تبليغاتX
بابا بزرگ
 
بابا بزرگ
 
 
! یادداشت های بابابزرگ یا دغدغه های یک ذهن چروک
 
 

... سگ بود، به گربه نیز آراسته شد ...

 

پ . ن : دارم کارتون گربه - سگ میبینم !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:44  توسط امیر   | 

فهمیدم که هفته ی پیش دندون عقلشو کشیده ... وقتی دیدمش بهش گفتم: جای دندون عقلت خالی

نباشه رفیق !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:23  توسط امیر   | 
 

... گفت: همه چیز رو میشه با پول خرید ... حتی تو رو !

... گفتم: درسته اما من قیمتم خیلی بالاست ... وسعت نمیرسه منو بخری ...

... گفت: خب پولامو جمع می کنم !

... گفتم: رقم، خیلی بالاتر از این حرفاست! انقدر بالا، که تا این لحظه هیچ میلیاردی برای خریدم پا پیش

نذاشته !!  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:20  توسط امیر   | 

چطور ممکنه که آدم، صدای مزدک میرزایی رو به صدای یک پیانوی «اشتاین وی» که زیر دست

آلفرد برندل داره روش سونات «هامر کلاویه» ی بتهوون اجرا میشه، ترجیح بده ؟!؟

چطور ممکنه که آدم کاست جدید پسر ایرج رو با صدای خیلی بلند گوش بده و لذت ببره ولی

هنوز ۳ ثانیه از شروع کنسرتو پیانوی دوی راخمانینف - اونهم موومان دومش که آداجو و شدیدا آروم و

ملودیکه - نگذشته، اعتراض کنه که صدای «اینو» کم کن، صداش زیاده !!!؟

چه جور دید زیبایی شناسانه ای، به ما میگه که کاست یه شاخه نیلوفر محسن چاووشی کجا و

winterreise شوبرت - اونهم با صدای دتریخ فیشر و آکومپانیمان پیانوی برندل - کجا !!؟

اینترمتسوی سی بمل مینور برامس و پارتیتای می مینور باخ انقدر بد صدا هستن که دیگران

ترجیح میدن جاش من پاییز طلاییه فریبرز لاچینی - که البته بیشتر بدرد لای جرز دیوار میخوره تا لای

چینی یا حتی لای ۴۴۰ ! - یا «عقرب زلف کجت» رو اجرا کنم براشون ؟؟

آدم تو این سن و سال احساس بدبختی میکنه وقتی که میبینه دیگران از گوش دادن به موسیقیه خوب،

دچار همون احساسی میشن که یه دبّاغ وقتی به بازار عطر فروشا میره ...

خیلی بده که سلیقه ی مردم ما تا این حد تنزّل پیدا کرده. انقدر حساسیت ذائقه اومده پایین که

دیگه « ان » رو از « گوشت کوبیده » تشخیص نمی دن ... دیگه می تونی کبوتر رو بدون اینکه رنگ کنی

جای قناری که هیچی جای هواپیما بهشون بفروشی ... می تونی با ۱ میلیون تومن نا قابل یه کاست

بدی بیرون و مطمئن باشی که کسی ککش هم نمی گزه از اینکه حتی صدای ساز ۱۰ تا از نوازنده هایی

که اسمشونو داخل کاستت آوردی، تو کل کار، شنیده نمیشه. بنویس گیتار الکتریکش رو فلانی زده در

حالی که حتی یک دونه از قطعه ها یک میزان گیتار الکتریک هم نداره. فک کردی واسه مردم مهمه ؟!

اصلا رو کاستت بنویس خره هر کی این کاست رو گوش نده. عمرا اگه به کسی بر بخوره. مردم ما سیب

زمینی شدن. تو بنویس این کاست، ۳ سال پی در پی جایزه ی گرمی رو گرفته، اگه کسی به خودش

زحمت داد که به این موضوع فکر کنه که کاستی که تازه یک هفته س اومده بیرون چطور ممکنه سه سال

پیاپی گرمی بگیره !

مردم پول میدن نوار و سی دی میخرن که نشنون. خب معلومه که مارش عزای سنفونیه اروئیکای

بتهوون با اون فوگ وسطش، گوشای نانازشونو اذیت می کنه. ما باید همه چیزمون به همه چیزمون

بیاد. نمیشه که وزیر ارشادمون صفار هرندی باشه و شاعرامونم طاهره صفار زاده و اون یارو مرتیکه

علی معلم دامغانی و موزیسین هامون شاهین فرهت و مجید انتظامی (که احتمالا چند وقت دیگه هم

بصورت رسمی اعلام می کنن می خوان خادم حرم آقا امام رضا بشن !) و فیلمسازو سریال سازمون هم

بشه فرج الله سلحشور (که اصلا هم معلوم نیست از دولت پول یامفت گرفته که با ساخت یه سریال

مذهبی، سیاستای دولت رو تایید و تبیین کنه و اصلا هم به شخص خاصی اشاره نداره و حتما هم تو یک

روزنامه با گرایشات راستی، از روی مرض و غرض می نویسن که ... در سفر استانیه هفته ی پیشش

بازیگر نقش یوزارسیف سریال حضرت یوسف رو هم با خودش برده !) و اونوقت توقع داشته باشیم مردم

هم دون کیشوت ریچارد اشتراوس گوش بدن و سنفونی ناتمام شوبرت رو سوت بزنن ! اصلا من

نمی دونم چرا انقدر دارم زر مفت میزنم، شما ببخشید ... !

درستش هم همینه که با سابیدن در و دیوارای خونه به استقبال سال نو بریم. چه اهمیتی داره که تو

سال جدید هم درست به همون احمقیه سال قبل باشیم ؟! مهم اینه که خونه رو بتکونیم و از اینکه

به موقع تونستیم ظرفای توی کابینت رو هم دستمال بکشیم احساس شادی و شعف زایدالوصف کنیم

و لذت ببریم از اینکه محیط زندگیمون پاک و منزهّه و موقع تحویل سال حتی ۲ میلیمتر خاک هم روی

طبقه بالاییه ی قفسه ی کتابای توی اتاق اونوریه نیست. مردم خاک روی قفسه رو ممکنه ببینن اما

خاک خوردن کتابای داخل قفسه رو نه. چون یه اصل خنده دار هست که میگه هفتاد میلیون آدم کتاب

نخون درست همون فکری رو راجع بهم می کنن که هفتاد میلیون آدم کتابخون ! برای همین توی این

مملکت همه جا آسمون یه رنگه. حتی اگه هر سال جای یک بار، ۱۰ بار عید میشد باز هم مردم ما

همینی هستن که هستن. قرار نیست هیچ وقت هیچ خونه تکونیی تو مغزمون اتفاق بیوفته. از گوش

پاک کن هم متنفریم. دوست داریم جنس بنجل بخریم و به همه بگیم زرنگ بودیم که ارزون خریدیم

و گرنه خیلی هم جنسش خوبه و اصلا هم به این قضیه فکر نمی کنیم که واقعا مهم نیست حسن آقا فکر

کنه (یا نکنه) که ما زرنگیم. مهم اینه که اون فروشنده که جنسشو به ما انداخته، برد کرده. یعنی ملت

ما محکوم شده به خریّت اونهم با اشد مجازات ! چند تا ملت مثل ملت ایران میشناسین که تا این حد

عقب مونده باشن ؟؟ البته دوستان لطف کنن ایران رو با عربستان مقایسه نکنن چون همونطور که

می دونین وقتی که زلزله میاد، مرکزش از همه جا بیشتر خسارت میبینه و واقعا هم عربستان بعد

از ۱۴۰۰ سال، هنوز یه خرابه س که هیچ جوری نتونستن بعد از اون زلزله بازسازیش کنن !

حرفام خیلی به حاشیه رفت اما کل چیزایی که گفتم همش به نوعی با هم مرتبطه. نمی دونم

کی ملت ما به اون درجه از شعور میرسه که بفهمه حیوان با غریزه ش به حیاتش ادامه میده و انسان با

فکرش. البته خیلی هم امیدوار نیستم ... وضع انقدر خرابه که آدم فکر می کنه این یک سرنوشت

محتومه که برای ملت ما از قبل تعیین شده. یا شایدم بیشتر به این می مونه که خدا داره با سرنوشت

این ملت شوخی می کنه. از اون دست شوخی هایی که فقط خودش و فرشته هاش تو آسمون

نشستن و بهش می خندن. و خوبیش هم اینه که اینکار برای خدا، اصلا گناه نداره ! راستی تو هیچ

حدیث و روایتی اشاره شده که روز قیامت کی قراره به نامه ی اعمال خدا رسیدگی کنه ؟! اگر خدایی

باشه (و به تبع اون، روز قیامتی)، نباید چندان امیدوار باشه که این ملت به خاطر این شوخیه مسخره

ببخشنش. البته اگه خدایی باشه !

خدایا هستی ؟؟

* به ترکه می گن فامیلیه خدا چیه میگه: وکیلی !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 4:50  توسط امیر   | 
 

میگه: اگه به دخترا تو مهمونی نگاه (هیز) بکنی، باهات قهر می کنم !

میگم اتفاقا اونجوری بهتره : من میتونم بیش تر نگاه کنم ولی تو نمیتونی قهر تر کنی ... !

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 4:49  توسط امیر   | 

قبلا تر ها فکر می کردم که حقیقت زندگی، بطور قطع چیزی نیست که کسی ادعا کنه که همشو

می دونه. بعدا (یعنی کمی که از «قبلا تر ها» گذشت - که در اینجا یعنی «قبلا» ) چشمم شروع به دیدن

چیزهایی کرد که در نهایت من رو به فکر فرو برد و متوجه شدم که لزومی نداره من در مورد هر چیزی

انقدر قطعی فکر کنم. یکی از اون چیزها، رویت برنامه ی «کلید اسرار» از شبکه ی سه - اونهم بصورت

بسیار بسیار اتفاقی - بود. حتما می پرسین که چی شد همچین اتفاق مسخره ای افتاد ؟ خب من

و پسر عموی عزیزم مشغول دیدن اخبار ورزشیه ساعت ۱:۱۵ شبکه ی سه بودیم و همون وسط

اخبار، یک بحث بسیار داغ در رابطه با یک موضوع بسیار پیش پا افتاده شروع شد و تا اواسط ناهار

ادامه پیدا کرد. گرم بحث بودیم و اون وسط ها اگر فرصتی میشد، کمی هم غذا میخوردیم که آهنگ

مسخره ای توجه من رو به خودش جلب کرد. ناخودآگاه سرمو به سمت تلویزیون چرخوندم و ...

شرح ما وقع:

... بله تلویزیون رو روشن گذاشته بودیم و در همون لحظه از شانس خوبمون، برنامه ای شروع شد که

انتظار دیدنش رو نداشتم و اون برنامه چیزی نبود جز کلید اسرار. اگر تابحال این برنامه رو ندید باید بگم

که تو این برنامه در هر قسمت پرده از تعداد متنابهی از رموز و اسرار عالم هستی، توسط کارگردان و

نویسنده ی خوش فکر این برنامه برداشته میشه و در آخر هر ماجرا، همه ی افراد اون نمایش پی به کلیه

ی حقایق زندگی میبرند و احیانا اگر کافر و یا جاهل و غافلی به تماشای برنامه نشسته باشه و هنوز

گوشه ای از دلش از گزند گناه و معصیت دور مونده باشه، با دیدن یکی دو آیتم اول به سرعت ایمان میاره.

قبل از اینکه بخواین بگین که " ای بابا خودمون دیگه می دونیم این چه برنامه ی مزخرفیه " و یا " حیف

وقتی که گذاشتیم این پست تکراری رو خوندیم ... " و یا حتی " از اولش هم می دونستیم که همه ی

پستایی که میذاری انقدر آشغال و تکرارین و اینا ! " ... خواهش می کنم دوستان ! یه فرصت دیگه

بهم بدین ! می خواستم قبل از همه ی اینا بگم که چرند بودن اون برنامه بر کسی پوشیده نیست اما

چیزی که در این قسمت خاص از این برنامه توجه من رو به خودش جلب کرد، داستان اون آیتم بود.

بصورت خلاصه می گم:

.. دختری در یک ساعت خلوت و کم تردد از شب،میره ایستگاه مترو و در اونجا خودش رو با یک مرد بسیار

مشکوک و یک زن دیگه که کمی اونور تر از این دو نفر ایستاده، تنها میبینه. مرد به دختر نزدیک میشه

(طبیعتا طبق روال این برنامه ها مرد، ظاهری بسیار بی ایمان، درنده خو، غیر انسانی و حتی حیوانی

داره) و بطرز بی شرمانه ای به دختر جوان نگاه می کنه و نزدیک میشه (اون یکی زنه مثل مجسمه ی

ابوالهل فقط داره روبروش رو نگاه می کنه - حتی وقتی که مترو میاد هم سوار نمیشه و باز روبروش رو

نگاه می کنه !) دختر مثل سگ میلرزه و مغزش قفل کرده. پسره لباشو میلیسه و به دختره نزدیک تر

میشه (اون یکی زنه روبروش رو جوری نگاه می کنه، انگار که از بچگی عاشق نگاه کردن به صندلی های

اون یکی سمت ایستگاه مترو بوده ولی تا زمانی که بزرگ بشه و خودش بره ایستگاه مترو این قضیه رو

والدینش ازش دریغ کردن). دختره چشماشو کمی میبنده و به یاد دوران کودکیش که خدمتکار

با ایمان خونشون بهش آ.یت الکر.سی رو یاد داده میوفته. بیاد میاره که اون ندیمه بهش گفته بود که

دخترکم، اگه مشکلی برات پیش اومد آ.یت الکر.سی بخون، اونوقت خدا برات یه فرشته میفرسته و اون

فرشته از تو در برابر دشمنا محافظت می کنه. و اون دختر هم میگه باشه. اما در حین حفظ کردن

مامانش سرزده میاد تو از این کار ندیمه بشدت انتقاد می کنه و جملات قصاری در رابطه با عقل مدرن و

مضرات افکار اشتباه تو کله ی بچه ی مردم کردن و باقیه قضایا میگه و ... خلاصه اون دختر اون شب توی

ایستگاه مترو کمی آ.یت الکر.سی که از حفظ بوده رو می خونه و اون پسره در ۳ سانتی متریه اون دختره

بصورت ناگهانی تغییر عقیده میده و میره یه سمت دیگه. بلافاصله سر و کله ی مترو پیدا میشه و دختره

سوار میشه و میره پی کار و زندگیش (البته اون یکی زنه همچنان با تلاش وقفه ناپذیری به روبروش نگاه

می کنه) و فردا میره دفتر کارش و همکارش روزنامه رو نشونش میده میگه دیشب تو ایستگاه متروی

فلان، یک مردی، یک زنی رو کشته ! و دختره با دیدن عکس اون پسره و همینطور اون زنه (زنه رو از روی

نگاه خیره ش به روبرو میتونه شناسایی کنه) میگه وای ! من دیشب اونجا بودم و هیچ کسی غیر از ما

سه نفر اونجا نبود و من آ.یت الکر.سی خوندم و کشته نشدم و ... در آخر ماجرا دختره محجبه میشه و

ایمان سفت و سخت و تخلخل ناپذیری به خدا و همه ی متعلقاتش میاره و ...

بعد از دیدن این آیتم (من رفته بودم سمت تلویوزیون و پسر عموم از سر میز و کمی دورتر این برنامه رو

نگاه می کرد - و غذاشو میخورد) برگشتم سمت پسر عموم و دستهامو به موازات زمین روبروم گرفتم و

مثل یک زامبی شروع کردم به نزدیک شدن به پسر عموم و درآوردن صداهای ناجور (طبیعتا با دهنم !).

همین که به نزدیکیه پسر عموم رسیدم و تصمیم گرفتم بکشمش - البته مثلا ! - اونهم متوجه منظورم

شد و زیر لب شروع کرد به آ.یت الکر.سی خوندن - البته اونهم مثلا ! - و ناگهان دستاشو به سمت من

گرفت و مقدار متنابهی نیروی الهی به سمت من پرتاب کرد و منم بر اثر برخورد نیروی الهی با جسم

شیطانیم، به عقب پرت شدم - البته مثلا، واقعا ! - و افتادم روی کاناپه ای که درست پشت سرم قرار

داشت.

