارد !)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط امیر   | 
 

بله! لطفا برنگرد !

درسته، دل هممون برای تو تنگ می شه اما مسلما نه اونقدر !

البته دلایلی وجود داره که باعث بشه ما به برگشتن تو فکر کنیم اما دلایل بسیار زیادتری هم وجود داره

که باعث می شه حتی فکر برگشتن تو هم برای همه ی ما تبدیل به یک کابوس مزمن بشه !

       ثمین جان حتما توقع نداری که ما بخاطر رفتن تو زانوی غم به بغل بگیریم کما اینکه درست هم

نیست که ما از رفتن تو خوشحال باشیم اما ما خوشحالیم ! به همین راحتی !!

       شاید پیش خودت بگی که ما چقدر بدجنسیم ! در اون صورت بهت جواب می دم که عمّت

بدجنسه !!

       قصد دارم تا این پست رو با نهایت احساس به تو تقدیم کنم - البته به عنوان یک همکلاسیه بی

احساس !! - پس صحبت در مورد رذایل اخلاقیت رو به وقت دیگه ای (که البته منظورم در خلال همین

پست هستش) موکول می کنم و اول به وجوه مثبت شخصیتت (ولو به اندازه ی سرسوزنی ناچیز

باشه !) می پردازم:

ثمینی که دیگران می شناسند:

به تعبیری، ثمین دیدن از دور خوش است !

ثمینی که خودش می شناسد:

... و این منم، ثمینی تنها، در آستانه ی کشوری سرد ...

(همیشه به کانادا ! ثمین جان !) - ثمین همیشه از تنهایی می نالد ! -

ثمینی که من می شناسم:

ثمینی که من می شناسم دختریست با امکانات ویژه ! البته نه امکاناتی نظیر آب و گاز و برق و تلفن !

(که البته همه ی اینها را هم همیشه دارد: آب برای بطری آب معدنی، گاز، برای جعفر - ماشینش،

که یک پست رو هم قبلا به اون اختصاص دادم و حسابی گاز خورش ملسه ! - برق، برای

شوک وارد کردن بوسیله ی بی مقدمه حرف زدن و دوربینش که همیشه در حال فلاش زدنه و

تلفن، برای موبایلی که همیشه همراهشه).

       ثمینی که من می شناسم برای تمام کسانی که برای خود طی سالها آرشیو قابل اعتنایی از آثار

فاخر موسیقی جمع آوری نموده اند یک دشمن قسم خورده است که شب و روز نمی شناسد و با عزمی

راسخ و پشتکاری غیر عادی به بیرون کشیدن آرشیو های فوق الذکر از دست افراد نامبرده اهتمام

می ورزد! اینکه اینهمه انرژی از کجا می آید چیزیست که نه من و نه بقیه ی دوستان ثمین در موردش

هیچ چیزی نمی دانیم !

بارها او را به ستاد مبارزه با دوپینگ معرفی کرده ایم اما ستاد مذکور درخواست ما را مبنی بر گرفتن

آزمایش دوپینگ تنها با این بهانه که فرآیند «پیچوندن آرشیو موسیقی» دیگران ورزش محسوب نمی شود

رد کرده است ! غافل از اینکه فرآیند مذکور احتیاج به تمرکزی بالا و بدن و عضلاتی آماده دارد. من برای

رئیس ستاد مبارزه با دوپینگ توضیح دادم که حرکاتی که ثمین برای درآوردن آرشیو دیگران از چنگشان

انجام میدهد با نیمی از حرکات کشتی آزاد و فرنگی و کاراته مشترک است اما رئیس حرفهای مرا

جدی نگرفت ! یکبار از ثمین پرسیدم با توجه به قابلیت های بالایی که در این چند سال از خودت نشان

داده ای چرا برای شرکت در تمرینات تیم ملی کشتی و یا کاراته بانوان اقدام نمی کنی ؟! در جواب به من

گفت: ورزش حرفه ای منو از هدفم دور می کنه ... البته چون قرار است در این قسمت صحبت از فضائل

(و نه رذائل) ثمین باشد باید به این نکته اشاره کنم که ثمین بعد از اینکه «بطور کامل» آرشیو موسیقی

طرف مقابل را از چنگش در آورد در مقابل برای نشان دادن حسن نیت خود، گاهاً او را با جعفر فقید -

ماشینی که دیگر در بین ما نیست چون او را برای تهیه ی بلیط خارج فروخته است ! - تا نزدیک ترین

ایستگاه مترو می رساند. شایعه ای بود مبنی بر اینکه حتی یکی دوبار در ازای گرفتن تمام آرشیو یک نفر

یکی دو تا از سی دی های خودش را به فرد «مال باخته» برای کپی کردن داده است اما بعدا ثمین خودش

کل موضوع را تکذیب کرد ...