از اونجایی که بازیه بامزه ای بنظر رسید شروع کردیم روی ورسیون های مختلفش کار کردن و بعد از ۱۰

دقیقه اون بازی رو در لوکیشن های مختلف (ایستگاه متروی خلوت، کوچه ی تاریک، بن بست مه گرفته و

...) انجام دادیم. بعد از بازی نشستم سر میز و به پسر عموم گفتم نکته ی جالب توی این آیتم قطعا

ایمان آوردن دختره و یا حتی نجات پیدا کردنش نبود. چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که

دختره آ.یت الکر.سی رو خوند و قصد بد پسره رو به سمت اون یکی زنه منحرف کرد ! و از این قضیه دو

نکته میشه استخراج کرد :

۱- اینکه اون شب قرار بوده یک زن در ایستگاه مترو کشته بشه

۲- خوندن آ.یت الکر.سی جلوی وقوع جُرم و جنایت رو میگره (به واج آراییه " ج " توجه شود !!)

پس خیلی راحت میشه فهمید که اون یکی زنه وقتی با قاتل تنها میشه آ.یت الکر.سی رو نخونده و

(حالا به هر دلیلی، یا در بچگی از نعمت داشتن ندیمه ای دلسوز و با ایمان محروم بوده و یا زورش اومده

چند خط آ.یه رو حفظ کنه و اصلا حفظ نبوده که بخواد بخونتش ...) طبیعتا کشته شده. پس وقتی ما در

لحظه ی حادث شدن جُرمی (مثلا بقتل رسیدنمون) آ.یت الکر.سی میخونیم، با اینکار شر و بدی رو از

بین نمیبریم بلکه فقط مسیر اون جنایت رو به سمت نفر دیگه ای منحرف می کنیم و البته ممکنه

نوع جُرم عوض بشه (اون پسره برای دختره لبشو لیسید یعنی میخواسته ... ولی اون یکی زنه رو کشت

- بدون اینکه لبشو بلیسه (لب خودش، نه لب زنه رو !) - طبیعی هم هست، زنی که بزرگترین جاه

طلبیش نگاه ممتد به صندلی های سمت روبرویی ایستگاه مترو باشه،حداقل در من که چیزی رو

برنمی انگیزه...). من حتی فکر می کنم که از داستان فوق، بشه به قانون بقاء جُرم رسید !

پسر عموم خندید و گفت قانون بقاء جُرم دیگه چه داستانیه ؟! بهش گفتم قانون بقاء جُرم میگه که ...

قانون بقای جُرم: جُرم از بین نمیره (حتی با آ.یت الکر.سی)، بلکه از حالتی به حالت دیگه در

میاد (و از شخصی به سمت شخص دیگه منحرف میشه)

البته پسر عموم گفت که اینی که گفتی (حداقل قسمت اولش) همون متن قانونه بقاء جِرمه ! فقط تو

اومدی روی جرم، " ضمّه " گذاشتی ! گفتم ببین اونی که گفتی یک اصل پیش پا افتاده ی فیزیکیه، لطفا

این قانون بسیار مهم رو با اصل کم اهمیت و پیش پا افتادی " بقای جِرم " (و یا هر قانون و اصل مزخرف

دیگه ای که ممکنه فقط بلحاظ نوشتاری با این قانون مشابهت داشته باشه) قیاس نکن.

قانون فوق میگه که مقدار جرم و جنایت در این دنیا مقداریست ثابت و از پیش تعیین شده و کار ما

(بعنوان یک موجود زنده - یعنی انسان - که موظف به حفظ و ادامه ی حیات خودشه) اینه که یه سری

جملات نامفهوم (حتی مفهوم بودنشون هم چیزی رو عوض نمی کنه) رو جهت دفاع از خودمون حفظ

کنیم و وقتی اجل در هیئت مردی بوالهوس و کریه منظر و بی ایمان و از خدا بی خبر به سراغمون اومد،

جملات از پیش حفظ شده رو تند تند بخونیم و مرگ رو به سمت شخص دیگه ای هدایت کنیم و این وسط

کسانی که بیشتر حفظ کنن، بیشتر زنده می مونن. این قانون در کنار اصل «تنازع بقاء» (بخور تا خورده

نشی) مسئله ی حیات و ممات انسان بر روی کره ی خاکی رو بصورت کامل توضیح میده.

ضمن اینکه من از لفظ قانون (و نه اصل) برای مورد فوق استفاده کردم چون همونطور که می دونی قانون

استثناء و مثال نقض داره ولی اصل نه. مورد نقض قانون فوق هم اینه که همه با هم تصمیم بگیرن آ.یت

الکر.سی رو حفظ کنن . در این صورت دیگه کسی کشته نمیشه و قانون مذکور در این مورد خاص

« کن لم یکن تلقی » میشه !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:56  توسط امیر   | 

... عنوان بامزه ایه، اگه صرفا به چشم "عنوان یک مطلب" نگاه کنیم، و غم انگیزه، اگه عنوان مطلبی

باشه در رابطه با سرنوشت شوم موسیقی در این مملکت تا به امروز ... و البته که گزینه ی ب صحیح

است !

«موسیقی ما پس از انقلاب»، عنوان یک مطلب شاد و مفرح بود که در ویژه ی نامه ی سی بهار جام جم

بچاپ رسیده بود. طبیعتا اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود:

کدوم موسیقی ؟؟

و بعد به ترتیب ۲ سوال دیگه: ۱- آیا ایران (فعلی) کشوری صاحب موسیقیست ؟؟

۲- آیا ایران (قبل از انقلاب) کشوری صاحب موسیقی بود ؟؟

جواب سوال اول رو با این سوال میدم : آیا ایران (فعلی) کشوری با وضعیت اقتصادی و رفاهی درخشان

و یا متوسط است ؟؟ که قطعا جواب این سوال یک « نه » خوشگل و مامانیه. شاید بعضی ها ندونن که

موسیقی و اقتصاد، نسبت مستقیم و البته تنگاتنگی با هم دارند. خب از حالا به بعد بدونن که دارند !

هیچ کشور فقیر و بدبختی رو نمی تونید پیدا کنید که بلحاظ موسیقایی در دنیا صاحب جایگاه ممتازی

باشه و از اون طرف هیچ کشور صاحب موسیقیی رو نمیشناسید که وضعیت اقتصادیه تثبیت نشده و

نامشخصی داشته باشه. حالا که تکلیف سوال اول روشن شد، بد نیست یه نگاهی هم به سوال دوم

بندازیم.

اگر نتونیم ایران قبل از انقلاب رو کشوری صاحب موسیقی بدونیم، حداقل میشه ایران اون زمان رو

کشوری دونست که موسیقیش رو به پیشرفت و تکامل بوده. یه مقایسه ی سطحی و صوری بین ارکستر

سنفونیک اون زمان و ارکستر سنفونیک فعلی (در رپرتوار اجرایی) کافیه تا تمام شبهات رفع بشه.

غیر از اون، سفر کارایان و یهودی منوهین به ایران و اجرای برنامه در اون زمان هم موید حرف قبلیمه. یا

مثلا اجرای ۱۱ برنامه ی ارکسترال در تالار وحدت (رودکی اون زمان) در ۹ ماه (در سال ۴۲)، که تعدادی از

این ۱۱ برنامه، اپراهای جورواجوری بود و من شخصا عکساشو توی فصلنامه موسیقی سال ۴۲ (آرشیو

یکی از دوستان) دیدم و حسابی جا خوردم. و حالا میرسیم به اون مطلب روزنامه ی جام جم:

« موسیقی ما پس از انقلاب جهانی شد »

عجب ! اینکه ما موزیسین هامون رو خونه نشین کنیم و کیفیت آثار اجرایی تنها ارکستر سنفونیکمون

در حد کارهای سفارشی دولتی بیاد پایین، منجر به جهانی شدن می شه ؟!

پس با این حساب، جهانی شدن، فرآیندیست بسیار تخمی و باسمه ای - که نیست.

واقعا اینهمه دروغ برای چی ؟ موسیقی ما در چه بُعدی به نسبت قبل پیشرفت کرده ؟ توی همین

۳۰ سال احمد پژمان و حسین دهلوی و ... چندتا اثر نوشتن و تازه اگر نوشته باشن چند بار اجرا

شده ؟! در طول یک سال چند تا رسیتال تو کل مملکت برگزار میشه ؟؟ اینهم جدیدا مد شده که یه

نوازنده ی درجه ۳ از اینور و اونور میارن و ۲۰ - ۳۰ تومن هم پول بلیط میگیرن تا با اونهمه اهن و تلپ بیاد

برامون سونات خیلی خیلی تکراریه (تکراریسیمو !) مهتاب بتهوون و فانتزی دو مینور موتزارت رو اجرا کنه

که از شدت تکراری بودن دیگه شنیدنشون داره آزاردهنده میشه و تازه اونهم نه با یک اجرای متفاوت و

برجسته که یک اجرای معمولی و حتی در سطحی پایین تر از سطح اجرای خیلی از پیانیستهای اینجا.

البته خونه نشین شدن موزیسین های امثال احمد پژمان و حسین دهلوی یک روی سکه س و روی

دیگه ی اون سکه، ارج و قرب و منزلت پیدا کردن امثال شاهین فرهت و مجید انتظامیه که اصرار عجیبی

دارن آشغالهایی که میسازن رو جای یک قطعه ی موسیقی جا بزنن. البته راهشم خوب بلدن.

براحتی می تونم تو ذهنم شاهین فرهت رو تجسم کنم که تو اتاق کارش نشسته و تو فکر خلق یک

اثر جدیده :

... ۲ تا تقویم رو میز کارشه: تقویم امسال و تقویم سال بعد. مناسبتهای مذهبی رو با ماژیک شبرنگ

علامت زده، اما می بینه اکثر مناسبتهای مهم گذشته و حالا حالا ها خبری از مناسبت نیست. با خودش

میگه اگه شانس بیارم و اسرائیل یکی دو جای دیگه رو بمبارون کنه، شاید تونستم تا آخر تابستون

ماشینه رو عوض کنم ... !

البته مجید انتظامی در حال حاضر گوی سبقت رو از شاهین عزیز ربوده. در واقع فرق شاهین فرهت و

مجید انتظامی در اینه که به شاهین فرهت، قطعه ی مناسبتی سفارش می دن ولی مجید انتظامی

خودش از اونا خواهش می کنه که بهش قطعه ی مناسبتی سفارش بدن ! میشه گفت که مجید

انتظامی در این مورد هیچ غروری نداره :

... تورو خدا میشه یکم بودجه بدین، یه سوئیت سنفونیک راجع به عملکرد موفق قوه ی قضاییه و نیروی

انتظامی در رابطه با ریشه کن کردن اراذل و اوباش، بنویسم ؟!

میشه یه بودجه اختصاص بدین به پروژه ی جدیدم ؟! دارم یه اکتت (Octet) سازی برای بند ۲۳ که قبلا

مجلس از لایحه ی حمایت از خانواده حذفش کرده بود و دوباره داره بررسیش می کنه، بنویسم !

...

یادم رفت که بگم اون مطلب چاپ شده در روزنامه ی جام جم در واقع یک مصاحبه با مصطفی پورتراب

بود. همون پورترابی که توی مراسم بزرگداشت ثمین باغچه بان گفته بود « قبل از انقلاب، غیر از ثمین

باغچه بان و من، آهنگساز دیگه ای نبود» ! حالا فکر کنید که اون مطلب، چقدر می تونه منصفانه و

بی غرض تهیه شده باشه !

از بحث عدم پیشرفت موسیقی کلاسیک (و کلا موسیقی جدی) که بگذریم، میرسیم به موسیقی پاپ،

چیزی که سالها پیش در ایران منقرض شد و البته عده ای دوست دارند خلاف این رو ثابت کنن که

خوشبختانه ذات موسیقی (بالاخص در مورد موسیقی پاپ)، همچین اجازه ای رو بهشون نداده و نمیده.

دلیلشم سادس: پاپ خوب، پاپ موندگاره. و چه بهتر که رنگ و بوی همون مملکت و فرهنگ رو هم به

خودش گرفته باشه. یک راه ساده برای تشخیص یک قطعه ی پاپ خوب وجود داره اونم اینه که اول درجه

ی محبوبیت اون قطعه رو در بین همسالان و نسل های گذشته، بسنجین. قدم دوم اینه که صدای

خواننده رو ازش حذف کنین - یعنی بهش گوش ندین - و ببینین خود موسیقی به صورت مستقل، رنگ

و بوی ایرانی داره یا نه. گوگوش، فرهاد، فریدون فروغی و حتی داریوش و ابی و غیره و غیره، هر کدوم

حداقل چندین و چندتا قطعه ی پاپ درست و حسابی دارند. و این جالبه که حتی نسل سوم و چهارم هم

حس نوستالژیک نسبت به بعضی از این قطعات دارن. اما فقط و فقط یک دونه آهنگ پاپ خوب مثال بزنید

که بعد از انقلاب ساخته شده ! تونستید ؟!

معلومه که نمی تونید، چون آشغالهایی که الان تحت عنوان پاپ ساخته میشه (و تعداد زیادیش از

تلویزیون مملکت پخش میشه) یک سری قطعه ی بی هویت و بی سر و تهه که اصلا تکلیفش با خودشم

مشخص نیست چه برسه به اینکه بخواد تاثیر خوبی هم روی مخاطبش داشته باشه. اینکه دلقکایی

مثل محمد اصفهانی و مجید اخشابی یهو گل بکنن و یه مدت هم آهنگاشون این ور و اون ور به گوش

برسه، تنها به این دلیله که گوش مردم ما مدتهاست که خراب شده. درست مثل ذائقه ی غذایی شون

که بهشون میگه یه ساندویچ کالباس با یه پرس کوبیده فرق چندانی نداره. تمام بدبختیها وقتی شروع

میشه که ذائقه ی شخص، حساسیت خودش رو از دست بده. و متاسفانه خیلی از مردم ما در حال

حاضر همچین بلایی سر ذائقه شون اومده. دیگه نمی تونن تفاوتی بین یه تاتر خوب و بد قائل بشن و

وقتی میرن سینما از دیدن فلان فیلم آشغال گیشه ای همونقدر حوصله شون سر میره که از دیدن یه

فیلم خوش ساخت و درست و حسابی. برای همین هم به این مردم خیلی راحت میشه هر چیز

آشغالی رو تحت عنوان اثر هنری قالب کرد.

نمی دونم کی گفته که اگه تو یک قطعه ی پاپ انواع و اقسام مدهای کلیسایی و آکوردهای افزوده و

کاسته و گامهای مینور و ماژور اعم از هارمونیک و ملودیک و ... بصورت همزمان استفاده نشه و اون

وسطها هم یه گریزی به پنتاتونیک عزیز زده نشه، اون قطعه نمی تونه قطعه ی خوبی باشه ؟!

وقتی تو راسته ی یه خیابون معمولی - بلحاظ تردد - ۱۰، ۱۱ تا فست فود و کوفت و زهرمار کنار هم

مشغول فعالیت و سرویس دهی هستند و هر چند ماه یکبار هم یه فست فود جدید به فست فود های

اون راسته اضافه میشه (و کسی هم احساس نمی کنه که اون محل بلحاظ تعداد فست فود اشباع

شده) ولی تو کل چند تا محله ی بزرگ، یه آموزشگاه درست و حسابی موسیقی وجود نداره و حتی به

یه فوق لیسانس آهنگسازی هم مجوز تاسیس آموزشگاه نمی دن با این بهانه که " از نظر ما (ما در اینجا

یعنی یک مشت گاو که از مقوله ای به اسم موسیقی فقط دو تا کلمه ی غنا و مطربی رو تونستیم با

مغز کوچیکمون حفظ کنیم و احیانا با استفاده از همین دو کلمه به کسانی که از قیافه شون خوشمون

نمیاد مجوز فعالیت ندیم و چند سال تحصیلات و عرق ریختنشون رو به باد بدیم، چون از نظر ما کسی

که به خودش اینهمه زحمت بدست آوردن چیزی رو - اونهم با شرافت و از راه درست و نه زد و بند - میده،

حتما آدم خطرناکیه !) شهر تهران بلحاظ آموزشگاه و همینطور آموزش رسمیه موسیقی اشباع شده،

اونوقت میشه گفت که موسیقیه در حال پیشرفت است ؟ و یا نگاه به آینده داره ؟؟ این موسیقی داره

با مغز میخوره زمین اونوقت توی پورتراب به خودت اجازه میدی که برای منافع شخصیت هر چرتی که به

ذهنت میرسه بگی ؟

اینکه تشکلات دولتی و حکومتی کمکی به حال موسیقی این مملکت نمی کنن (خوبیش اینه که اگه

کمک نمی کنن، در عوض با تمام توان سعی می کنن نابودشم بکنن! ) اصلا جای تعجب و حتی

گله گزاری هم نداره اما اینکه افرادی از داخل خود موسیقی و به اسم موسیقی، کمر به نابودیش بستن

واقعا رقت انگیزه ...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5:10  توسط امیر   | 

اینجا یه وبلاگه که صاحبش یه امامزادس. این امامزاده کوچولوی ما قاطیه آدمایی بزرگ شده که همشون

از دم، امام و طبیعتا معصومن - امیدوارم ناراحت نشی که (ع) بعد از اسمت نمیذارم رفیق ! همونطور

که حتما می دونین معصومین از اشتباه و گناه پاک و بری و بر کلیه ی حقایق زمین و زمان مشرف و

محیط هستن. برای همین هم امامزاده کوچولوی ما حق داره که فکر کنه همه چیز رو راجع به حق و

حقیقت می دونه و بقیه - یعنی ما آدمای معمولی که تو کل جد و آبادمون یه طلبه ی حوزه علمیه هم

نداشتیم چه برسه به امام - با همون حجم عقل، سالها درس خوندن و مطالعه کردن، سر از ساده

ترین مسائل پیرامونشون هم در نمیارن و حتما باید یه امام یا امامزاده ای پیدا بشه تا اون مسائل رو

براشون توضیح بده.

یک مثال : مثلا من بعد از ۲ سال و خرده ای وبلاگ نویسی هنوز نمی دونم ماهیت چیزی که دارم توش

مطلب می نویسم اصلا چی هست و اینکه تا الان فکر می کردم وبلاگ، یکجور فضای شخصیه که به

شخص این اجازه رو می ده راجع به هرچیزی که تمایل داره، بنویسه، فکر کاملا مزخرفی بوده !

خوشبختانه، خداوند تبارک و تعالی تصمیم میگیره برای هدایت من، یکی از بنده های بسیار فهیم و

اندیشمندشو بفرسته که از قضا، یک امامزاده در کلاس جهانیه. این امامزاده ی بزرگوار کسی نیست جز

علی اصغر طائب

حتما الان با خودتون میگید آخ جون ! همیشه از بچگی دوست داشتم ببینم وبلاگ یه امامزاده چه

جوریه ؟! و به سرعت روی لینک مزبور کلیک می کنید. فقط برای اینکه یهویی تو ذوقتون نخوره، عنوان

پنج پست اخیر ایشون رو براتون همینجا میذارم:

۱- محرم تسلیت باد (همراه با عکس)

۲- مسیحا میلادت مبارک (همراه با عکس قشنگ - ضمنا به واج آراییه "میم" هم توجه کنید!)

۳- کوروش کبیر

۴- پندی از بزرگان (قطعه شعری فراموش نشدنی - از آن عبرت خواهید گرفت !)

۵- سیر افول سیراف (احوالات یک بندر، در قرن پنجم هجری - خواندن این مطلب به بیماران قلبی اکیدا

توصیه میشود)

کمی نا امید کننده بود نه ؟ خب حتما با خودتون میگید حتی یک امامزاده هم همیشه در اوج نیست

و اشکالی هم نداره که ۵ تا پست اخیرش به لعنت خدا هم نیارزه. اتفاقا منم همین فکر رو کردم. برای

همین نگاهی به قسمت « عناوین مطالب وبلاگ » این بزرگوار انداختم و چشمم به جمال این عناوین

روشن شد:

* پرسپولیس

* ۵۰ عامل برای افتخار کردن به مرد بودن !

* احمقانه ترین سوالات از مایکروسافت

* ترین های جهان در سال ۲۰۰۸ میلادی

* مناسبتهای خاص

* تستهای روانپزشکی

سوالی که پیش میاد اینه که ایشون یک امامزاده با گرایشات «زرد» هستند ؟ آیا حقایقی که از دید ما

مردم عادی پنهان است، در لابلای این مطالب ظاهرا کم ارزش نهفته است ؟! آیا واقعا برای تاکید بر

روزمرگی در زندگی، به امام نیاز داریم ؟!

و اینهم تیر خلاص:

پیوند های وبلاگ:

فتوبلاگ علی اصغر طائب

اسپیس علی اصغر طائب

۳۶۰ علی اصغر طائب

وبلاگ هواداران علی اصغر طائب

وب سایت تیم فوتبال پرسپولیس

پروفایل مدیر وبلاگ

پیش بینی مسابقات فوتبال همراه با جوایز نقدی

اون لینک " وبلاگ هواداران علی اصغر طائب " منو کشته ! ناخودآگاه آدمو یاد هری پاتر میندازه.

علی اصغر طائب جان ! آیا شما یک چهره ی برجسته ی علمی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی، اقتصادی،

ورزشی، سینمایی، هنری هستید که طرفدار داشته باشید یا صرفا یک خودشیفته ی بیکاره هستید؟

حتما سری به لینک «وبلاگ هواداران ...» بزنید تا با چشمهای خودتون ببینید که چیزی برای دیدن وجود

نداره !

علی اصغر طائب عزیز، بنظر شما تولید زباله در فضای مجازی، نوعی هنر محسوب میشود ؟!

.......................................................................

فقط برای آگاهیه بیشتر دوستان، فراز هایی از کامنت گهربار شما رو که توش، شق القمر کردید و گوز رو

به شقیقه ربط دادید اینجا میارم: (البته چرا فرازهایی ؟! خب همشو میارم)

سلام بابا بزرگ
گویا جنابعالی تحمل شنیدن حقیقت رو نداری/ به قول یه نفر حقیقت همیشه تلخه/
به جای اینکه عصبی بشی بیا یه خورده روی همون یه جمله ای که البته از سر بیکاری (چون آدمی که همیشه کارهای مهمی داره معمولا این مطالب غرب زدگی رو نمی خونه) بهت گفتم تفکر کن.

در ضمن جایی که همه می تونن توش وارد بشن و کلا کارهایی که دوست دارن (از قبیل نوشتن- خوابیدن- ویا رفع حاجت کردن)انجام بدن رو محیط عمومی می گویند نه فضای شخصی. فضای شخصی شما دفترچه خاطراتتان است که اگر دوست دارید می تونید بجای استفاده از محیط همگانی اینترنت در محیط شخصی دفترچه خاطرات
نظرات خود را بیان کنید.
ضمنا اگر شما غذای امام حسین علیه السلام را با قابلمه می روید سراغش و ساعتها پشت درب هیئت می ایستید تا شکم خود را سیر کنید, خوب است اما ما آنرا به نیت شفای مریضان و برای تبرک امام حسین (ع) می خوریم. پس کارهای خود را به حساب دیگران نگذارید.

راستی نگفتی از کجا پول می گیری؟؟؟....

طائب جان !

فکر کن که حقیقت از دهن شما بیرون بیاد ! با تعریف جامع و مانعی که از فضای عمومی ارائه دادی

(مخصوصا مورد رفع حاجت)بنظر میرسه که دهان شما هم یکجور فضای عمومی باشه؛ پس بیایم همگی

امیدوار باشیم که یکوقت شما هوس نکنی حقایق زیادی رو به زبون بیاری، چون اونجوری واقعا کثافتکاری

میشه ...

من نمی دونم « تعریف کردن » رو چه کسی به شما یاد داده اما مطئنا چند تا درس اساسی رو نگرفتی.

شما و هم مسلکانتون کلا تعریفتون از فضای شخصی اینه:

جایی که حتی بزور هم نشه واردش شد (روی دیگه ی تعریف شما از فضای عمومی و خصوصی)

با این تعریف عملا فضا و حریم شخصیی وجود نخواهد داشت و بر طبق همین اصل هم نیروی انتظامیه

ما به خودش این اجازه رو میده که همیشه و در همه حال، در حال سرک کشیدن در خصوصی ترین ابعاد

زندگیه مردم باشه و اگه احیانا هر از گاهی خبری از نصب چهار و خرده ای میلیون دوربین مدار بسته در

سراسر انگلستان و به تبع اون نارضایتیه مردم اون کشور توی مثلا روزنامه ی جام جم چاپ میشه،

معنیش اینه که ما هم درست همین برنامه رو براتون داریم (که طبق دستور دادستان کل کشور

قراره با هماهنگی با نیروی انتظامی همچین اتفاقی هم بیوفته) و خوشحال باشید از اینکه ما فوقش

از ۲۰۰، ۳۰۰ هزارتا دوربین استفاده می کنیم. پس ببینید چقدر وضع شما از مردم انگلیس بهتره !!؟

ضمنا در رد تعریف فوق العاده تون از فضای عمومی بگم که موزه هم یک فضای عمومیه اما توش نه

میشه نوشت - که اگر بنویسی سر و کارت با نگهبان موزه س - نه میشه خوابید و نه میشه نشست

یه گوشه با خیال راحت رید. مگر اینکه شما تونسته باشی اینکارو بکنی که اگه واقعا اینجور باشه در این

مورد تعریفت رو نمیشه رد کرد اما ازت تعریف هم نمیشه کرد !

ضمن اینکه شما بسیار بیجا می کنی که برای من تعیین تکلیف می کنی که چیز هایی که می خوام

بنویسم رو کجا بنویسم. شما یک نسخه از قانون اساسی هستی که راه افتادی کامنت های روشنگر

برای این و اون میذاری و توش مشخص می کنی که کی کجا بنویسه ؟! یا مامور اجرای قانون هستی ؟

و ضمنا چه کسی گفته اینترنت یک محیط همگانیست ؟! آیا ایمیل، یک فضای شخصی نیست ؟؟

شما فکر می کنی هر جایی که بشه سر رو پایین انداخت و مثل گاو واردش شد - اگرم اهرم زوری برای

جلوگیری از ورود افراد نداشته باشه - فضای عمومی محسوب میشه ؟؟ شما اگه توی مسافرت برای

استراحت چشمت به یه مزرعه بیوفته بدون اینکه از صاحبش اجازه بگیری - چون خیلی از مزارع حصار و

پرچین ندارن و کسی رو هم بابت وارد شدن و یا نشستن توی یک مزرعه نمیندازن زندان - صاف سرتو

میندازی پایین و میری توش میشینی سفره پهن می کنی و بعدشم کنار یه بوته ای رفع حاجت میکنی

و احیانا زیر سایه ی یه درختی یه چرتی هم میزنی با این استدلال که یک فضای عمومیه ؟! آفرین !

از همه ی اینها که بگذریم، بیناییه شما مشکلی داره ؟؟ یا درک عبارت های ساده ی زبان فارسی

برات سخته ؟

توی کامنتی که برات گذاشتم حرفی که زدم مشخصا در ردّ و تقبیح « در ایام محرم، با قابلمه اینور و اونور

راه افتادن » بود. پس این جمله ی " اگر شما غذای امام حسین علیه السلام را با قابلمه می روید

سراغش و ساعتها پشت درب هیئت می ایستید تا شکم خود را سیر کنید" چه معنیی می تونه داشته

باشه جز اینکه شما دقیقا به همون احمقیی هستید که کامنتها و مطالب وبلاگتون نشون میده !؟

بله حقیقت تلخه. مثلا این حقیقت که شما احمقی ولی احمق تر از شما هم کم نیست، یک حقیقت

تلخ و ناخوشاینده. البته فکر نکن که دارم بهت توهین می کنم. نه. به آدمی که فکر نمی کنه میگن

احمق. و من فقط به اسم درستت صدات زدم همین. برای اثباتشم چه دلیلی بهتر از این که اون مطلب رو

در مورد دکتر معتضد اصلا نتونستی درست بخونی و همین که دیدی یه اسمی از یک کتاب به قول

خودت غربی آورده شده، به مطلب انگ غرب زدگی چسبوندی غافل از اینکه اصلا محتوای اون مطلب

چیز دیگه ایه و نه در ستایش غربه و نه در مذّمت شرق ...

تو حتی انشا و نگارشتم ایراد داره. مطالب غربزدگی ؟؟ البته منظورت رو رسوندی و منم فهمیدم که

خواستی بگی « مطالب غربزده » اما نتونستی شکل درستشو بیان کنی. چرا همچین ایراد بظاهر کم

اهمیتی بهت میگیرم ؟ چون از اونهمه مطلبی که راجع به دکتر معتضد نوشتم فقط این ایرادو گرفتی که

" نشنیدم کسی بگه پیرزن خفه می کنم ". می خوام بگم آدمایی تو سطح - ظاهر - گیر می کنن که

مشکلاتشون هم تو سطحه. یعنی کسی که بگه " دیشب رفتیم کنسرت سنفونیک " و فرق کنسرت و

ارکستر رو ندونه نمی تونه یه منتقد موسیقی باشه. کسی که معنیه پلان و سکانس و برداشت رو

نمی دونه هم نمی تونه منتقد سینمایی باشه. کسی که نمی تونه شکل درست کلمات رو استفاده و

یا درکشون کنه هم طبیعتا نمی تونه پی به معنی و محتواشون ببره. خیلی واضحه نه ؟!

می خوام بگم که کامنتت آدمو یاد اون آدمای زشت و کریهی میندازه که دور هم توی شبکه ی یک و دو

میشینن و با اعتماد به نفس کامل راجع به چیزایی اظهار نظر می کنن که اصلا و ابدا ازش سر درنمیارن.

کسی میاد اونجا میشینه راجع به موسیقی اظهار نظرای بیجا می کنه که اگه ۴ میزان یکی از ساده

ترین کرال های باخ رو بذاری جلوش و ازش بخوای اتفاقات هارمونیک همون ۴ میزان رو برات توضیح بده،

با دهن باز نگاهت می کنه و میگه باخ کیه دیگه !؟ وزیر فرهنگ و ارشادمون هم کسیه که اگه مثلا

تصویر یه تابلوی معروف مثل Harmony in red (کار Henry Matisse) رو بذاری جلوش و بگی تو این

نقاشی چه بلایی سر «حجم» اومده یکم منّ و من میکنه و میگه این نقاشی بنظر نمیاد یک اثر با

درون مایه ی مذهبی باشه... اون بابا حتی نمی تونه «دو، ر، می، فا، سل، لا، سی» رو هم از

حفظ بگه ! طبیعتا اونوقت هر کسی با طرز فکری غیر از طرز فکر شما هم میشه غربزده و منافق و برانداز

و ضد انقلاب و دشمن اسلام و غیره و غیره ... اونوقت دم از جامعه ی چند صدایی می زنین !

آره برادر، من از آمریکای جهانخوار پول میگیرم این چیزا رو می نویسم (در جواب اون سوالت که خواستی

بدونی از کی پول میگیرم). این لابیه صهیونیسم لابیه صهیونیسمی که هی اینور و اونور میگن هم همون

لابیه مجتمعیه که ما توش زندگی می کنیم. من آخر هفته ها با اولمرت بیخ دیواری بازی می کنم و اگه

پا داد میشینیم عرق و جوجه هم میزنیم بعدش. یه چند وقتی هم با چلسی، دختر کلینتون، بودم.

شما هم کما فی السابق احمق باش و باور کن!

پ. ن: می خواید اون روی «علی اصغر طائب» رو هم ببینید ؟ ایشون توی وبلاگ شخصی که فقط بخاطر

جریانات اخیر از اجرای عادل فردوسی پور حمایت کرده، اینجوری اظهار نظر کردن:

نویسنده: علی
دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت: 14:31
felan ke timetoon (esteghlal) rideh.
اینکه حمایت از اجرای عادل فردوسی پور چه ربطی به ریدن و یا نریدن استقلال داره (اینجور که ما از
اخبار ورزشی میشنویم، گویا فعلا داره همه ی تیم هارو گل بارون میکنه. ما که بخیل نیستیم، نوش
جونشون اگه خوب بازی می کنن) برمیگرده به همون مطالبی که من در بالا در مورد ایشون گفتم.
جالب اینکه تو عنوان کامنت، دیگه تاکیدی روی « علی اصغر طائب » نیست و به همون « علی » اکتفا
کردن. علی جان وقتی کامنت گذاشتنت تو یه وبلاگ غریبه انقدر بچه گانه و بدور از ادبه، حتما از اون
دست آدمایی هستی که نصف عمرتو داخل - و یا دور و بر - ورزشگاه آزادی میگذرونی و تو استادیوم به
بازیکنای حریف فحش ناموس میدی. شخصا فکر میکنم غربزدگی به بی شعوری شرف داره، گرچه
همونطور که تو وبلاگت هم گفتم، نظر شما هم محترمه !