    آنچه خواندید بخشی از فراغ نامه ایست که کاملا مناسبتی (تحت فشارهای روحی و روانی که ثمین

به من وارد کرده) نوشته شده و هیچ ارزش ادبی و یا حتی بی ادبی ندارد ! همونطور که احتمالا متوجه

شدید از دو هفته ی دیگر چند سال «بدون ثمین» رو در پیش رو خواهیم داشت که من از همین الان

پیش بینی می کنم اون چند سال بهترین سالهای زندگی من (و یا حتی همه ی شما !) خواهد بود !

ثمین داره می ره کانادا و خوشبختانه ماها هیچ کدوم نمی خوایم بریم کانادا !!

از اونجایی که مطلبی که نوشتم خیلی طولانیه (بد دلم پره ها !) تصمیم گرفتم توی چند پست متوالی

این مطلب رو به صورت بخش بخش قرار بدم. اگر هیچ کار بهتری برای انجام دادن ندارید و احساس

می کنید که صرفا کل روزتون رو دارید به بطالت می گذرونید و یا ول می چرخید می تونید انتخاب سومی

هم داشته باشید و اون خوندن این مجموعه از مطالبیه که راجع به ثمین دارم می ذارم. اما اگر امکان

انجام دادن کار بی خود و عبثی حتی مثل غیبت کردن با دوستانتون و یا چت کردن با آی دی های

سر کاری (اگر دختر هستید با آی دی پسر و اگر پسر هستید با آی دی دختر) را دارید بی خود وقتتون رو

برای خوندن چنین مزخرفاتی تلف نکنین ! چون نه تنها چیزی بر بار علمی و آگاهیتون اضافه نمی کنه که

شما رو از اون چیزی هم که هستید خنگ تر و کودن تر می کنه !

(کل این مطلب صرفا شوخیه و به عنوان یه یادگاری دارم برای ثمین می ذارم - منتظر پست بعدی که

ادامه ی این مطلبه باشید)

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:14  توسط امیر   | 
 

... هلش دادم سمت ماشین و گفتم:

دختره ی [...] ابروهاتو  می زنی میای تو خیابون ؟! با ما تشریف میاری وزرا، همین که گفتم ! دیگم

نمی خوام چیزی بشنوم !

با خونسردی بهم پوزخند زد و گفت: ابروهامو که نزدم فقط موهای روشو زدم، مثل موهای روی دست،

موهای پا، موهای زیر بغل و ... !

.

.

.

 وقتی دور شدنشو نگاه می کردم به سعیده گفتم: بعضی وقتا جواباشون همونقدر احمقانس که کاری

که ما داریم انجام می دیم ! ... 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:7  توسط امیر   | 
 

                   (خواندن این مطلب به تمامی بچه های زیر ۱۰ سال توصیه می شود! )

عنوان این پست شما رو به خنده انداخت ؟! دوست دارم ببینم وقتی دارن روی صورتتون و یا مناطق ۶ و

 ۷ بدنتون داغ می زنن هنوز این خنده ی احمقانه ضمیمه ی صورت مبارکتون هست یا نه !؟

حتما از خودتون می پرسین که این قضیه  مناطق ۶ یا ۷  بدن چیه ؟! خب سعی می کنم از اول ماجرا

براتون توضیح بدم:

خیلی بعید می دونم که هنوز خبر «کودک آزاری در مرکز بهزیستی زنجان» به گوشتون نخورده باشه.

البته نه کودک آزاری به سبک و سیاق کلاسیکش بلکه کمی گوتیک تر، قرون وسطایی تر و وحشیانه تر

(که قطعا لذت غریبی هم بهمراه داره !) :

سه تا از بچه های اون مرکز رو با یک جسم فلزیه حرارت دیده  "داغ" زدند !

.

.

.

و اینک، آخر الزمان:

... با مسئول ... بهزیستی دست می دم و منو تعارف به نشستن می کنه. خب طبیعتا منم می شینم

و بعد در ذهنمون شروع می کنیم به  سبک سنگین همدیگه. می گن این بابا غول مرحله آخر دست

بسر کردنه برای همین سعی می کنم توی ۳ ثانیه ذهنمو آماده کنم و توپ رو با یه سوال غافلگیر کننده

بندازم تو زمینش ! گویا در همون لحظه اونم در مورد من در ذهنش به مطالب ۳ خط بالایی فکر می کرد با

این تفاوت که توی جمله ی " سعی می کنم توی ۳ ثانیه ذهنمو آماده کنم " بجای عدد «۳» از عدد «۲»

استفاده کرد. نتیجه این شد که :

اون: راستی جدیدا چقدرم کودک آزاری زیاد شده ... !!