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 7:17  توسط امیر   | 
 

یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...   

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 3:14  توسط امیر   | 

مثلا اینکه همه تا به هم می رسن در جواب " خب چی کارا می کنیه " طرف به مسخره می گن

هیچی پیرزن خفه می کنیم ! ، تا حالا فکر کردید که "پیرزن خفه کردن" در عمل چقدر کار مشکلیه ؟!

اصلا تا حالا چند تا پیرزن خفه کردید ؟؟ بذارید کمی براتون راحتترش کنم:

حتی می تونید " خفه " رو هم فاکتور بگیرید ! اما باز بعید می دونم که از پسش بر بیاید !

دیدید ؟! در عمل خیلی مشکل تر از اونی هست که بنظر می رسه و البته ممکنه پول چندانی هم

تهش نداشته باشه. با اینحال پول درستی بنظر نمی رسه. یعنی عدم کسب درآمد درست.

می خوام بگم که از اون دست شغلای کثیفیه که انجامش در حرف راحته و در عمل مشکل. اما بعضی

مشاغل کثیف دیگه هم هستن که درست برعکس پیرزن خفه کردنن.

حالا یه شغل مزخرف دیگه که مشکل بنظر میرسه ولی در عمل آسونه رو مثال می زنم:

به شما پول می دن که تاریخ رو تحریف کنین.

بنظرتون خیلی کار سختیه نه ؟ اما بهتون نشون می دم که در عمل به اون سختی که بنظر میرسه

نیست:

مواد لازم جهت تحریف تاریخ (اونم تاریخ معاصر ! و نه عهد پارینه سنگی و عصر یخبندان و ...) :

یک عدد تاریخ تحریف کن. همین !

در همین لحظه ممکنه برای شما چندتا سوال پیش بیاد. احتمالا سوال اول اینه:

سوال: همین ؟! یعنی واقعا فقط همین ؟!

و سوال دوم (که بلافاصله بعد از سوال اول بوجود میاد) :

حالا اصلا این تاریخ تحریف کن چی هست ؟!

در جواب سوال اول باید بگم که البته خود " تاریخ تحریف کردن " خیلی راحته اما اگه بخواد اثر گذاری

داشته باشه اونم روی ۷۰ میلیون نفر آدم، اونوقت یک رسانه ی قدرتمند به اسم تلویزیون و همچنین

یک سازمان با بودجه ای نزدیک به بی نهایت به اسم صدا و سیما (نمی گم بی نهایت چون می دونم که

مقدار پول توی جیب همه ی مردم ایران، رقم خیلی زیاد ولی محدودیه) هم به مواد لازممون اضافه

میشه.

اما بعد از اون، سوالی که پیش میاد اینه که تاریخ تحریف کن کیه (و یا چیه! بعضیا ممکنه یاد یه جور

وسیله ی برقی بیفتن) و یا چه جوری می تونیم یه تاریخ تحریف کن رو بشناسیم - جرج گلوشو صاف

میکنه - و اصولا آیا یک تاریخ تحریف کن علامت مشخصه ای هم داره یا نه ؟ - در اینجا جرج سرفه میکنه -

سوال مهمتری که ممکنه پرسیده بشه اینه که چرا من - جرج بلند می گه " اِهِم " ! - نگفتم " یک عدد

آدم تاریخ تحریف کن " ؟! یعنی آیا اونی که تاریخ رو تحریف می کنه آدم نیست ؟!

... بله جرج ؟! چیزی می خوای بگی که هی میپری وسط زر زرای من ؟!

اوه ! جرج می خواد جواب سوالاتمون رو بده! :

" ... معروف ترین آنها خوکی فربه و کوچک اندام بود بنام «اسکوئیلر» ، با گونه هایی کاملا گرد، چشمانی

براق، حرکاتی فرز و صدایی زیر. در سخن گفتن مهارت داشت و وقتی درباره ی مسئله ی پیچیده ای

بحث می کرد، آنقدر جست و خیز می کرد و دمش را تکان می داد تا این که طرف قانع می شد. حیوانات

می گفتند «اسکوئیلر» قادر است سیاه را سفید جلوه دهد ... "*

ممنونم جرج. و این خوک کوچولوی تاریخ تحریف کن ما چه کسی می تونه باشه ؟! بله دکتر معتضد !

شاید بعضی ها فکر کنن که من به دکتر معتضد توهین کردم ولی باید بگم که در واقع ایشون مدتهاست

که دارن به (شعور) ما توهین می کنن.

حتما برای خیلی از شماها پیش اومده که روی کاناپه لم دادید و از فرط شادی ... (ببخشید " گ " رو

جا انداختم، قربون دستتون خودتون بی زحمت بزنینش تنگ " شادی " !) همینجوری دستتون رو دراز

کردید که یه موز از ظرف میوه بردارید که اشتباهی دستتون خورده به ریموت کنترل تلویزیون و

بسیار تصادفی، کانال ۲ پیش چشم شما عزیزان روشن شده و از قضا درست در همون ساعت و همون

دقیقه برنامه ی بسیار مزخرف کوتاهی با اجرای بسیار مزخرفتر دکتر معتضد در حال پخش بوده و شما

دقایقی - و بلکمم لحظاتی - مجبور به تماشای اون شدید. طبیعتا برای منهم پیش اومده. اما امشب

وقتی دوباره همچین ماجرای مسخره ای برای من پیش اومد، کمی با دقت بیشتر به نحوه ی اجرای

دکتر معتضد نگاه کردم و در همون حال، فکر احمقانه ای از سرم گذشت که بعد، بنظرم اومد چقدر میتونه

درست باشه ! من - و احیانا شماها - تا الان فکر می کردم که بابت اجرای این برنامه به این آقا - و آقایون

دیگه - دقیقه ای پول می دن. یعنی مثلا دقیقه ای فلان تومن حق اجرای ایشونه و ایشون ۱۵ دقیقه

رو آنتن هستن - نمی خواد تو دلتون بگید بیچاره آنتن ! آنتن های صدا و سیما خیلی ... !! البته اگه دیده

باشید ! - اما من امشب شک کردم که نکنه به دکتر معتضد کلمه ای پول می دن. یعنی دیگه مهم نیست

که چند دقیقه زمان برای صحبت کردن دارن، مهم اینه که چقدر توان برای ادای کلمات بیشتر در یک

دقیقه دارن. برای همین از اونجایی که شکم ایشون باید هر روز بزرگتر از روز قبلش بشه - همونطور که

شکم اسکوئیلر شد - مجبور می شه به حقایق تاریخ آب ببنده و آسمون ریسمون بهم ببافه و سیاه

رو سفیدجلوه بده و بالعکس ... می بینید ؟ اینهم یکجور کسب درآمد نادرست محسوب می شه. شما

اون همه پول میگیری که زر بزنی و کاشکی که فقط زر بزنی! اینهمه دروغ گفتن اونهم در ابعاد تاریخی؛ و

البته اصلا فکرشو نکنید که کار مشکلیه! نه، کافیه هر پرت و پلایی که به ذهنتون رسید کنار یک پرت و

پلای دیگه بذارید و اون وقت میبینید که درست مثل داستان مزرعه ی حیوانات جورج ارول، میشه از یک

قهرمان جنگی مثل " اسنوبال " ، یک خائن به مزرعه و به حیوانات دیگر ساخت و بالعکس!

و واقعا هم چقدر اسکوئیلر و معتضد به هم شبیه هستن ...

و در آخر می خوام در چند کلمه - که البته با هم تشکیل واحد بزرگتری بنام جمله میدن ! - احساسات

پاکم رو نسبت به دکتر معتضد جونم ابراز کنم :

دکتر معتضد عزیز، تا حالا شده که فکر کنید پرت و پلا گفتن هم ممکن است حدی داشته باشد ؟؟

اینهمه مالیدید، پوست دستتون نرفت ؟! آیا عنوان تز دکترای شما " همیشه حق با مشتریست "

بوده ؟! یا مثلا " هرکی بیشتر پول بده، بیشتر آش می خوره " ؟! اصلا از آنهایی که بدگویی می کنید،

کسی در حال حاضر زنده است که بتواند یا نتواند پول بیشتری به شما بدهد که آش بیشتری بخورد یا

نخورد ؟!

شما واقعا پول چه چیزی را می گیرید ؟! پول ماهی یک بار سرویس و معاینه ی فنی فک و دهان ؟!

می دانید که لفظ "دکتر مقتصد " برای شما برازنده تر است ؟ از اینکه مورد تنفر یک ملت باشید

لذت می برید ؟؟ می دانید که مردم وقتی شما را در حال چرند گویی در رسانه ی ملی می بینند

"چیزهای بسیار بزرگی " را به حساب خواهر و مادر شما حواله می کنند ؟! از اینکه چیزهای بزرگی به

حساب خواهر و مادرتان حواله شود، احساس غرور می کنید ؟! راستی بنظراتان بامزه نیست که خیلی

تصادفی از زمان باز شدن پای شما به تلویزیون، صدا و سیما دیگر هیچ ورژنی از " پینوکیو " را پخش

نکرده است ؟! احیانا ممکن است به ذهن شما هم رسیده باشد که علتش ممکن است این باشد که

شخصیت پینوکیو در برابر شما دیگر هیچگونه جذابیتی ندارد ؟! کارتن پینوکیو رو دیده اید دکتر ؟!

می دانید که جذابیت آن شخصیت، در " دروغ گویی " بود ؟! یا نکند از آن کارتن فقط فرشته ی مهربانش

را دیده اید ؟! یعنی تمام این سالها به شوق دیدن فرشته ی مهربان دروغ می گفتید ؟! البته مقصر

اصلی ظاهر نشدن فرشته ی مهربان بر شما، خود شما هستید که زود ازدواج کردید! یادتان باشد

که پینوکیو در آن زمان مجرد بود! حواستان نبود که فرشته ی مهربان بر شما که یک مرد متاهل هستید

ظاهر نمی شود ؟! اگر بر مردان متاهل هم ظاهر میشد که دیگر اسمش فرشته ی مهربان نبود. در

آنصورت " فاحشه ی مهربان " صدایش می کردند! از اینها که بگذریم، می دانید اگر در ایران دروغ گویی

جرم بود، شما تا الان حداقل ۱۰، ۱۲ بار محکوم به حبس ابد شده بودید ؟! راستی در مورد " شرف "

چیزی شنیده اید ؟! مثلا اینکه داشتن یکمش، بد نیست !!؟

"دکتر" جان تاحالا شده که کسی به شما بگوید شما در مسائل مربوط به تاریخ، " آمپول زن " هم

نیستید، چه برسد به " دکتر " ؟! و یک سوال دیگر:

تا الان عمر نوح از خدا گرفته اید، نمی شود حداقل کشتی تان را بسازید و سوارش بشوید و گور تان را

گم کنید ؟! نمی شود ؟!

.........................................................................

در آخر داستان جورج ارول - مزرعه ی حیوانات - خوک ها و انسان ها از همدیگه قابل تمییز دادن نیستن.

بنظر می رسه که در مورد دکتر معتضد هم به آخر داستان رسیدیم ... !

* مزرعه ی حیوانات - نوشته ی جرج ارول

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 5:33  توسط امیر   | 

یه بار هم که من می خوام بی خیال گیر دادن به یه چیزی بشم، اون " چیز "، بی خیال نمی شه!

چند روز پیش به خودم گفتم امسال دیگه پست ویژه بخاطر ایام ناخجسته ی محرم نمیذارم. همین !

دیگه م نمی خوام چیزی بشنوم! (می دونم که معمولا عبارت آخری توی یک " مونولوگ " استفاده ی

چندانی نداره اما من یادم نمیاد که حتی با خودمم مثل آدم حرف زده باشم).

تصور کنید توی ماشین هستید و هوا بارونیه و ترافیک هم سنگین. جایی در مرکز شهر یهو چشمتون

می خوره به یه پلاکارد مشکیه بزرگ که روش نوشته : « هیئت دیوانگان کربلا » ! با صدای بلند فکر

کردم پس احتمال داره توی خیابون بعدی با این پلاکارد مواجه بشیم : « هیئت روانی های کوفه » !

به چیزهای دیگه ای هم فکر کردم : « هیئت کور و کچل های مدینه » ، « هیئت خاک بر سران جدّه » ،

« هیئت علاّفان حسین » ، « هیئت مغز نخودی های حومه ی کربلا » ، « هیئت بی سوادان آزاد اندیش

مکتب خانه های شهر ری » ، « هیئت رسوایان دو عالم ! » ، « هیئت پاچه خواران عمه کتی ! » و ...

اینهم وضع عزاداری کردن مردم ما ! امیدوارم در آینده ی نزدیک کسی پیدا بشه که از امام حسین اعاده

ی حیثیت کنه و گرنه با این سرعت سرسام آور و باورنکردنی که مردم ما دارن از آبروی یک انسان که

مظهر خیلی چیزاس (بنا به باور مردم و مطابق با خیلی از کتب - کاری به راست و دروغش ندارم اساسا)

خرج می کنن، بعید می دونم که چند سال آینده چیزی از همین مقدار تتمه ی داستان محرم و اینا باقی

بمونه !

از اون هیئت هایی که در بالا راجع بهشون صحبت کردم، جالبتر، هیئت هایی هستن با عناوینی مشابه

به این : « هیئت متوسلین به ابالفضل العباس »

حتما می پرسین چیش جالبه ؟ برای من اینش جالبه : عنوان این هیئت ها طوری هستش که انگار

اونا یه کانالی هستن که از اونا فقط می شه به یه شخص خاص که اسمش تو عنوان هیئت آورده شده

متوسل شد و لاغیر ! یعنی اگه یه شب برین توی مثلا همین هیئت « متوسلین به ابالفضل العباس » ،

اونجا فقط می تونین به ابالفضل العباس متوسل (متوصّل !!) بشین و بس. هر چقدر هم اسم امامای

دیگه رو بیارین و زور و ضجّه بزنین هم فایده ای نداره که نداره. می دونین یه جورایی مثل کد اشتباه وارد

کردن می مونه! اگه درست تمرکز کنین می تونین صدای جملاتی نظیر " Access denied " یا مثلا

" Invalid Password " یا حتی " Imam set is off " رو توی مغزتون بشنوین ! البته احتمال هم داره جملات

معادلش در زبان فارسی رو بشنوین : "مشترک گرامی! امام مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد، لطفا

از یک هیئت دیگر متوسل شوید ! "

........................................................

امشب تلویزیون می گفت یه مشت نمی دونم چی چی (معادل گاو یا پایین تر !) دم نمی دونم کجا

(معادل باغ وحش یا بدتر !) جمع شدند و بست نشستن و اظهار آمادگی کردن که فرستیده ! بشن برن

غزه تمام آدم بدا رو بکشن و با جنازه هاشون عکس یادگاری بگیرن و با یه چمدون سوغاتی برگردن بیان !

واقعا منظره ی رقّت انگیزی بود ! یارو انقدر زپرتی بود که اگه فقط یکی از سوراخ دماغاشو با چسب نواری

می بستن در جا خفه میشد اونوقت می خواست پاشه بره غزه تفنگ بازی ! یکی نیست بگه بابا

شماها با هفت تیر آبپاش هم نمی تونید کار کنید آخه (احتمال غرق شدنتون کم نیست !!) اونوقت

می خواین برین کلاش و ژ۳ بذارین رو کولتون عملیات چریکی انجام بدین ؟!

بنظرم بهتره یه سری از اینارو محض نمونه بفرستن برن بعد 24 ساعت که تیکه تیکه هاشونو تو قوطی

کنسرو تحویل دولت ایران دادن بقیه می فهمن که داستان از چه قراره.

البته حتی مرده ی این عزیزان هم حاویه یک پیام تلخ دیگه س:

« ما سهمیه ها را افزایش خواهیم داد » ! کافیه ۴ نفر از اینجا برن اونجا تیر بخورن تا فصل جدیدی از

سهمیه های داوطلبین دانشگاهها، سهمیه های استخدام در شرکت های دولتی و انواع و اقسام

سهمیه هایی که خودتون تا الان که دیگه به این سن و سال رسیدین از نزدیک حداقل با یکی دو تاش

برخورد داشتین، شروع بشه.