من: ... چی ؟ آهان آره ... جالبه که شما رفتین سر اصل مطلب !

اون: چطور؟

من: آخه از قول شما چند تا نقل قول ضد و نقیض خوندم تو روزنامه ... فکر کردم وقتی دیدمتون باید از

یه مطلب پیشه پا افتاده مثل «تعریف سازمان بهزیستی» یا «توی کل ایران چند تا مرکز تحت نظر شما

فعالیت دارن» سوال کنم تا کم کم برسیم به اون قضیه ...

اون: کدوم قضیه ؟!

من: همون که خودتون گفتین دیگه ! قضیه ی کودک آزاری توی مرکز بهزیستی زنجان!

اون: چرا حرف تو دهن من می ذارین ؟! من فقط گفتم چقدرم کودک آزاری زیاد شده ! منظورم تو بقیه ی

جاهای دنیا بود و گرنه تو ایران ما چیزی به اسم کودک آزاری نداریم !

من: شما که نمی خواین بگین دلیل اینکه قوانین خاصی برای این جرم خاص نداریم عدم وقوع چنین

جرائمی توی ایرانه ؟!

اون: احتیاجی به کلفت تر کردن کتاب قانون نیست ! برای چیزی که وجود نداره قانون وضع نمی کنن ...

من: بسیار عالی ... بهتره این بحث رو همین جا رهاش کنیم بریم سر اصل مطلب... نمی خواید بگید

که نشنیدید که توی یکی از مراکزی که تحت نظر سازمان شما فعالیت می کنه ۳ تا بچه رو مثل اسبای

توی فیلما  "داغ"  زدن ؟!

اون: فرض کنیم شنیده باشم ! که چی ؟!

من: چه توجیهی براش دارین ؟

اون: نظر من اینه که چند قطره خون " آب کر " رو نجس نمی کنه !

من: و این دقیقا یعنی چی ؟؟

اون: یعنی ۳ نفر تو ۷۰ میلیون نفر اصلا به چشم نمیاد !

من: .... جان ؟!!؟

اون: اصلا بعید می دونم که اون ۳ تا بچه واقعا این اتفاق براشون افتاده باشه !

(من ۳ تا روزنامه رو باز می کنم و عکسهارو نشون می دم)

اون: حالا کی گفته که یکی از پرسنل ما توی اون مرکز این کارو انجام داده ؟ تو عکس که همچین چیزی

نمی بینم ! اصلا شاید این ۳ تا بچه از مرکز، شبونه فرار کردن رفتن تو یه گله داری تو همون اطراف زنجان

بعد بصورت اتفاقی صاحاب اون گله داشته حیوونای گله شو داغ می زده که طبیعتا اینا هم چون وسط اون

حیوونا بودن سیخ داغ به صورت اونا هم خورده ! نه ؟!

من: خود اون مرکز به این موضوع اقرار کرده ! حتی گفته کی بوده فقط اسمشو تا الان فاش نکردن !

اون: آره مرکز بهزیستی زنجان گزارششو برای منم فرستاد اما همراهش یه چیز دیگم فرستاد که فکر

می کنم برای شما و رفیقاتون و سایر آحاد ملت جالب باشه !

من: یه لحظه صبر کنین ! شما که تا الان کتمان می کردین می گفتین اصلا اونجوری در جریان نیستین؟!

چی شد ؟! حالا می گید گزارششم براتون فرستادن و خوندید !؟!

اون: حتما شما منظور منو اشتباه برداشت کردید ! و گرنه من از اول ...

من: حتما همینطوره که می گید... اون چیز جالبی که گفتید برای ما ۷۰ میلیون نفر دارید چیه ؟!

اون: پرونده های قضاییه اون ۳ تا بچس !

من: ولی مطمئنا ۳ تا بچه ی ۵، ۶ ساله که توی بهزیستی ازشون نگهداری می شه نمی تونن پرونده ی

قضایی داشته باشن درسته ؟!

(بلافاصله از کمد بغلیش ۳ تا پرونده که هر کدوم حدودا ۱۰ سانتی متر قطر دارن در میاره و میندازه

جلوم !)

من: اینا واقعا پرونده های اوناس ؟! فکر نمی کنم وقت کنم تا وقتی که اینجام، برسم حتی یکیشو یه

نگاه کلی بندازم ! می شه شما تیتر وار بگید ؟! حرف شما برای ما سنده (sanade) !