ملت ما ملت حرف مفت زدن و شعارای باسمه ای دادنن. مردونگیشون هم انگار قراره یا فقط شبا تو

رختخواب به همسرانشون ثابت بشه یا در انظار عمومی اونم فقط زمانی که دوربین های صدا و سیما

برای تهیه ی خبر از مردونگیشون مخاطب قرارشون داده. ولی اگه واقعا فکر می کنید مردید (یا انسانید)

احتیاجی نیست تا غزه بکوبید برید. کمی چشماتونو باز کنید میبینید تو این مملکت بیخ گوش خودتون

انقدر بدبخت و بیچاره هست که شما حتی نمی تونید فکرشم بکنید. من عکسا و تصاویر تیکه پاره

شدن بچه های غزه ای رو دیدم. راستشو بخواین هیچ چیزی رو در من برانگیخته نکرد. اما وقتی یه زن

جوون که از فرط نداری بچه شو میذاره بهزیستی و خودش خونه ی مردم کار می کنه، تمام غرور شو

میذاره زیر پاشو میاد پیش مادر من و می گه که حتی پول ویزیت دکتر (برای معاینه ی چشمش که یه

غده ی خطرناک کنارش در اومده و باید هر چه زودتر عمل کنه و گرنه کور می شه) نداره یا مثلا یکی دیگه

که پول نداره یه عینک برای دختر 7 سالش بخره و بچش چشمش انقدر ضعیفه که با مغز میره تو در و

دیوار، آدم تو اون لحظه به بند کفشاش علاقه مند می شه! واقعا آدم میتونه سرشو بیاره بالا و تو صورت

اون زن نگاه کنه ؟ نه من یکی که نمی تونم. برای همینم غزه و فلسطین و ... همیشه برای من یک

داستان فانتزی باقی می مونن. من نه اخبار تلویزیون خودمونو باور می کنم و نه BBC رو. من به هیچ

رسانه ای جز چشمای خودم اعتماد ندارم. من فقط بدبختی و فقر مردم خودمونو که از نزدیک و بی پرده

دارم می بینم باور می کنم. پس اگه یه وقتی نا خودآگاه ذهنتون درگیر داستانای مسخره ی غزه و لبنان و

و فلسطین و ... شد سعی کنین بیاد بیارین که دارین تو مملکتی زندگی می کنین که فقر و بدبختی

سایه به سایه ی هر خونواده ی ایرانی داره حرکت می کنه. خیلی از این خونواده های مطلقا فقیری

که میبینید کسانی بودن که روز قبلش از شدت مایه داری داشتن بالا میاوردن. اما اینجا ایرانه و هیچ

تضمینی برای اینکه امروزتون بهتر از دیروزتون باشه و یا فرداتون بدتر از امروزتون نباشه وجود نداره.

لازم نکرده شور حسینی تمام وجودتونو بگیره و برای بهبود وضع تمام بدبختان عالم قیام کنید ! نمیخواد

جهانی فکر کنید ! حتی لازم نیست به همه ی محدوده ی جغرافیایی به اسم ایران توجه کنید. حتی

تهران هم زیاده ! کافیه یه نگاهی به همسایه های دور و اطراف بندازین. هر وقت جو گرفتتون و خواستین

برین پایگاه های انتقال خون برای مجروحان غزه خون بدین به این فکر کنین که تاحالا شده فقط یه بار

برای بیمارای مبتلا به کم خونی و هزار تا درد و مرض دیگه داوطلبانه خون داده باشین ؟! اگه اینکارو

نکردین ولی دلتون به حال مجروحین غزه سوخته پس به احساستون شک کنین. مطمئن باشین که توی

این احساس ظاهرا بشردوستانتون یه ایرادی هست. اونم اثر مخرب تبلیغاته ! بدونین که همون تبلیغات و

همون تلویوزیونی که سرتا پاشو مسخره می کردین خیلی راحت گولتون زده. خیلی اسفناکه و این یه

حقیقت تلخ و خجالت آوره که ما ایرانیا در عمل نه تو گروه « انسانهای نوع دوست » قرار میگیریم و نه تو

گروه « انسان های وطن پرست » ! ما فقط عاشق هیاهو هستیم. عاشق شلوغ بازی و تو بوق و کرنا

کردن. اولین ملتی هستیم که بمحض وقوع یک حادثه توی دنیا، اونو محکوم می کنیم حتی اگر اون حادثه

یه بلای طبیعی مثل زلزله و یا سونامی باشه ! ولی در عمل ما فقط 70 میلیون انسان نا آگاهیم که در

هر مقطعی از زمان به اشکال مختلف بازیچه و ملعبه ی دست دیگرانیم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:8  توسط امیر   | 
 

 

سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2:28  توسط امیر   | 

دلتنگی چیز غریبیه ... یک جور مرض بی دوا و درمون، که ما آدمها همیشه به اون دچار هستیم. یک

مرض که نه مرامنامه ی مشخصی داره و نه حساب و کتاب خاصی. بارها شده که دلمون برای هر چیز

احمقانه ای تنگ بشه. مثلا دلمون برای خاک بازی زمان بچگی تنگ می شه. از اون طرف دلمون برای

خاتمی هم تنگ می شه! البته من نه خاطره ی خوشی از خاک بازیه زمان بچگی دارم و نه ارادت خاصی

به خاتمی - دقیقا به همین دلیل هم از لفظ "احمقانه" استفاده کردم.

اما حالا دلم برای یک چیز احمقانه ی دیگه – که نه خاک بازیه و نه خاتمی اما گرد و خاک بلند شده حاصل

از اون، باعث می شه نتونی چیز زیادی ببینی ! – تنگ شده. و اون چیز چی می تونه باشه ؟!

کمیته !

البته نه کمیته ی ملی المپیک و نه کمیته ی انتقالی فدراسیون فوتبال و نه کمیته ی امداد امام. منظورم

اون کمیته قدیمیه س که شب و نصفه شب و وقت و بی وقت، مسیر تردد مردم رو می بست و خیلی

محترمانه خواهر و مادر ملت رو تبدیل به «مردم همیشه در صحنه» می کرد و خاطره ی خیلی خوبی از

خودش توی ذهن مردم بجا گذاشت، انقدر که مسئولین مجبور شدن علیرغم میل باطنی جمعش کنن و

حتی بخاطر خواست مردم، غیبتش در متن جامعه رو هم تمدید کنن – گویا یه عده تماس گرفته بودن

گفته بودن خیلی خوبه ولی اگه امکان داره مدتشو بیشتر کنین ! - تا به امروز که خوشبختانه مردم

دوباره دلشون برای اون نیروهای ... کش – گویا از اتاق فرمان اشاره می کنن می گن که یه سه نقطه که

بعدش کش بیاد معنیه خیلی ناجوری داره لطف کنید شفاف سازی کنید. چشم ! منظورم زحمت کش بود

– تنگ شده. اولش مسئولین فکر کردن که با یه گشت ارشاد ساده و مختصر و مفید گذاشتن می تونن

جوابگوی خواسته ی مردم باشن اما از اونجایی که ارتباط مردم و اون کمیته ای های زحمت کش – از اتاق

فرمان اشاره می کنن که ممنون ! – خیلی عمیق تر از این حرفها بود (می تونین به دوستان بزرگترتون

بگین که پیرهنشونو بزنن بالا تا متوجه عمقش بشین !) مردم عنوان کردن که اه ! ما همونارو می خوایم

می فهمین ؟! نه این جوجه پلیسای بی بخار و زپرتی رو ! بنظر شما توی یک کشور آزاد وقتی که همه ی

مردم یک خواسته ی مشترک داشته باشن چی میشه ؟ یه مشت احمق ممکنه برگردن بگن خب انقلاب

می شه ! اما باید بگم که نه احمق جون اون مال کشوریه که فضای باز دموکراتیک نداشته باشه. خب

حالا می پرسین که پس تو یه کشور آزاد چی ؟ وقتی که همه ی مردم یک خواسته ی مشترک داشته

باشن چی میشه ؟ طبیعتا خواسته ی مردم اجابت می شه. 5 شنبه شب شال و کلاه می کنی و از

خونه می زنی بیرون. آریاشهر با دوستت قرار داری و می خواین برین جایی. ترافیک وحشتناکی باعث

می شه که بقیه خیابون سازمان آب رو پیاده گز کنی. مثل هنرمندای مشهوری که از شدت شهرت

پوستشون در حال کهیر زدنه، دو تا دستاتو می کنی تو جیبت و تلک و تلک با شونه های افتاده و کمی

قوز – شایدم کمی بیشتر – با ظاهری که انگار هیچی برات مهم نیست راه خودتو می گیری و میری.

بعضی از مردمی که از کنارت رد می شن – طبیعتا فقط اونایی که حوصله ی کمی کار ذهنی انجام دادن

رو دارن – با دیدنت لبخند می زنن. اولش با خودت میگی از اینکه فقط با ظاهرم تونستم روی مردم تاثیر

خوبی بذارم و قسمتی از رسالت هنریم رو به انجام رسوندم، راضیم! اما بعدش متوجه این واقعیت تلخ

می شی که فقط مردم خارج، از روی محبت به هم لبخند می زنن. اینجا اگه کسی بهت لبخند می زنه

بدون که حتما توی سر تا پات یه چیز مسخره برای دست گرفتن و تا 100 سال دیگه بهش خندیدن پیدا

کرده. فکر کردن به این حقایق گاهاً تلخ زندگی باعث میشه که افکارت انقدر مغشوش بشه که متوجه

نشی رسیدی به فلکه ی دوم صادقیه. چشم باز می کنی و میبینی که به ازای هر یک نفر آدمی که توی

پیاده رو در حال راه رفتنه، یک عدد ماشین گشت ویژه و 4 تا مامور باطوم بدست سرتاپا مشکی پوشیده

وجود داره. روزای قبلش شنیده بودم که رزمایش نیروی انتظامی برای ایجاد امنیت و احساس آرامش

مردم قراره در سراسر کشور برگزار بشه. با فکر کردن به قضیه ی رزمایش و دیدن اون همه پلیس احساس

شعف بهم دست میده و خودمو از ترس خیس می کنم. چون احساس شعف داشتن مانع از این نمی

شه که آدم از ترس خودشو خیس نکنه. احتمالا دلیل علمیش این می تونه باشه که احساس شعف و

احساس ترس و کنترل ادرار هر کدوم به نواحی جداگانه ای از مغز مربوط می شن. البته یک فرضیه ی

دیگه هم وجود داره و اونم اینه که مغز یک موزیسین قادره که چند کار بی ارتباط نسبت به هم رو بصورت

همزمان انجام بده – یادم رفت اول پست بهتون یادآوری کنم که اینطور فرض کنید که من یک موزیسین

هستم ! - داشتم می گفتم که اونجا پر از پلیس بود. عبارت درست ترش اینه که بین پلیس ها کمی

فضای خالی وجود داشت که حدس زدم باید فلکه ی دوم صادقیه باشه. می شه گفت آدم احساس می

کرد اونجا باید کندو شون باشه. صبر کردم تا ملکه از تو کندو بیرون بیاد ولی بی فایده بود. پس با هدایت

غریزم – که شامل نگاه کردن به تابلوهای راهنما و حرکت کردن به سمت جهت درست می شد – خودمو

به محل قرار رسوندم. شب قرار شد برم خونه ی یکی از دوستام – البته فکر نکنید که رفتم اونجا چون به

شلوار اضافه احتیاج داشتم! اون فقط یه شوخیه مسخره بود و لزومی نداره که همه ی شوخی های

مزخرف منو باور کنید – و خب از اونجا به بعد ماجرا دیگه چیز خاصی برای تعریف کردن وجود نداره چون هر

دو پسر بودیم ولی گی نبودیم. حتما انقدر عجول هستین که می پرسین پس این پست طولانیه مسخره

رو واسه چی نوشتی عوضی ؟ در واقع قسمت اصلیه پست، اینی هست که از الان به بعد می خونین:

امروز گویا آخرین روز از برگزاریه رزمایش نیروی انتظامی بود. خب. فکر می کنید که طرح به اون خوبی نباید

به چیز خوب تری منتج بشه ؟! – منتج از اون دست کلماتیه که قابلیت n بار استفاده در هر پست من رو

داره اما نه به اندازه ی «طبیعتا» و «یحتمل» - چرا، قطعا باید بشه. و البته هم که می شه:

توی روزنامه ی جام جم امروز این تیتر رو می خونم:

" اجرای طرح ملی امنیت پایدار از سوی بسیج "

عالی شد! در واقع یک هدیه ی سخاوتمندانه ی دیگه از سوی خداوند تبارک و تعالی برای مردم عزیز

کشورمون!

با خوندن این تیتر با خودم گفتم آدم یه لحظه فکر می کنه که «انگار» خدا می تونه ذهن آدمو بخونه !

نگا کن ! من همین چند روز پیش دلم برای کمیته و پرسنل زحمت کشش – از اتاق فرمان برام بوس

می فرستند ! – تنگ شده بود (البته به همراه بقیه ی مردم) و حالا چی؟ قراره از این به بعد نه خیابون به

خیابون که محل به محل و کوچه به کوچه گشت سواره و پیاده و ایست بازرسی بسیج بذارن اونم صرفا

فقط بخاطر تبدیل امنیت ناپایدارمون به یک امنیت پایدار ! واقعا هم کمیته و پرسنل زحمت کشش و

– برادرم از توی اتاق فرمان خطاب به بقیه ی عوامل اتاق فرمان داد می زنه: ... نزنین لعنتیا، نزنین*،

داداشمه ... !! – دامنه ی محدود عملیاتیش کجا و بسیج میلیونی و امکانات نامحدود و مقبولیت

انکار نشدنیش در سطح جامعه کجا ؟! چه خوب که از این به بعد خودمون به صورت داوطلبانه عضو بسیج

می شیم چون احتمالا طرح بعدیی که می ذارن اینه که بسیج فقط اون عده از آدمای کوچه و بازار رو مخل

امنیت مردم نمی دونه که کارت بسیج فعال داشته باشن ! البته من درست نمی دونم اینهمه امنیت به

چه دردمون می خوره و اون موقعی که داشتیم بدون امنیت زندگی مونو می کردیم چه اشکالی داشت

که تصمیم گرفتن امنیتمون رو به هر شکل ممکن تامین کنن. اما خب دله دیگه، یهویی تنگ یه چیزی

میشه کاریشم نمیشه کرد، حالا هر چقدر هم اون چیز احمقانه باشه !

* نه به معنیه " کتک زدن " ! ... اون جمله وقتی مفهومه که جوکش رو شنیده باشید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:52  توسط امیر   | 
  

بنظر میرسه توی عنوان این پست خواستم بصورت ناشیانه ای به اسپم ها - کامنتها یا ایمیل های

تجاری مزاحم - توهین کنم. خب اگه قرار به توهین باشه یه راست میرم سر اصل مطلب و طرح صمیمیت

کوتاه مدت و فشرده ای با مادر فرستنده یا نگارنده ی اسپم میریزم تا هم حرف نا گفته ای باقی نمونه و

هم منظور خودمو به صورت دقیق رسونده باشم. پس قضیه نمی تونه یه توهین ساده باشه. خب پس 

چه مرگم بوده که اینو نوشتم ؟! خیلی سادس ، فقط یه تشابه ظاهریه ساده بین اسپم و اسپرم نظر

منو به خودش جلب کرد. تشابه هر ۲ تا در اینه که شاید از هر صد هزارتاشون یه دونه به نتیجه برسه.

اما قصد ندارم تو این پست وقتتونو با دغدغه های شخصیم تلف کنم. علت اصلیه نوشتن این پست

چیز دیگه ایه. طبق روال هر پست حتما از خودتون می پرسین " خب جونت بالا میاد اگه این چند خط اول

پست رو ننویسی و از همون اول علت اصلی رو بگی ؟؟ الاغ ! "

اولا مراقب حرف زدنتون باشید. ثانیا باید بگم که در واقع فقط مرض دارم ! همین !

و حالا بپردازیم به این پست هیجان انگیز:

هیچ کسی رو ندیدم که از دیدن یک کامنت اسپم راضی و خوشحال بوده باشه. طبیعتا این ناخشنودی

شامل حال امیر هم می شه. فکر کنم لازمه که دوباره تذکر بدم که وقتی می گم  امیر ، طبیعتا منظورم

اسم بردن از خودم نیست. بطور نسبی روی قواعد دستور زبان فارسی مسلط هستم چون تقریبا ۲۵

ساله که دارم به این زبون تکلم می کنم. منظور از امیر ، در واقع دوستم امیر ِ که نویسنده ی ۳۰۰۰ وبلاگ

در وبلاگستان فارسیه. اما از همه بیشتر با وبلاگ " تاملات نابهنگام (خاطراتی برای فردای سابق) "

شناخته شدس. دلیلشم سادس چون این وبلاگشو ۸۰۰ برابر وبلاگای دیگش آپ دیت می کنه.

تیم مجربی متشکل از بهترین دانشمندای حال حاضر دنیا با ۶ ماه زیر نظر گرفتن این وبلاگ بوسیله ی

پیشرفته ترین دستگاه های ساخت خارج، موفق شدن مقدار تقریبی تعداد مطالب پست شده در روز 

توسط امیر رو (با تلورانس  ۱۰ + و - پست) حساب کنن. کاری به اون عدد لعنتی نداریم فقط همینقدر

بدونید که عدد خیلی زیادیه !

اینارو گفتم تا بدونین که چه تلاش شبانه روزی و چه همت بلندی پشت نگارش و بذارش (فعل امر از

مصدر گذاردن) این پستها ، خوابیده ! 

حالا حساب کنین که یک نفر اینجوری داره تلاش می کنه اونوقت یه همچین کامنتی برای یکی از

پستهای حساس و جدیش گذاشته بشه:

" سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
موفق باشی
در ضمن اگر میخوای از اینترنت نهایت استفاده رو ببری حتما از سایت ما دیدن فرمایید "

فکر می کنید که امیر فحش مادر به این آدم میده ؟؟

طبیعتا نه. نه ، نه به این دلیل که فحش مادر بلد نیست. به این دلیل که فرهنگ از در و دیوار وبلاگش چکه

می کنه پس به نوشتن این جمله بسنده می کنه :

" امیر: شما اسپم ها دل خجسته ای دارید ها... بهتان حسودیمان میشود فتیر! "

.................................................................................................

همونطور که دیدید امیر برای مخاطب قرار دادن یه اسپم عوضی حتی از ضمیر جمع استفاده می کنه !

خب پس تا اینجا معلوم شد که امیر هم فحش مادر بلده و هم ضمیر جمع. در مواجهه با یک اسپم

کوچولو از ضمیر جمع استفاده می کنه ولی از فحش مادر نه.

البته دایره ی دانسته های امیر فراتر از چند مدل فحش مادر و ضمایر جمع و مفرده. در ادامه خودتون 

صحت و درستیه حرف من تایید می کنید:

با دیدن جواب امیر به یک اسپم تبلیغاتی، متوجه هوش اجتماعیه امیر میشید:

" برای کمک به هموطنانتان که در حال فریب خوردن از موسسات اعزام دانشجو به مالزی و هند و اکراین و ارمنستان و...هستند این وبلاگ را لینک کنید.و اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و ....هستید و از معایب و سختی ها و بدبختی های ان خبر ندارید به این وبلاگ سر بزنید.


امیر: متاسفم ولی به هیچوجه عامل تبلیغ ناخواسته نمیشم! "

.........................................

حتی بعید می دونم که با هدف قرار دادن وجه ناسیونالیستیه شخصیتش و سعی در جریحه دار کردن

روحیه ی ایران پرستیش بشه امیر رو وادار به انجام کاری خلاف میلش کرد. اونم تو فضای مجازی !

ملاحظه کنید:

" بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

سلام!
بدو بیا!


امیر: خودت بدو برو..... نکبت!!

...........................................................................

«فحش مادر ندادن» ، «عامل تبلیغات ناخواسته نشدن» ، «استفاده از ضمائر جمع برای دشمنان» و

«عدم تاثیر پذیری از محیط و شخص» ، از ویژگیهای بارز شخصیت امیر محسوب میشه. بنظر شما آیا

ویژگیهای بارز شخصیتیه امیر به همین چند مورد محدود میشه ؟؟ " طبیعتا " نه. همش می گم «طبیعتا»

چون از نظر من در خیلی از جاها کلمه ی مناسبیه و راستشو بخواین، به این دلیل که بامزّم ! و البته

امیر هم بامزس - این قضیه (بامزگی) در مورد اسپم ها کاملا به خواست و اراده ی ملکانه ی امیر

بستگی داره :

"salam
webe khoobi darin
jaleb hastesh
be ma ham sar bezanid
bekhoda khoshhal mishim
nazar yadetoon nareha
ma montazerim
merci
bye


امیر: شما انقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون چی بشه؟ اگه گفتی؟ .... اینه! "

..................................................

و یا این یکی :

عزیزم خوبی وبلاگ خوبی داری بهت تبریک میگم.
خوشحال میشم به وبلاک من سر بزنی.

____سلام____00000__________00000___________ ______000000000______000000000_________ _خوبی____00000000000____00000000000________ ______000000000______000000000__وبلاگ جالبی داری_______ ________00000__________00000___________ _______________________________________ ___000__________________________000__موفق باشی__ ___0000________________________0000____ ____0000________باز هم سارا جیگولی بهت سر میزنه______________0000_____ _____00000__________________00000______ ______000000______________000000_______ ________0000000________0000000_0_______ ___________0000000000000000____00______ ______________00000000000_______00__سارا جیگولی منتظرها___ _______________________000_____000_____ ____________بدو بیا____________000000000______ __________________________000000_بدو بیاااااااااااااااااااااااااااااااا


امیر: سارا جیگولی ِ عزیز! من خوشحال نمیشم که تو بهم سر بزنی ها... خواستم در جریان
 
باشی!

.......................................................................................

یا این مورد که یکی از بامزه ترین هاست و در کل طنز کلام امیر رو در حد بالایی از کمال و پختگی نشون

میده :

" saaaaallam...........eidet0onam mobarak
khaste nabashid
be webloge manam iesari bezan
khasty man0o be esme شلوووووغ پلووووووووووووغ link kon
age mikhai manam linket mik0onam

امیر: ای تو روووح هرچی اسپم بی ناموس!

........................  ببخشید اشتباه شد ! منظور این یکی بود:

" سلام
وب جالبی دارین
خوشحال می شم به منم سر بزنین


امیر: نمی‌دونم این انگشت وسطی‌ام چرا خم نمی‌شه!!!!

.............................................................................

شنیدین می گن جواب بدی رو با نباید با بدی داد ؟؟ حالا فرض کنید قاطیه این بدی کمی هم خوبی وجود

داشته باشه. خب طبیعتا - برای بار هزارم ! - در این صورت شاید اخلاق حکم می کنه که جواب بدیه

همراه با کمی خوبی رو " اصلا " نباید با بدی داد. بنظر شما امیر برای این استدلال پشیزی هم ارزش

قائله ؟؟ با هم می بینیم :

"

(یک گل با ابعاد بسیار بزرگ برای اثبات حسن نیت !!!! متاسفانه نتونستم اینجا بذارمش)

با سلام

درگاه همسفر خاطره ها با مطلبي جديد به روز شد

همسفر خاطره ها وبلاگي نمونه در زمينه طراحي و زيبايي مي باشد که قالب وب توسط تيم مديريت همسفر خاطره ها طراحي شده است
خوشحال ميشم که به وبمون سر بزني
حتما نظرتو در مورد وبمون بنويس

با تشکر
همسفر خاطره ها

بدرود تا درودي ديگر


امیر: حماقت و خریت و مزخرف بودن که شاخ و دم نداره.... داره؟ ابله نمی‌دونی اینجوری
 
همه رو از خودت میرونی؟ "
 
...........................................................................................
 
همونطور که دیدید امیر در جواب یک گل بزرگ کامپیوتری و 58 شاخه گل رز ، کامنتی سرشار از کلمات
 
لطیف و عاشقانه میذاره ! خیلی ممنون امیر جان !!
 
 
.............................................................................................
.............................................................................................
 
ظاهرا این پست هم خیلی طولانی شد. دیروز توی شارونا بین امیر و دراک و شرمین بحثی پیش اومد
 
در رابطه با پستهای طولانیه من. بهشون گفتم که من این پستهارو یه بارکی و در یک مرحله مینویسم.
 
دراک به من گفت چرا خودتو خسته می کنی ؟ می تونی یه بخشیشو بنویسی و save کنی و بعدا
 
ادامه شو بنویسی. اونجا نتونستم برای دراک توضیح بدم که توی رتبه بندی کلیه ی موجودات عالم از
 
نظر حافظه ، تنها موجودی که زیر من قرار می گیره ماهیه و حافظه ی من فقط در حد کسری از ثانیه از
 

بیشتر بدانیم :

کوتاهترین حافظه در بین موجودات زنده متعلق به ماهی و در حدود ۳ ثانیه است !

 
حافظه ی یک ماهی بیشتره . برای همین وقتی یه مطلبی رو شروع می کنم اگه همون موقع کسی وارد
 
اتاق من بشه و من سرمو برگردونم ، اگه این چرخوندن سر کمی بیشتر از چند ثانیه طول بکشه من اون
 
فایل نصفه کاره رو پاک می کنم و دوباره از اول می نویسم !
 
در واقع بهترین روشی که برای پست گذاشتن سراغ دارم - البته در رابطه با خودم - اینه :
 
اول ناهار یا شاممو می خورم. بعد روش یک عدد نسکافه یا شیرکاکائو - ترجیحا به همراه شیرینی -
 
خرج هیکلم می کنم. کمی میشینم تا اول معده و روده ها و بعد کلیه ها و مثانه سر فرصت کار خودشون
 
رو انجام بدن. میرم دستشویی و بعد میام در اتاقو قفل می کنم و میشینم و یک پست میذارم ! همین !
 
 
 
در آخر فکر می کنم که این پست رو باید به چندین نفر تقدیم کنم:
 
* پس اول از همه این پست رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که امیر رو (فکر می کردن که)
 
میشناسن تا متوجه بشن که آدم هیچوقت واقعا نمی تونه دوستاشو بشناسه ! (قابل توجه آرتمیس !!)
 
* و بعد ، تقدیم می کنم به امیر که دوست بسیار بسیار خوبیه و انقدر با جنبه س که آدم موقع شوخی
 
کردن لازم نیست همش به این فکر کنه که الان ناراحت می شه یا نه و در ضمن احتمالا یه مدت
 
نمیبینیمش و دیگه نمی دونیم به کی گیر بدیم ... !! (خودش دائما در حال گیر دادن به این و اونه البته !)
 
* و تقدیم می کنم به شاهین فرهت ! (که در نظر امیر در دنیای موسیقی چیزی در حد یک اسپمه !!)
 
* و تقدیم می کنم به خانواده ی محترم رجبی ... که بدون هیچگونه چشم داشت معنوی خونه شونو
 
به عنوان لوکیشن در اختیار عوامل سازنده ی سریال " لاست " قرار ندادن تا دوستان عزیز ما بتونن از
 
دیدن مناظر و لوکیشن های جدید ، حظ کافی و وافی ببرند انقدر که طی 2 جلسه حضور در شارونا
 
تمام مدت یکریز راجع به این سریال حرف بزنن !! (ببخشید ! پست به این گندگی گذاشتم دیدم حیفه
 
اگه یه گیر همینجوری بهتون ندم !) 
 
* و در نهایت تقدیم می کنم به کلیه کامنتهای «اسپم طوری» البته نه این پست رو ! بلکه یک عدد
 
حواله ی مخصوص از طرف همه ی اهالی وبلاگستان فارسی .... باشد که مقبول افتد !  
 
 
 
 
  
 
 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط امیر   | 

میام خونه و میبینم که تلویزیون واسه خودش - بعضی ها هم می گن واسه عمّش ! متاسفانه این تعّدد

روایات در هر چیزی شده بلای جونمون - روشنه. مامانم تو آشپزخونه داره با تلفن صحبت می کنه.

معمولا عادت داره مواقعی که قصد نداره تلویزیون ببینه و می خواد کار دیگه ای انجام بده تلویزیون رو

روشن می کنه و میره سراغ کارای دیگه ش. داشتم می گفتم ... نگاهی به تلویزیون روشن میندازم.

ظاهرا بلحاظ کانالی ، « سه » تشریف دارند. منتظر می مونم تا شبکه ی خودم - از اونجایی که من

در دسته بندیه سن و سالی ، « جوان » محسوب میشم - سورپرایزم کنه. خوشبختانه تا الان هر چیز

مزخرفی از خدا خواستم بهم داده برای همین انتظارم در نطفه خفه میشه - اصطلاحا می گن به پایان

میرسه - و تلویزیون با یه برنامه ی جذاب سورپرایزم می کنه. و اون برنامه چیه ؟ « هویت » !

بمحض اینکه عنوان برنامه رو میبینم و میبینم که یه مجری داره با میکروفون به سمت چند تا جوون با

ظاهر امروزی میره ....... پَـــــــــــق ! بله تلویزیون رو خاموش می کنم ! به همین راحتی !

این روش من برای مقابله با تهاجم فرهنگیه ! دست اون کاشفی که ریموت کنترل رو «کشف» کرد درد

نکنه ! گاهی وقتا خیلی بدرد آدم می خوره . حالا صدا و سیمان - با این فاکتور دومی ، مغز مردم رو

سفت و چقر می کنن ! - تا ۱۰۰ سال دیگه هی از این آشغالا بسازه و بودجه حروم کنه. یک واقعیت تلخ

وجود داره و اونم اینه که عده ای - در حال حاضر حدودا بالای ۶۵ میلیون (راس ، نفر ، فروند ، طاقه ، اصله

، مترمکعب ، سانتی گراد یا هر واحد دیگه ای که حال می کنید) - خر بدنیا میان و گاو از دنیا میرن.

این یک واقعیت اثبات شدس. کاریشم نمی شه کرد. شما با مغز این عده هیچ کاری نمی تونید بکنید.

چون مثل یه اسفنج اشباع شده می مونه. پس خیلی مسخره س اگه آدم اینهمه بودجه رو برای گمراه

کردن ذهن این عده حروم کنه. من و شما هم که تره برای اینجور برنامه ها خورد نمی کنیم. پس واقعا

قصد صدا و سیما از ساخت همچین خزعبلاتی گمراه کردن کدوم عده س ؟؟

مثلا یه برنامه ی دیگه که امروز بمحض وارد شدن به خونه - با تکرار همون سناریوی قبلیه مامان پای

تلفن و تلویزیون روشن - چشمم به جمال بی مثالش روشن شد ، " نمی دونم چی چی و چی چیه

بسیج در نمی دونم چه و چه " بود !

درسته که از عنوانش چیز زیادی نفهمیدم اما خوبیه تلویزیون ما اینه که انقدر پیام رو پررنگ می کنه که

پس زمینه کاملا محو میشه. برای همین با یک نگاه می تونی پیام رو دریافت کنی. پیام این بود :

ترمز بسیج در انجام امور عمرانی و خدمت به مملکت بریده است !

با خودم گفتم کاشکی در انتها ، توی درّه ی پیشرفت هم سقوط کنه ! فکر می کنید حالا چی نشون

می داد ؟! تعداد متنهابهی انسان طرح طالبان - که البته در داخل مونتاژ شده بودند - در حال تکون دادن

سنگهای گنده و عملیات ژان گولری در رودخانه های خروشان بودند و گاهی هم لبخند های وحشتناکی

به دوربین می زدند. حالا چرا صدا و سیما اصرار داره حس دوستداشتنی بودن این چهره ها رو به ما القا

کنه چیزیه که من بشخصه نمی دونم.فقط می دونم که مکتبی به اسم «زیبایی شناسی مازوخیستی»

نداریم ! واقعا آدم باید از مازوخیست حادی رنج ببره تا از دیدن چهره ی یک «طالبان طوری» غرق شعف

و شادی بشه. البته کل اینهایی که دیدم ۳۰ ثانیه بیشتر نشد و .... پَـــــــق !!

بله بازم خاموش کردم و در آینده باز هم خاموش خواهم کرد ! حس خیلی خوبیه وقتی بدونی که برای

ساخت اون برنامه ی مزخرف ، خدا تومن هزینه شده به این امید که ببینی و باور کنی و تو با فشار یک

دکمه ، در نقش یک بیلاخ خانواده - بلحاظ حجمی و ابعادی - ظاهر بشی و با اینکارت انگار که یه چیز

سفت و صاف رو محکم کوبیده باشی توی صورت عزیزان برنامه ساز و بهشون دهن کجی کنی و بگی

حناتون نه رنگ داره و نه بو و در ضمن شرمنده ! ببخشید که حتی وقت نمی ذارم که نصفشو نگاه کنم

چه برسه به اینکه بخوام ( یا نخوام ) باور کنم ! ببخشید که در کل « به هیچ جایمان » نیستید !