اون: خواهش می کنم ! داستان از این قراره که ما اصلا این ۳ تا بچه رو چند سال بود که تحت نظر

داشتیم بعدا معلوم شد که تو خرابکاریای زیادی دست داشتن.

من: منظورتون خرابکاری تو اون مرکز بهزیستیه ؟! یعنی مثلا رو دیوارا نقاشی می کشیدن ؟

اون: هه ! منظورم خرابکاری در ابعاد بزرگتره ! نمونش بمب گذاری تو خوزستان و همکاری با طالبان و

فراری دادن ... و ... و سرقت مسلحانه و از این جور چیزاس !

من: حالا دقیقا از این حرفایی که زدید می خواید چه نتیجه ای بگیرید ؟!

اون: هیچی ، می خوام بگم که اون بچه ها حقشون بود ! همین !

من: چرا عمل غیر انسانیه اون مسئولی رو که مرتکب چنین جنایتی شده توجیه می کنین ؟!

اون: اوه...... همچین می گین عمل غیر انسانی انگار چی کار کرده ؟! اونا فقط ۳ تا بچه ی بی پدر و مادر

بودن مگه غیر از اینه ؟!

من: و این همون دلیلی نیست که بخاطرش مراکز شما از اینجور بچه ها نگهداری می کنن ؟!

اون: اصلا گیریم اونا بچه های خوب ! بابا مگه پرسنل ما دل ندارن ؟! آفرین ! حالا یه بارم که پرسنلهای

زحمت کش دور هم جمع شدن یه تفریحی بکنن شما بیاین و کوفتشون کنین !

من: معلوم هست شما چی دارین می گین؟!  یه آدم روانی با اینکارش احساسات ۷۰ میلیون نفرو

جریحه دار کرده اونوقت شما می گید قصدش فقط تفریح بوده ؟!

اون: بابا ما یه ملت شهید پروریم ! ملتی که شهید پروره برای رسیدن به این درجه از کمال حتما قبلش

مدارج "زخمی پروری" و "داغ پروری" رو طی کرده ! برای مردم نباید هضمش کار مشکلی باشه !

من: چی ؟؟! متوجه منظورتون نمی شم !

اون: بذار برات یه مثال بزنم: فکر کن یه بازی رو روی level های easy و medium تا آخرش رفتی و تموم

کردی. بعد به حدی از توانایی در بازی می رسی که اون بازی رو روی level آخرش یعنی hard هم تموم

می کنی. خب خیلی واضحه که بعد از این برات تموم کردن بازی رو level های easy و medium کار راحتی

باشه ... !

من: ای بابا ! آخه این که نشد جواب ! من می گم اصلا چرا اون بچه ها رو داغ زدن ؟!

اون: اونجور که من شنیدم مثل اینکه اون بچه ها بلحاظ بهداشتی وضعیت مناسبی نداشتن

مسئولشون تصمیم گرفته داغشون کنه تا میکروبا در مجاورت گرما و حرارت از بین برن ! بد کرده ؟! بیا و

خوبی کن !

من: داغشون کنه ؟! مگه غذای شب قبلن ؟! این حرفا چیه که شما می زنین ؟! هر دفعه یه جوابی به

من میدین ! آقا می شه شما یه جواب درست و حسابی به من بدی ؟!

اون: باشه بهت اصل داستان رو می گم ولی قول بده که به کسی نگی ! داستان از این قراره:

از اونجایی که جمعیت بچه های بی سرپرست و بی پدر و مادر رو به افزایشه (خوشبختانه ما در ایران

بچه های نامشروع نداریم. فرضیه ی جدید اینه که بچه ها از اول بدون مادر- یعنی بدون نیاز به مادر- بدنیا

میان !)  از اونجایی هم که وظیفه ی نگهداری و سرپرستیه این بچه ها با سازمان و مراکز تحت نظارت

ماست بهتر دیدیم برای اینکه آمار تعدادشون از دستمون در نره یه جوری اینارو سرشماری کنیم. ما

تعدادی از مامورینمون رو فرستادیم در خونه ی این بچه ها تا بتونن سرشماریشون کنن. طبیعتا مامورین

ما موفق نشدن برای اینکه این بچه ها اصلا خونه ای نداشتن و برای همینم اسکان این بچه ها به عهده

ی سازمان ماست. پس با یه تعداد کارشناس خبره قضیه رو به شور گذاشتیم و بهترین راهی که برای

سرشماریه این جور بچه ها پیدا کردیم این بود:

بچه ها رو داغ می زنیم !

اینجوری براحتی می شه اونا رو مثل حیوونای یه گله از بقیه ی حیوونا تشخیص داد. تازه یه مقدار دیگه

که رو این طرح کار کردیم به این نتیجه رسیدیم که هر مرکز بهزیستی می تونه آرم یا اسم یا عنوان

مخصوص به خودشو برای داغ زدن روی بچه هایی که ازشون نگهداری می کنه انتخاب کنه. اینجوری 

دیگه بچه های یه مرکز با بچه های یه مرکز دیگه قاطی نمی شن !

من: حالا فرض کنیم یکی از بچه های مرکز بهزیستی زنجان قراره به مرکز بهزیستی تهران منتقل بشه

اونوقت تکلیف این علامتایی که گفتین چی می شه ؟!

اون: سادس فکر اینجاشم کردیم: روی داغ مرکز قبلی یه داغ جدید (که  هیچ علامت و برجستگی نداره و

مثل کف اتو صافه !)  می زنیم که اثر داغ قبلی رو پاک می کنه. بعد روی طرف دیگه ی صورت اون بچه داغ

مرکز جدید زده می شه.

من: اصلا این داغ زدن تا چند بار می تونه تکرار بشه ؟! (تا چند بار امکان تعویض مرکز بهزیستی اون بچه

وجود داره ؟!)

اون: سوال خوبیه ! ما تا ۵ بار این امکان رو پیش بینی کردیم. با کار کارشناسی که بچه های ما انجام

دادن ۵ نقطه برای داغ زدن مناسب تشخیص داده شده:

۱- روی لپ سمت راست

۲- روی لپ سمت چپ

۳- روی پیشونی

۴- روی دست راست

۵- روی دست چپ

البته ناگفته نمونه که بنا به نیازمون ممکنه ۲ نقطه ی دیگه رو هم در آینده به این ۵ نقطه اضافه کنیم که

فعلا کارشناسامون دارن روی میزان حساسیت این ۲ نقطه کار کارشناسی انجام می دن. نمی دونم

می دونید یا نه اما در بحث «آسیب شناسیه داغ زدن» - که یه بحث کاملا تخصصیه - بعضی از نقاط بدن

هستند که داغ رو قبول نمی کنن و پس می زنن ! برای همین اون ۲ نقطه باید دقیقا بررسی بشه.

من: و اون ۲ نقطه دقیقا کجاس ؟!

اون: 

۶- روی نیمکره ی راست باسن

۷- روی نیمکره ی چپ باسن

من: عذر می خوام ولی این طرح کمی وحشیانه و غیر انسانی بنظر نمی رسه ؟!

اون: نه نه اصلا ! شما چرا انقدر دیدت منفیه ؟! اتفاقا از این طرح خیلی خوب هم استقبال شده قرار

شده این طرح تعمیم داده بشه به سرشماریه کل مردم ایران. به نسبت روشای قبلی خیلی مناسب تر و

با صرفه تره ضمن اینکه به عنوان یک شاخص دقیق، کاملا این توانایی رو داره که اتباع خارجی رو از مردم

خودمون متمایز کنه ! چون همونطور که می دونید بعیده که بشه روی اتباع خارجی داغ زد ! اصولا خارجیا

بر خلاف ایرانیا آدمای منعطفی نیستن !

من: روی همه ی مردم ؟! امکان نداره مردم زیر بار همچین چیزی برن !

اون: چرا قضیه فقط سر عادت کردنه ! بعد یه مدتی از شروع طرح این قضیه به اندازه ی «حضور گشتهای

ارشاد در هر مکانی» برای مردم عادی می شه .

من: حالا اصلا این طرح خوب ! فکر نمی کنین که باید چه جوری اینو اجراش کرد ؟! منظورم اینه که اول

باید تصویب بشه دیگه نه ؟!

اون: آره آره اتفاقا ما همین دیروز کلیت طرح رو تحت عنوان "طرح سرشماریه مردم به وسیله ی داغ زدن"

تقدیم مجلس کردیم و قرار شده که روش کار بشه ! بعید می دونم تصویب نشه چون طرح جامعیه !

من: حتما همینطوره که می گید ... برای خود منم خیلی جالب بود ! کم کم دیگه رفع زحمت ...

اون: جدا ؟! می خواین بگم قبل رفتن منشی دفترم براتون روی منطقه ی ۴ یا ۵ براتون یه داغ کوچولو

- فقط محض اینکه نمونه ی طرح رو ببینین - بزنه ؟!

من: نه نه مرسی ... !

فکر می کنم محتوای گفتگوی امروزمون خودش حکم یه داغ رو برام - اونم روی مناطق ۶ و ۷ - داشت !

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:50  توسط امیر   | 
 
  بالا