صحبت از ندیدن برنامه ها شد یاد کنسرت نرفتنم افتادم و وزیر محترم ارشاد !

راستی فکر می کنید که وزیر ارشاد رو چطوری انتخاب می کنن ؟! حدس من اینه که اول چندتا چهره ی

کاملا ضد هنری رو که سوابق درخشانی در زمینه ی تخریب و نابودیه هنر و هنرمند دارن انتخاب می کنن.

بعد ازشون یه امتحان می گیرن. ملاک ، «هر چه بیشتر از هنر ندونستن» کاندیداهاست. فرض کنید یکی

از همه بیشتر نمی دونه. اون آدم رو بمدت چند شبانه روز بقدری کتک می زنن تا زیر شکنجه واقعا معلوم

بشه که از هنر چیزی نمی دونه. اونوقت میشه وزیر ارشاد. دانش و آگاهیه وزیر ارشاد از هنر باندازه ی

اطلاعات من نسبت به مقوله ی پروش فیل دریاییه. فقط لطفا از این جمله اینجور نتیجه گیری نکنید که

من از پرورش فیل دریایی اطلاعات جامعی دارم. نه ! من تنها چیزی که از فیل دریایی می دونم اینه که

قاعدتا باید توی دریا زندگی کنه. همین.

حالا چرا اینارو گفتم ؟ چون در جشن خانه ی موسیقی هیچکدام از مسئولین وزارت ارشاد حضور

نداشتند. این مهمه ؟ طبیعتا نه. چون احتمالا اصلا وزیر ارشاد و معاونش از برگزاریه همچین جشنی

کاملا خبر نداشتند. حتما می پرسین خب حتما مشغول انجام کاری بودند. بله قطعا همینطوره ولی

سوال اصلی اینه که اگه مشغول رسیدگی به مسائل و امور هنری و فرهنگیه داخل مملکت نبودن پس

مشغول چه کاری بودن ؟! جواب سادس :

احتمالا بهمراه رئیس عزیز صدا و سیما مشغول تهیه و تدارک برنامه ی مناسبی برای تلویوزیون لبنان و

فلسطین و کلیه ی سرزمینهای آشغالی - ببخشید موقع تایپ " ا " دستم خورد به shift ! منظور

، اشغالی بود - بودن. چرا که اونها همیشه از ما واجب ترند. چون چراغی که به مسجد رواست به خانه

حرام است. چون ما الان با شکم سیر داریم زندگی می کنیم و فرهنگ از تمام منافذ بدنمون داره میزنه

بیرون. چون اونا گناه دارن ولی ما نه. چون ایرانی می تونه با شکم گرسنه و بدون فرهنگ زندگی کنه ولی

خارجی نه.

همین !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:25  توسط امیر   | 
 

 

دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در

شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش

رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس !  « انگار » که بچه ها با این زود به

زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع

به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم

خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش

اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :

چرم مشهد در تهران :

سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟

جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.

در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که

مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این

فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه

از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.

چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی

نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو

ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم

نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار

میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در

ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه

بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر

، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب

میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که  شما با دوستانتون

کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر

میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان

با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.

خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.

حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟

البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از

دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)

، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که

رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.

تور لیدر :

اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر

هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و

پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن

باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما

متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر

از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).

حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟

تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید

با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که

متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام

" دختر ". 

تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و

از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری

بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!

واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن  هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست

رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش -  فروگذار

نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از

متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین

عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو

سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف

حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران

کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.

وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم

به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا

حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه

کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های

قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا] 

بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل

ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از

همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن

اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه

های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای

رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !

در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال

کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.

بحق ِ مخ های نزده ! :

باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که

البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون

-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده 

بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی

باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط  قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش 

خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی

نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن

میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا

همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون

ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !

حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !

     داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف

اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال

نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن

همین منظره ها اومدم ! "

«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.

گروه رنگین کمان :

یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش

انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما

بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه

، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !)  گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این

گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون

نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال

تور لیدر رو بگیریم.

خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با

تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.

نکته هایی که جا انداختم :

* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به

ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !

* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های

خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر

در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به

بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت

خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین

ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با

توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم

نتونستن برگردن ایران !)

* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود

جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که

تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !

* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که

مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار

وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که

اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از

سحر رو ادامه داد.

* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی

خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت

سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)

* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !

* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع

قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)

* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و

ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر

برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !

* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به 

انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد

که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه

رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با

یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم

پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !

* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :

" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟

* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!

(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و

قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)

* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن

که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه

بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه

هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی

می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس

گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !

* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود

که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با

تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا

ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی

بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن

برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -

چایی سفارش بده !

* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و

جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع

چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض

کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان

داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن

این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی

که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت

شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو

گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای

نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی

باشیم !)

و در آخر :

تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.

واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به

بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش

میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد

بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با

اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:7  توسط امیر   | 
 

کمی دیرتر از ۶ به شارونا می رسی. داخل که می شوی طبق روال بچه ها دو میز رو بهم چسبوندن

و یکی کردن . گفتم طبق روال اما منظورم این نیست که ما هر روز میریم شارونا و میزهارو

دوتا یکی می کنیم. نه ! منظورم اینه که این یک حرکت غریزیه که ما آدما انجام میدیم. حیواناتی که

بصورت گله ای در طبیعت زندگی می کنن بمحض اینکه زیستگاهشون تنگ و محدود میشه بخاطر

حضور نزدیک بهم و از بین رفتن قلمروها استرس می گیرن و میمیرن (این یک واقعیت علمیه که ثابت

شده) اما ما آدما لزومی نداره که وقتی محیطمون تنگ و محدود شد انقدر دست روی دست بذاریم تا

از استرس بمیریم. ساده ترین کار اینه که مثلا دو تا میز رو بچسبونیم بهم تا فضای بیشتری ایجاد بشه!

اینم یکی دیگه از فرقهای اساسی انسان با حیوانه ! اینارو گفتم چون برادر امیر دامپزشکه و همش پزشو

به ما میده. البته منظورم از برادر امیر، برادر خودم نیست طبیعتا. عادت ندارم که خودم سوم شخص

خطاب کنم (فقط بعضی وقتا محض تنوع بصورت دوم شخص خطاب می کنم ، مثل ۲ خط اول همین

پست !). منظور از امیر، نویسنده ی وبلاگ خاطراتی برای فرداس. همونطور که می بینید دست زیاد

شده !

    داشتم می گفتم که وارد کافه میشی و میبینی ۴ تا از دوستات دور هم نشستن و منتظر بقیه ن.

با اومدن من انتظارشون به پایان نرسید چون من فقط جزئی از " بقیه " بودم. منم بازی می دن و همه

با هم منتظر بقیه میشینیم. برای اینکه حوصله مون سر نره و فقط کمی مشغول شده باشیم چیزهایی

رو سفارش میدیم.دوست جدیدمون بهاره، که از ناحیه ی گلو دچار گرفتگی شده بود یک کیک کشمشی

سفارش میده. من که مطمئن نبودم خوردن اون حجم کیک کشمشی به رفع گرفتگی گلو کمکی بکنه

سعی کردم یک جوری توجهش رو به این مسئله جلب کنم که توی اون جمع برای خوردن اون کیک

کشمشی به نسبت خودش افرادی بمراتب با صلاحیت بیشتر وجود دارن اما از اونجایی که بهاره نمونه ی

یک دختر کله شق بود، بدون عذاب وجدان کیک رو تا آخر خورد (به کله شق بودنش دروغگو بودن رو هم

اضافه کنید ! - ر. ک. به پی نوشت مطلب اخیرش در وبلاگش).

در کش و قوس مسخره بازیهای دوستانه با امیر ، شرمین ، بهاره و هما بودیم که دو واحد دکتر وثوقی

- جهت اجرای صحنه ! - وارد شارونا شد. از اونجایی که ۶۰ ٪ بچه های سر اون میز از بچه های دانشگاه

هنر بودن و با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ که دکتر وثوقی هم استاد دانشگاه هنر بود و با همین بچه ها

کلاس داشت و مد نظر قرار دادن این نکته ی مهم که منزل دکتر وثوقی دیوار به دیوار شارونا بود میشد

نتیجه گرفت که در انتخاب کافه خیلی هوشمندانه رفتار نکرده بودیم. با توجه به اینکه شرمین درست

روبروی در قرار داشت ، با دیدن دکتر وثوقی ، شرمین اولین  نفری بود که از جا پرید. به تبع اون هما و

بهاره و به تبع اونها من از جا پریدم. البته هرکدوم انگیزه های خودمون رو داشتیم. علت واکنش شرمین ،

قهر بودنش با استاد وثوقی بود. بهاره و هما از ترس اینکه آقای وثوقی چقولیشونو به دانشگاه نکنه

(یه لحظه به یاد محدودیت های دوران مدرسه افتادند !) و من صرفا بخاطر با جمع بودن ! - راستش بخاطر

واکنش بچه ها منم ترسیدم و فکر کردم که میخواد چقولیه من رو هم به دانشگاه بکنه اما بعد یادم اومد

که من دانشجوی اونجا نیستم ! - علت اینکه امیر مثل من از جاش بلند نشد این بود که اون به اندازه ی

من ترسو نیست !

    از اونجایی که شرمین با دکتر وثوقی قهر بود فورا رفت دم در و مشغول گپ زدن با استاد شد. ما هم

که با دکتر وثوقی قهر نبودیم اونارو به حال خودشون رها کردیم. شرمین بعد از اینکه تعداد متنابهی تیکه

بار استاد کرد، برگشت داخل و اعلام کرد که در اون روز فرخنده ، استاد و شاگرد با هم آشتی کردند.

با دیدن حال و هوای شرمین بعد از آشتی انقدر دلم آشتی خواست که نگو ! اما حیف که با هیچ کسی

قهر نبودم. پس به انتظارمون ادامه دادیم. همزمان با منتظر بودن گپ هم میزدیم و می خنیدیدمو

هله هوله می خوردیم. بالاخره انتظار به پایان رسید و بخش اعظم " بقیه " هم از راه رسید. اول یک

خانم « متشخّصیسیمو » به نام حسنا و بعد از اون یک عدد آقای صابر وارد شد. حسنا که معرف حضور

همه ی دوستان هست موجودی بسیار دوست داشتنیه. صابر هم از اون آدمهایی بود که فورا با جمع

می جوشن اما از اون « آدمایی که تو مهمونیا موقع شام میشینن بغل دستتو و یه جوری به نشونه ی

صمیمیت میزنن پشتت که سرت میره تو ظرف سالاد و خود اون شخص از خنده روده بر میشه و جوری به

بقیه نگاه می کنه که یعنی " مگه کار من به اندازه ی کافی باحال نبود ؟ پس چرا نمی خندین ؟ " و بقیه

می خندن فقط به این دلیل که مجبورن و از دیدن اون آدم احمق کلافه شدن » نبود ! اینارو گفتم تا بگم

زود جوش آدم حسابی زیاد پیدا نمی شه ؛ برخلاف صابر و بقیه ی بچه های اون شب ! دیشب یه تولدی

بودم که اتفاقا دقیقا یکی از همین آدمای مزخرف توش بود. اول تولد که هنوز کسی نیومده بود داشتیم

با دوستم در مورد دبوسی صحبت می کردیم (امیر جان واقعا شرمنده !) و منم داشتم کمی از پرلود

«قدم زدن در برف» رو براش می زدم. بعد سرو کله ی اون عوضی پیدا شد. نمی خوام بگم که چه در

خواستهای بی شرمانه ای از من داشت ! البته فکر بد نکنید ! منظورم در رابطه با قطعه زدن بود. اول

چند تا آهنگ «پاپ» در خواست کرد (دقیقا با همین کلمات) ! توی دلم گفتم حتما می خوای باهاشونم

بخونم !؟ الاغ !! بعد که بچه ها توجیهش کردن سطح توقعش رو کمی بالا برد و ازم خوابهای طلایی رو

در خواست کرد ... نگاه پر از نفرت منو که دید کمی خودشو جمع و جور کرد و تصمیم گرفت یه قطعه ی

بهتر در خواست کنه. به بهترین قطعه ای که میشناخت فکر کرد و بعد فکر می کنین چی گفت ؟!

گفت :  Love story ! اونو بزن ! و قبل از اینکه دفاعی از خودم بکنم اون احمق گفت نمی تونی بزنیش نه

؟! من پیانیست نیستم ولی فکر هم نمی کنم که آدم موسیقی بخونه تا بتونه آخرش خوابهای طلایی

رو بزنه. اینها تنها گوشه هایی از مجلس گرم کنی های اون جوانک احمق بود. از همه اعصاب خوردکن

تر این بود که یه شوخیه بی مزه رو ۱۰۰ بار انجام میداد و ... اصلا من چرا دارم راجع به دیشب مینویسم

؟! معذرت می خوام ! به ادامه ی پست توجه کنید :

گفتم که ادامه ی "بقیه" هم از راه رسید اما کمی زودتر از همه رفتن. در آخر ، آخرین جزء " بقیه " هم

از راه رسید. علی - از دوستان شرمین - اومد و نشست و در واقع مثل یک Subito piano عمل کرد.

جو متشنج کافی شاپ - که البته فقط و فقط بخاطر حضور ما چند نفر ایجاد شده بود ! * - با حضور علی

یهویی آروم شد که البته خودمونم درست نفهمیدم که چرا. البته بعد از گذشت ۳۰ ثانیه با سعی و تلاش

بچه ها جو مجددا متشنج شد و با نگاه کردن به قیافه ی رضا (صاحب شارونا) فهمیدیم که در وضعیت

" ارزششو داره بندازمشون بیرون یا نه " قرار گرفته که به این نتیجه رسیدیم قبل از اینکه تصمیم قطعیشو

بگیره (بهرحال به ریسکش نمیارزید. ممکنه ماها بچه های شلوغی باشیم اما به هیچ وجه احمق

نیستیم !) خودمون بزنیم به چاک.

     اینهمه روده درازی کردم اما قصدم فقط این بود که بگم یکشنبه شب از اون شبایی بود که زمان از

دستتمون در رفت اما هیچ نکته ی خنده داری از دستمون در نرفت و تا جایی که شد ۳ ساعت رو به

خوشی در یک جمع دوستانه گذروندیم که معمولا خیلی پیش نمیاد. خصوصا در وضعیت نه چندان جالب

فعلی ، ۳ ساعت زمان رو به خوشی از دست دادن واقعا غنیمته ! همیشه اعتقادم این بوده که بعضی

وقتا «وقت کشی طلاست !». از بچه هایی که اون شب شارونا بودن امیر جزو دوستان جدیدم محسوب

میشه که آشنایی باهاش واقعا اتفاق خوبی بود. قویا مصاحبت و مباحثت با ایشون رو به دوستان توصیه

می کنم (در واقع بغیر از نفرت و کینه ی عمیقی که نسبت به خورد و خوراک من احساس می کنه هیچ

نقطه ضعف دیگه ای نداره) !

۲ تا دوست جدید دیگه اضافه شد. هما و بهاره که دوستان بسیار خوبی بودند که من از حضورشون در

نشست های بعدی استقبال می کنم منوط به اینکه فقط باندازه ی معدشون کیک کشمشی بخورن و

امور سخت تر رو به « اهلش » واگذار کنند !! (قشنگ معلوم بود که بیشتر از توانشون خوردن !)

 

پ . ن : از اونجایی که بعضی از همین دوستان به نشست روز یکشنبه اشاره کرده بودند و کلیه ی

مطالبی که راجع به اون روز گفته بودن - مخصوصا در قسمتهایی که به من اشاره شده بود - کذب محض

بود ، تصمیم گرفتم که بصورت بی طرفانه و بی غرض و البته به طور خلاصه به شرح ماجرای اون روز

بپردازم !

پ . ن ۲ : از اونجایی که اون شب بچه ها گیر دادن به اینکه پستات خیلی طولانیه - بطور مشخص حسنا

و امیر ! نمی گذرم ازتون !! - تصمیم گرفتم این پست رو هم مثل پستهای قبلی طولانی بنویسم !

اصولا درصد تاثیر پذیریه من از محیط صفره !!

* : نمی گم کی دقیقا بیشترین سهم رو در متشنج کردن جو شارونا داشت فقط به گفتن این نکته

بسنده می کنم که بهاره هفته ی پیش که من و امیر طی کامنتی بهش گفتیم خب تو هم با شرمین

پاشو بیا شارونا ، گفته بود اگه من بیام رضا - صاحب شارونا - حتما میندازتمون بیرون !!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:3  توسط امیر   | 
 

چند سالی می شه که مردم از مسئولین « هلالیت » می طلبن ، هر سال هم بعدش مسئولین از

مردم « حلالیت » می طلبن ! عجب حکایت مسخره ایه این رویت ماه و اعلام عید فطر ... !!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:30  توسط امیر   | 
 

پاییز دوست داشتنی هم از راه رسید و البته از اونجایی که در این مملکت ، خوشی به کسی نیومده

همیشه وقوع یک اتفاق خوب و فرخنده همزمان میشه با یک اتفاق شوم و نحس. حتما از خودتون

می پرسین که این بابا منظورش چیه ؟! اینایی که میگه چه ربطی به پاییز داره ؟!

عرض میکنم خدمتتون !

در اینکه پاییز یکی از محبوب ترین فصلها از بین فصول چهارگانه س شکی نیست (نه لزوما به این دلیل

که خودمم پاییز بدنیا اومدما !) اما فکر کردن به این تاریخ اول مهر لعنتی واقعا حالمو بد می کنه ! البته

دوستان در جریان هستن که خیلی وقته که از " اول مهر " من گذشته ! اما یک حس نوستالژیک مزخرفی

من به این اول مهر دارم که لا تقول و لا تسأل !

اصلا دیدن این بچه های بدبختی که صبح زود شال و کلاه کردن و نیمه خواب و بیدارن و سیستمای

خیلی هاشون هنوز بوت نکرده و بالا نیومده و یه عده ی دیگه شون هم روی stand by هستن و با این

حال هر جوری که هست سعی دارن زود خودشون رو به مدرسه برسونن تا نارضایتیه ناظمین محترم

نصیبشون نشه ، واقعا منزجر کنندس !

خنده داره که دیدن بچه هایی که کیفای هموزن خودشون رو روی کولشون انداختن - که توش تعداد

متنابهی کتابای آشغاله که قطعا فقط به این درد میخورن که شهرداری باهاشون درختای کنار خیابون

رو  کود بده ! - برامون عادی شده اما از دیدن اینکه مثلا آقای ایکس توی مسابقات قوی ترین مردان ایران

با ۱۴۰ کیلوگرم وزن ، یه گونیه ۱۰۰ کیلویی رو ۲۰ متر با بدبختی جابجا می کنه شگفت زده میشیم !

یا دوست دارم بدونم که کدوم آدم عشق ثبت رکورد در کتابهای گینسی، حاضر میشه ۲ ساعت سر

کلاس درس معلمهای بی سواد ، روی اون نیمکتهای چوبیه وحشتناک - که در ۹۵ ٪  موارد بعد از ۱۲ سال

تحصیل و استمرار در نشستن روی اون نیمکتها ، نهایاتا منجر به گرفتن گلاب به روتون، بواسیر و یا سایر

«امراض نشیمنگاهی» میشه ! (البته من جزء اون ۵٪ که نگرفتن بودم ، شما رو نمی دونم !) - بشینه و

بدون اینکه از جاش جم بخوره و یا سرشو بزاره روی شونه ی بغل دستیش و چرت بزنه ، حواسشو بده

به اراجیفی که در ظاهر از طرف معلم و در واقع از طرف سیستم آموزشی داره به طرف مغزش پرتاب

میشه ! 

واقعا آدم چطور می تونه برای رفتن به مدرسه شوق داشته باشه وقتی که قراره ۱۲ سال از بهترین

سالهای عمرش توی مدارسی تلف بشه که تهش بهش «یاد بدن» که «یاد نگیره» !؟

واقعا ماها غیر از خوندن و نوشتن چه چیز دیگه ای توی این ۱۲ سال یاد گرفتیم ؟! حالا میشه بحث

دبیرستان و هنرستان و فنی حرفه ای و کاردانش و ... رو از این ۱۲ سال جدا کرد اما تا قبلش چی ؟!

تنها کاری که مدارس ما انجام میدن کشتن خلاقیت و تخیل توی بچه هاست. کلیه ی قوانین داخل

مدرسه به نحوی فردیت بچه ها رو تحت تاثیر منفیه خودش قرار میده. انواع محدودیت ها و تنبیه های

سلیقه ای (اونهم از طرف معلمهای بد سلیقه !) و تکالیفی که تنها ظرف چند سال می تونه یه بچه ی

با استعداد و ظرفیت های فکریه ویژه رو تبدیل به یک دستگاه فتوکپی یا زیراکس با کیفیت بسیار پایین

بکنه ! بچه ای فاقد خلاقیت ، بشدت بی تفاوت نسبت به هر مسئله ای و بچه ای که سوال نمی پرسه

نه برای اینکه خجالت می کشه ، سوال نمی پرسه چون هیچ وقت سوالی در ذهنش شکل نمی گیره که

اصلا نخواد بپرسه !

بهترین پیشنهادی که برای بچه هایی که تازه از امسال مدرسه رفتن رو تجربه می کنن دارم اینه که ۲ تا

پنبه بذارن توی گوششون و سعی کنن ابدا چیزی از حرفهای معلم رو نشنون و اگر احیانا خدای ناکرده

مقداری از اون حرفها از لای پنبه ها وارد گوششون شد ، نسبت به خارج کردن کلمات وارد شده به

گوششون ، از اون یکی گوش ، اقدام کنن ! حرفهای اعتقادیه معلمینتون رو به هیچ عنوان جدی نگیرین !

اینا حرفایی هستن که خود اون معلما هم ابدا بهش اعتقادی ندارن اما عادت کردن که هر سال این

خزعبلات رو توی کله ی بچه ها فرو کنن. چرا ؟! چون از نعمت داشتن یک ذهن آنالیزگر که بتونه مسائل

رو حلاجی کنه و به جواب منطقی برسه محرومن و طبیعتا خوششون هم نمیاد که شاگردی با ذهن

آنالیزگر داشته باشن !

تحت هیچ شرایطی با لیوان آب نخورید ! نافرمانی از فرماین مربیه بهداشت مدرسه (که در واقع یک

سمت تشریفاتی در مدارسه و گرنه از حیث آگاهی و تجربه در زمینه ی بهداشت و سلامتی با باقی

معلمین تفاوت چندانی نداره) از گوش ندادن به صحبتهای معلم در کلاس هم واجب تره !

اگر معلم وحشیی روی شما دست بلند کرد از بزرگنمایی کردن غافل نشید و بعد از مدرسه قضیه رو

فورا به والدینتون اطلاع بدید و بهشون بگید که بخاطر توهینی که جلوی دوستان و دشمنانتون به

شخصیت شما شده ، قصد خودکشی کردن دارید و دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارین و کار رو تا

جایی پیش ببرین که فردای اون روز اون معلم رو با دست بند از کلاس ببرن !

و چند تا توصیه ی مهم در رابطه با اون آشغالایی که بهتون دادن و گفتن اسمش کتابای درسیه :

۱- اونها بهیچوجه کتاب نیست ! در مورد بهترین استفاده ای هم که میشه ازشون کرد در بالا توضیح دادم.

۲- اونها بهیچوجه کتاب نیست ! پس ایرادی نداره که بعد از اتمام هر سال تحصیلی با دوستانتون نسبت

به آتیش زدن چندین جلد از این آشغالا ، اقدام کنین ! غیر از اینکه یک فعالیت سرگرم کننده ی کم خطر

محسوب میشه، در واقع یک حرکت سمبولیک در جهت مخالفت با سیستم آموزشی بحساب میاد !

۳- اغلب پیش میاد که سر کلاس و وسط پرحرفیهای معلم عزیزتون حوصله تون کمی سر بره. یکی از

ساده ترین روشها برای رفع این کسالت ، بازیه «مرد سر به دار » هستش. خدمت اون دسته از دوستانی

که این بازی رو بلد نیستن باید بگم که مثلا کتاب فارسیتون رو انتخاب می کنین و بعد در گوشه ی

پایینی و بیرونیه صفحه ، یک تصویر از مردی در حال رفتن سرش به بالای دار، نقاشی می کنین. در

صفحه ی بعدی فریم بعدی رو نقاشی می کنین تا اینکه در آخرین صفحه مرد اون بالا در حال خفه شدنه.

کافیه کتاب رو از صفحه ی اول و با سرعت زیاد ورق بزنین و از دیدن صحنه ی بالای دار رفتن سر یه آدم،

حسابی لذت ببرید !

اگر بنظرتون اینکار تکراری میاد کمی بیشتر خلاقیت بخرج بدید و برای تصاویر کتاباتون توضیحات بامزه و

پرت و پلا بنویسین ! برای آدمای توی عکس دیالوگای ناجور و بی ناموسی بنویسین و تا اونجایی که

ممکنه سعی کنین با استفاده از خلاقیتتون از درسهایی که توشون سعی شده یک نتیجه ی اخلاقیه

قابل پیش بینی قرار داده بشه ، نتایج غیر اخلاقی غیر قابل قابل پیش بینی بگیرید و این نتایج رو در

انتهای اون درس با خودکار و یا روان نویس بنویسین ! با اینکار شما می تونید بعد از دوران مقدماتی

تحصیل ، یک یادگاریه ارزشمند برای نشون دادن به این و اون داشته باشید که در واقع سند و مدرک اینکه

شما دوران مدرسه تون رو مثل بقیه به بیهودگی نگذروندین !

 

 پ . ن : قطعا همه ی معلمین این مملکت بی سواد نیستن اما تعداد بی سوادهاش از باسوادهاش

خیلی بیشتره. اونقدر که میشه برای دسته ی باسوادهاشون ، لفظ «اقلیت» بکار برد ...

 

 پ. ن : وبلاگم ۲ ساله شد !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:10  توسط امیر   | 

تا حالا تشریف بردید امامزاده وحدت ؟! اگر جوابتون منفی هستش باید بگم که پس در اشتباهید و حتما

رفتید اما خودتون خبر ندارید !

برای اینکه آدرسش یادتون بیاد باید خدمت دوستان عزیز عرض کنم که خیابون حافظ رو تشریف میبرید

به سمت پایین تا به ابتدای پل دوم می رسید. تقاطع رو میپیچید سمت راست و وارد خیابون میشید.

همون ابتدا دست چپتون امامزاده قرار داره. حتما دارید با خودتون می گید که چقدر این آدرس بنظرم

آشناس ... چقدر قبلا اینجا رفتم ! ... چقدر یاد تالار وحدت افتادم ... چقدر ... کافیه ! نمی خواد خودتون

رو با این چقدر چقدر ها خفه کنید. جایی که شما تا الان می رفتید و فکر می کردید که تالار وحدته ،

در واقع یک امامزاده ی ناشناسه که گویا هویتش بر کسی آشکار نشده اما امامزاده بودنش مسلم شده.

ممکنه بخندین و بگین وا ! چه حرفا ! ( اگر دختر هستید ) و برو عمو گذاشتیمون سر کار ؟! ( اگر پسر

هستید ).

خب ایرادی هم نداره ، می تونید تعجب کنید. شاید به این دلیل که تا حالا امامزاده نرفتید. اصلا یک

سوال :

فرق امامزاده با تالار وحدت در چیه ؟! می شه اینجوری گفت که امامزاده مکان (گویا) مقدسیه که برای

اجابت نذر و نیازهامون به اونجا میریم، دم درش بهمون چادر میدن و در داخل هم موسیقیی (نوحه و قرآن

و ...) متناسب با فضای اونجا در حال پخش شدنه اما تالار وحدت مکان (اینهم گویا) مقدسیه (بخاطر

ساحت مقدس موسیقی و کلا هنر ) که برای اجابت نیازهای معنوی مون به اونجا میریم، دم درش قراره

از این به بعد بهمون چادر بدن (درست ترش "بهتون" - برای دختر خانمها - هستش !) و در داخل هم

موسیقیی متناسب با فضای امروز جامعه ( سنفونیه ایثار، سنفونیه پیامبر، سوئیت سنفونیک آزاد شدن

خرمشهر، سنفونیه ارتحال، واریاسیون روی تم " وای حسین کشته شد " ، سونات "مردی که می آید "

، سنفونیه حماسه ی انتخابات ریاست جمهوری ، سنفونیه انتخابات میاندوره ایه مجلس هشتم ،

کنسرتو نقاره - خاطراتی موزیکال از سفر مشهد ، سنفونیه قهرمانیه هادی ساعی - ساعی اروئیکا -

و کلا هر جور اثر مناسبتی و سفارشی که البته سازندگان این آثار عمیقا به ساخته هاشون اعتقاد

راسخ و قاطع دارند !) بصورت زنده در حال پخش شدنه.

همونطور که دیدید تقریبا فرقی با هم ندارن که هیچ ، تالار وحدت بصورت بالقوه یک امامزده ی موزیکال

بوده و خودش هم خبر نداشته (در واقع ما خبر نداشتیم !).

و اما اون قضیه ی چادری که قراره از این به بعد دم در بدن :

گویا اصغر امیرنیا، مدیرعامل بنیاد رودکی، نشستن خانم‌های مانتویی را در ردیف‌های اول تالار وحدت

ممنوع کرده است. البته در اینجا منظور از ردیف های اول، ردیف های اول و دوم و سوم بوده گویا. اگر

هم میبینید که تا الان دم در کسی به شما چادر تعارف نکرده احتمالا به این دلیله که وضعیت دولت در

حال حاضر همچین خیلی بسامان نیست ولی همین که یکمی روبراه تر شد و سنگ اندازیه دشمنان

قسم خورده ی لعنتی، به دولت کمتر شد این طرح مبارک و میمون هم عملی میشه. در باب آشناییتون

با اصغر امیرنیا هم بگم که خیلی مهم نیست که ایشون سابقه ی فعالیت های فرهنگی و هنری ندارن

مهم اینه که ایشون نه تنها صاحب نظر که بلکه صاحب عمل هستن. البته خدای نکرده از حرفهای حقیر

برداشت نشه که منظورم این بوده که ایشون عملی هستن !

منظورم این بود که ایشون اول تز " در بنیاد رودکی - که بلحاظ ژئوپولیتیکی، شاهرگ حیاتیه موسیقی در

خاورمیانه محسوب میشه ! - هنر برای هنر تعریفی ندارد " رو دادن و بعد خیلی خوب بهش عمل کردن

(منظور سفارش و اجرای آثاریه که در بالا بهش اشاره کردم) و حالا هم دارن فیلتر های مناسبی رو برای

غربال کردن مخاطبان مناسب برنامه های هیجان انگیز تالار وحدت، تدارک می بینن !

فقط نمی دونم چرا این قسمت از حرفای ایشون ( امیرنیا پس از منصوب شدن به عنوان مدیر عامل بنیاد

رودکی، در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود اعلام کرد که در این بنیاد هنر برای هنر تعریفی ندارد، بلکه هنر

برای تمام اقشار مردم مورد توجه قرار می‌گیرد و این‌گونه است که اگر یک اثر هنری بتواند در جامعه

تأثیرگذار باشد، شایسته حمایت خواهد بود، در غیراین‌صورت تولید آن اثر هنری تنها هدر رفتن بودجه

است.) منو یاد استالین و سیاستهای خشک و خشنش، در قبال آهنگسازایی مثل پروکفیف و یا

شوستاکوییچ که آهنگسازای بزرگ و موندگاری شدن و سیاستهای نرم و حمایتگرش در قبال هنرمندای

دستمال به دستی که اسماشونو حتی تو کتابای تاریخ موسیقی هم نمی تونید پیدا کنید، میندازه !!

"هنر برای مردم" یک دروغ تیریپ روشنفکرانس (بر خلاف اون چیزی که بقیه میگن) و یک روش مناسب و

امتحان شده، برای از بین بردن هنر واقعیه که از قضا تو کشوری مثل کشور ما که سیاستاش بر پایه ی

تفکرات پوپولیستیه حسابی جواب می ده.

.........................................................................

این خبر مربوط میشه به اوایل مرداد امسال. داشتم به این فکر می کردم که اوایل مرداد سالهای پیش

وضعیت تالار وحدت چه جوری بود ... ( اصلا علاقه ای ندارم که به وضعیت تالار وحدت توی اوایل مرداد

سال بعد فکر کنم !!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط امیر   | 
 
  بالا